برای مادرش نوشت:
همیشه خواستی از بار اندوهم بکاهی، اما رنج واقعی، اندوهی بود که در چشمان خودت پنهان کرده بودی.
حالا که دارد از آسمان آتش میبارد بیا در آغوشم؛ دنیا آنقدرها هم ارزش ندارد که ما از هم جدا باشیم.
حالا که نمیدانم مرگ چهقدر نزدیک است مرا سخت در آغوش بگیر؛ بگذار تپشهای قلبمان یکی شود، بگذار صدای انفجارها در پس تپشها گم بشود.
اما ای کاش میتوانستیم واقعا زندگی کنیم
نه اینکه همیشه درگیر التیام زخمهایی باشیم
که مقصرش ما نبودیم.
521.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بزرگسالی، شوخی زمختی با روح کودکانهی خوش خیال ما بود ..
گاهی وقتام هست آدما برای بهتر شدن حالشون فقط به یه بغل نیاز دارن،
نه موعظه و نصیحت.