- چه اجباریست که . .
فکر کردن به تو درماندهام میکند اما باز هم فکرت رهایم نمیکند.
سلام بر آنهایی که قرار بود پناه هم باشیم، اما بر روح هم زخمهایی به جا گذاشتیم که هنوز التیام نیافتهاند.
برگرد به خاطراتت، اما این بار قاضی نباش. به اون بچهی کوچیک بگو: «تقصیر تو نبود. تو خیلی کوچک بودی که بلد باشی از خودت محافظت کنی.»
- اما عزیزِ من ؛
آیا او هم نگران تو شد که چطور باید با آنهمه خاطره کنار بیایی و روزهایت را بگذرانی؟!
- در نامهی ارسال نشدهاش به او نوشت :
± اگرچه بیوفایی کردی و نماندی . .
اما از تو بابت تمام روزهایی که عمیقا حس زنده بودن کردم و زندگی را دوست داشتم ، ممنونم .