آدما فقط لحظه انفجار تورو میبینن، نمیبینن چقدر کنار اومدی، کوتاه اومدی و چقدر سازش کردی.
آنگاه که دیگر من از دنیا رفتهام،
ماه زیبای آوریل موهای خیس از باراناش را پریشان میکند و تو دلشکسته بر روی پیکر بیجان من خم میشوی.
و من اهمیتی نمیدهم. چرا که میخواهم در آرامش بهسر برم. بهسان درختان سرسبز، هنگامی که قطرات باران شاخههای نازکشان را خم میکند. و من ساکتتر و سنگدلتر از اکنونِ تو خواهم بود.
در عجب بودم چطور آدمها بعد از این همه رنج و درد و ماجرا و اضطرابی که به زندگیات تحمیل میکنند، به همین راحتی راهشان را میکشند و از زندگیات میروند بیرون.
با خودمان می گوییم، عادت می کنیم و با صراحت زیادی، این جمله را تکرار می کنیم. آن چیزی که هیچ کس نمیپرسد، این است که: "به چه قیمتی عادت می کنیم؟"
نه اشتباه نکن! نه زیبایی تو، نه محبوبیت تو مرا مجذوب خود نکرد. تو روح زخمی مرا بوسیدی و من عاشقت شدم.
- آینهات... شکسته.
- میدونم، همینجوری دوستش دارم، من رو همونطوری که هستم نشون میده.
من ترجیح میدم بدون گفتن چیزی، با سکوتِ کامل ترکت کنم؛ تا اینکه همش بهت یاداوری کنم که هی! منم اینجام. اصلا منو میبینی؟ رفتن بهتر از موندنیه که برای طرفت فرقی نمیکنه.