•دلبـ³¹³ـر•☫
_
_حسین جان...
به کمال عجز گفتم که به لب رسیده جانم...
به غرور و ناز گفتی تو مگر هنوز هستی؟!...
ما،ازاولانتخابتکردهایم
درشرارعشقابتکردهایم
حُرماامروزخیرالناسماست
حُرماایینهیعباسماست
سایهبودیافتابتکردهایم
سنگبودیدُرنابتکردهایم
حرمیدونیچیکارکردی؟!
گفت:اقامناولراهابُبهشمابستم...
اجازهبدهاولمنفداییتبشماقا،
اجازهبدیداینجوربگم،حُر؛
خواهرمزینبصدایتمیکند
مادرمزهرادعایتمیکند
باسرشگتدُرنایاباوردهای
یاکهبرششماههاباوردهای