امشبخیلیاازپدرادختراشونُوبغلکردن
خیلیازمادراکناردختراشوننشستنامادختراتوبغلمادروشون
درامنوامانکاملهستند
ارادهکنندوتشنهباشندابگواراهست...
زینالعابدینگفت:شبهاازسرماخوابنداشتیم
توخرابه...روزهاازگرمما....همشمیترسیدیماوارروسرمونبیاد
ایندختردیگهاخریابااشارهباعمهحرفمیزد
-التماسدعا-
ایینهدارزینبوزهرارقیه
کوچکترینانسیهالحورارقیه
خورشیددرمنظومهعشقحسینی
صدسالنوریراهداردتارقیه
سنشاگرکمترازِانبیابود
مانندکوثرایتالعظمارقیه
مگهمادرشچندسالشبود،هجدهسالشونبود
ایندخترممثهمادر....براتبمیرمخانم...
مادرحضرترقیهاماسحاق....
اوناییکهاهلمطالعههستی نهدتوتاریخمیبینی
ایندختروقتیبهدنیااومدمادرندید..
ابیعبداللهبارهافرمودهبود:زینبمیهکاریکن
حسنکنهمادرندارهلذادردانهبود....
انقدخواستنیبودایننازدانهسربغلکردنشدعوابود
یهبارنزاشتناینبچهپاشروزمینبرسه...
لذاوقتیسرپدر،رابغلکرد....
اولپاهاشرونشونباباشداد....
ببیندخترتپاهاشتاولزده...
-التماسدعا-
جاداشترویشانهیکعبهاباالفضل
جاداشترویشانهیسقارقیه
ارامترازهرزمانیبوداصغر
میخواندتابالاسرشلالارقیه
اینطفلبیازار،را،ازاردادند
زجرِبدیرادیددردنیارقیه
یهجوریازارشدادندیگهشبتوخرابهگفت:
یابابامبیادیامنهمینجامیمیرم.....
یهجوریازارشدادنگفت:عمهدیگهخستهشدم
یهجوریازارشدادنشباخرهرکاریکردن
صدایگریهشروقطعکنننتونستن
تاسربریدهرودیدارومشد....تصورکن...
سربغلکردهارامباباباحرفمیزنه
-التماسدعا-