دلبرکده
#داستان #فیروزهی_خاکستری71 #بخت_گشا بعد از کلاس سه شنبه، فکرم مشغول بُرش فردا بود. سر کوچه ایستاد
#داستان
#فیروزهی_خاکستری72
#راهی_برای_فرار
همه چیز مطابق خواست خانواده امید جلو رفت.
_فیروزه یعنی واقعاً جوابت به این پسره مثبته؟!
فرانک قبل از رفتن به مدرسه این را پرسید.
_یادته دفهی پیش آزمایش امید کم خونی نشون داد؟ منم که مینورم. دیگه سر آزمایش کوتاه نمیآم.
با صورت وارفته گفت:
_تو میگی نمیخوام اما بازم داری میری آزمایش بدی؟!
_دیگه آخرین راهه...
صورتش سرخ شد:
_سرنوشت زندگیت رو سپردی دست آزمایش و حرف این و اون؟!
مانتویم را گوشهی اتاق پرت کردم:
_چی کار کنم فرانک؟! هر کاری میکنم نمیتونم نه بگم.
چنباتمه زدم و سرم را بین دستانم گرفتم:
_دیشب عمو جمال میگفت حتماً قسمتت همینه که کارها اینجوری جلو میره...
_آره قسمت ما همش یتیمی و بدبختیه!
این را گفت و رفت. فهیمه با اخم داخل اتاق آمد:
_این دیونه چشه اول صبحی؟!
با دیدن من چشم گرد کرد:
_تو چرا غمبرک زدی؟!
کنارم نشست:
_فیروزه ببخشید من اون شب خواستگاری کمی تند رفتم. باور کن فکر میکردم شما رودربایسی میکنین...
بلند شد:
_به قول مصطفی علف باید به دهن بزی شیرین بیاد.
حرفش مثل تیری در مغزم بود. بالاخره و با غر غر مامان لباس پوشیدم. کیفم را برداشتم. مادر امید، صندلی جلوی ماشین را برایم خالی کرد. به محض اینکه نشستم آشوب دلم کم شد. فکر کردم شاید این همان آرامشی است که آدم کنار همسرش پیدا میکند.
بعد از آزمایش، مادر امید پیشنهاد صبحانه خوردن با هم را داد. مامان بعد از تعارفات معمول، گفت:
_تو همین محل خودمون، کله پزی مش اسدﷲ...
_نه مامان خواهش میکنم اونجا نه.
امید فوری گفت:
_تو دوست داری کجا بریم؟
از صمیمیتش خوشم نیامد. سرم را پایین انداختم:
_فرق نداره فقط کله پزی نه.
امید بعد از سفارش تعداد سیخهای جگر، کنار میز ایستاد. به صندلی خالی کنار من نگاه کرد. مکثی کرد و لبخند زد. سرش را خاراند و گفت:
_آهان، باشه.
صندلی دیگری از میز بغل آورد. آن را طرف دیگر من گذاشت و نشست. مادرش محو تماشای ما زیر لب چیزی گفت. مامان لبخندی مصنوعی زد و رو به مادر امید گفت:
_ماشاالله خیلی اهل ذکرید! همیشه دیدم رو لبتون ذکره.
ذکرش را به سمت ما فوت کرد. لبخند بزرگی زد:
_ چشم حسودتون زیر پام.
آب دهانش را قورت داد و رو به مامان گفت:
_نه بابا ماشاالله به خودتون! دیدم گاهی اسپند دود میکنید تو خونه...
چشمان مامان دو دو زد.
_میگن اسپند دود کردن الکیه. جز آلودگی هوا و ریههامون تأثیری نداره. اگه خواستین بهتون یه ذکری یاد میدم برا چش زخم و دفع بلا خیلی خوبه.
مامان لبخند زد:
_والا چه میدونم! از قدیم گفتن اسپند، جن و پری رو دور میکنه، ما هم...
امید رو به صندلی خالی کنار من، بلند خندید و ابروهایش را بالا داد.
چشمان مادر امید گشاد شد و لبش را گاز گرفت:
_نه بابا این خرافات چیه حاج خانم؟!
چشم غرهای به امید رفت:
_پاشو امید جان برو دنبال جیگرا ببین چرا نیوردن؟! روده کوچیکمون، بزرگه رو خورد.
با همان خنده بلند شد. با تمسخر گفت:
_جن و پری.
مامان روی صندلی جا به جا شد. سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت.
زیر چشمی به صندلی خالی کنارم نگاه کردم.
_خب خوشکلم چه خبر از خیاطی؟!
چند سؤال از کلاس و دوخت و برشها پرسید. بالاخره امید با سیخهای جگر آمد. سینی را وسط گذاشت. دو دستش را بالای سینی مانع کرد:
_صبر کنید...
چند سیخ را با انگشت نشان داد:
_اینا؟
جلوی من گذاشت:
_اینا برا خانم خانمای خودم.
مادرش لبخند زورکی زد:
_نگفتم مال حاج خانم هم ویژه بزن؟!
چشمان امید به طرف مامان چرخید:
_ اِ یادم رفت...
_نه بابا ویژه برا چی؟! الحمدالله همه ویژه اس.
_ببخشید تو رو خدا هوش و حواس نداره این پسر!
خود امید بلند گفت:
_عاشقی بد دردیه مادر من...
توجهم سمت سیخها رفت. هیچ فرقی با هم نداشت. فکر کردم برایم کلاس گذاشته. جگرها را یکی یکی لقمه گرفت و دستم داد.
❥❥❥@delbarkade