گلدان گلی برایت آوردم تا بگذاری کنار پنجرهی اتاقت و هر گاه به آفتاب خیره شدی ببینیاش و یادت بیاید که چقدر دوستت دارم.
تو گلش را چیدی، بین کتاب رمان عاشقانهات گذاشتی تا خشک و ماندگارتر شود.
تو عشق مرا در حالی که نمیخواستی خشک کردی و گذاشتی فقط در بین خاطراتت بماند.
نگرانم. حتی نگران غریبهای که روزها پیش در خیابان به رویم لبخند زد. اسمش را هم نمیدانم اما به این فکر میکنم، زنده است؟