در ظاهر رویِ پاهایم ایستادهام. گاهی میخندم و گاهی گریه میکنم.
اما حقیقت این است که خسته هستم؛ میخواهم فرار کنم، میخواهم بروم و ناپدید شوم.
بعضیام یه جوری فراموشت میکنن که دوس داری ازشون بپرسی
آخه یعنی من انقد عادی بودم؟ این همه حرف زدیم، این همه خندیدیم.