دلبرکده
#داستان #فیروزه_خاکستری118 #زندان_بزرگ وارد سلول شد. وسایلش روی تخت نبود. شهین و یک نفر دیگر روی ت
#داستان
#فیروزه_خاکستری119
#مذاکره
جلسه اول را با ایمان شاهقلی برگزار کردند.
_جناب شاهقلی ما میدونیم که نگهداری بچهها برای شما دردسر داره و هزینههای زیادی رو دوشتون میذاره...
ایمان سریع تأیید کرد:
_آخ گفتی... مگه من چقد درآمد دارم! از بچهداری که چیزی سرم نیمیشه، مجبورم از خواهرام کمک بیخوام.
امیر لبخند زد:
_ما یه پیشنهاد داریم که فکر میکنم براتون جذاب باشه...
نگاهی به آقای توکل انداخت. او پیشنهاد را مطرح کرد:
_ نظر خانواده بهادری اینه که در عوض یه مبلغی که از اونا میگیرید؛ مسئولیت نگهداری بچهها رو به اونها بسپرید.
چشمان ایمان بین امیر و آقای توکل دو دو زد. امیر متوجه گیج شدن او شد:
_ببین آقا ایمان راحت برات بگم یه پولی از ما میگیرید به جاش ما از بچهها نگهداری میکنیم.
ایمان روی صندلی جابجا شد. ته ریشش را خاراند:
_فکر بدی نی... اما شما چی گیرتون میات که میخواین بچهها رو نگه دارین؟!
امیر و آقای وکیل به هم نگاه کردند.
آقای توکل ابرویش را بالا برد:
_اول که پول دیه تو حساب بچهها بلوکه است و تا به سن قانونی نرسن کسی نمیتونه دست بهش بزنه..
امیر سرش را تکان داد و با خنده گفت:
_چی گیرمون میاد؟! خوبه خودت گفتی همهاش دردسره... تازه ما که نمیخوایم بچهها رو نگه داریم. ایشاالله مامانشون که آزاد شد، خودش نگهشون میداره.
دوباره آقای توکل شروع کرد:
_آقای شاهقلی سیصد میلیون تومن پول خوبیه. هزینهای که نمیکنید، یه پولی هم گیرتون میاد...
***
_خب آخرش چی شد؟! قبول کرد؟!
هر چه بیشتر توضیح دادند، ضربان قلب فیروزه تندتر شد. امیر نفسش را بیرون داد و به وکیل نگاه کرد.
_ما قصد داشتیم عموی بچهها را وسوسه کنیم و یه امضا ازش بگیریم... اما متأسفانه گفت که باید با خواهرش مشورت کنه.
آقای توکل مکث کرد. امیر گفت:
_خواهرش هم که میشناسی...
فیروزه آب دهانش را قورت داد.
_بله خانم شاهقلی تو جلسه بعد گفت که هر چی مبلغ دیه است همون رو میخوان...
فیروزه به گوشه میز خیره شد. امیر ادامه داد:
_یه جلسه دیگه هم باهاشون گذاشتیم؛ بعد از کلی صحبت و بحث، نهایتش تا یه میلیارد کوتاه اومدن.
امیر سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت:
_آدمهای طمعکار...
فیروزه به حرف آمد:
_خب مگه نمیگین سهم من از فروش یه دونگ مغازه بابا، یک و پونصد، شیشصده؟
_خب؟
_به عمو بگو هر چه زودتر یه مشتری پیدا کنه و هر چی میخوان بندازید تو صورتشون...
امیر و آقای توکل به فیروزه نگاه کردند. امیر زودتر گفت:
_چی میگی فیروزه؟! اونوقت برا پول دیه پول کم میاریم.
_مهم نیست...
_خانم بهادری من این حجم از فداکاری شما برای بچههاتون رو درک میکنم اما...
فیروزه سر تکان داد و پلک روی هم گذاشت:
_درک نمیکنید. هیچ کس درک نمیکنه. چون جای من نیستید. امیدوارم هرگز تو موقعیتی قرار نگیرید که منو درک کنید.
_فیروزه تو پیش بچههات نباشی چه فرقی میکنه کجا باشن؟!
امیر با پوزخند فیروزه مواجه شد:
_فرق میکنه... بچههام اونجا راحت نیستن، منم از فکرشون آرامش ندارم...
_خانم بهادری اول شما رو میاریم بیرون بعد هم بچههاتون رو...
صدای فیروزه بالا رفت:
_گفتم که من اینجا مشکلی ندارم به جز اینکه بچههام از دست اونا نجات پیدا کنن.
مذاکره امیر و آقای توکل برای قانع کردن فیروزه به سرانجام نرسید. فیروزه با هزار امید به سلولش برگشت. چیزی که در زندان بدست آورد، تکیه به قدرتی بزرگتر بود.