eitaa logo
دلبرکده
28.9هزار دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
2.5هزار ویدیو
16 فایل
🏡💞دلبرکده یک کلبه مهربانی ست آموزش صفر تا صد برای هر چه که یک بانو، نیاز دارد💎 🌺روش های دلبری کردن ملکه از پادشاهِ خود برای داشتن یک زندگیِ سراسر عاشقانه💑 آیدی ارتباط: @admin_delbarkade 🚨تبادل، تبلیغات نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
دلبرکده
#داستان #فیروزه_خاکستری113 #دادگاه_آخر یک چادر رنگی زشت سرش کردند. دستبند به دست، با خانم مأمور ان
صدای تق و تق کفش‌های پاشنه بلند آرزو، تمام محوطه را پر کرد. طناب را گرفت. به چشمان فیروزه خیره شد. پشت آرایش غلیظ چشم‌هایش پر از تنفر بود. طناب را دور گردن سینا انداخت. لب‌های پر رنگش از هم باز شد. قهقهه‌اش گوش فیروزه را کر کرد. فیروزه جیغ کشید. خیس عرق بیدار شد. مردمکش را به اطراف چرخاند. خدا را شکر گفت که اینبار صدای جیغش کسی را بیدار نکرد. تا خود صبح چشم روی هم نگذاشت... دو ساعت از صبحانه گذشته بود. همه بند مشغول نظافت سلول‌ها بودند. فیروزه به یک گوشه زل زده بود. ملیحه پتو و ملحفه به دست، کنارش ایستاد: _پاشو دختر زانوی غم بغل کردی که چی؟! ایشالله همین امروز حکمت بیاد و سال تحویل خونه باشی و بچه‌هات دورت باشن... فیروزه با شنیدن اسم بچه‌ها، غم بزرگ‌تری سراغش آمد: _ وقتی فکر می‌کنم الان ستیا زیر دست اون آرزو و آزاده است، دیونه می‌شم. نمی‌دونم چطور شب و روزش رو می‌گذرونه... اشک‌های فیروزه سرازیر شد. _عزیزم بالاخره عمه‌هاش هستن مگه می‌شه اذیتش کنن؟! _بله وقتی جلوی خودم خواستن بچه‌مو کتک بزنن، الان که من نیستم... _اگه حوصله بچه ندارن چرا حضانت‌شون رو گرفتن خب؟! فیروزه دماغش را بالا کشید: _واسه اینکه منو بچزونن و از بالا سر بچه‌ها یه چیزی گیرشون بیاد. به چشمان ملیحه زل زد: _تو نمی‌ترسی؟! _کی گفته نمی‌ترسم؟! فک کن سه تا بچه رو ول کردم، نمی‌دونم چی به سرشون میاد... آهی کشید: _هی... دیروز خواهرم اومده بود ملاقات. گفت: پسره دیگه مدرسه نمی‌ره؛ گفته می‌خوام کار کنم بدهی مامانمو بدم. سرش را تکان داد: _آخه دردمو به کی بگم؟! سر خریت خودم این بلا سرم اومد. گول خوردم. فیروزه پرسید: _یعنی دزدا رو نتونستن بگیرن؟! _اگه گرفته بودن من الان اینجا نبودم. حرف یک کیلو طلا و چند صد دلاره. طرف سه سوته آبشون کرده. سری تکان داد: _ای بابا... پاشو به خونه تکونی‌مون برسیم تا شهین نیومده قشقرق به پا کنه. فیروزه بلند شد. پتویش را بغل کرد: _هر کاری بخوان می‌کنم تا رضایت بدن بچه‌ها پیشم برگردن. _ایشالله درست می‌شه. فیروزه پتویش را در آفتاب پهن کرد. بلندگو صدا زد: _فیروزه بهادری ملاقات. ملیحه نگاهش کرد. فیروزه آب دهانش را پایین داد. ملیحه دستان گرمش را به بازوهای او کشید. تا اتاق ملاقات پاهایش می‌لرزید. _خانم بهادری حکم شما رو به بنده ابلاغ کردن. یک پاکت جلوی او گذاشت: _اعتراضاتی که رو حکم زدیم، تنها توی مدت محکومیت شما اثر داشت که البته خودش یه بُرده... فیروزه با دست لرزان پاکت را باز کرد. دنبال جمله مورد نظرش گشت: «به موجب این حکم، خانم فیروزه بهادری محکوم به قتل عمد نوع دو و...» چشمانش سیاهی رفت. نتوانست باقی حکم را بخواند. _حق دارین روزهای سختی رو گذروندین. می‌فهمم یک سال تو بلاتکلیفی موندن یعنی چی. اما باید خوشحال باشید... فیروزه لیوان آب جلویش را سر کشید: _اونوقت اینایی که نوشته یعنی چی؟ آقای توکل مردمکش را به طرف او چرخاند: _خب حکم شما سه سال حبس بود که خدا رو شکر به خاطر خوش اخلاقی در زندان و چند جزء قرآنی که حفظ کردین، به یک سال تقلیل پیدا کرده. فیروزه بدون هیچ واکنشی نگاهش کرد. آقای توکل ابروهایش را بالا برد: _ با توجه به این مسئله دوران محکومیت عمومی‌تون تقریباً تمام شده و ان شاءالله با پرداخت دیه آزادین. کلمه آخر او چند بار در مغز فیروزه تکرار شد. آقای وکیل از جایش بلند شد. فیروزه با صدای بلند گفت: _آزادی به چه درد من می‌خوره وقتی بچه‌هام رو نداشته باشم. آقای توکل تأملی کرد و دوباره نشست. سرش را جلو آورد و با صدای پایینی گفت: _اگر می‌ذاشتین در مورد پسرتون حقیقت رو بگیم... فیروزه اجازه نداد حرفش را تمام کند. دست روی گوش‌های خودش گذاشت و تقریباً داد زد: _نمی‌خوام بشنوم... آقای وکیل خودش را جمع کرد و ابروهایش در هم رفت. فیروزه شمرده و محکم گفت: _حاضرم هزار بار دارم بزنن، اینجا بمیرم و بپوسم اما بچه‌ام یه شب اینجا نمونه. آقای توکل بلند شد: _خیلی خب پس عواقبش هم بپذیرید. امری نیست؟ اولین کاری که کرد سراغ تلفن کارتی رفت. شش، هفت نفری در صف هر تلفن ایستاده بود. فکر کرد به چه کسی زنگ بزند: «به امیر بگم. نه مامان. خوبه اول با امیر حرف بزنم. فکر کنم فرانک بهتره. امیر خیلی برام بدو بدو کرد. نمی‌خوام به فهیمه زنگ بزنم لابد فکر می‌کنه ازش توقعی دارم. امیر از همه منطقی‌تره... نه ولش کن چند ماهه زندگی مینا رو خراب کردم. اصلاً خوبه به رؤیا بگم!...» بالاخره تصمیم گرفت با فرانک حرف بزند. اینبار تمام ذهنش درگیر پول دیه بود. صحبت‌های آقای توکل از ذهنش گذشت: «دیه امسال نهصد میلیون تومانه. اگه تا پایان اسفند ماه پرداخت نکنین، مجبورین دیه سال جدید رو که معمولا سی تا سی و پنج درصد اضاف می‌شه بپردازین.»
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
29.02M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📝«بهترین سکانس یوسف پیامبر» 💚(عجل الله تعالی فرجه الشریف) مبارک باد. ❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‌❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎@delbarkade
🔴 زیارت امام زمان (عج) در روز جمعه 🔵 اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا حُجَّةَ اللهِ في اَرْضِهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا عَيْنَ اللهِ في خَلْقِهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا نُورَ اللهِ الَّذي يَهْتَدي بِهِ الْمُهْتَدُونَ، وَيُفَرَّجُ بِهِ عَنِ الْمُؤْمِنينَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الْمُهَذَّبُ الْخآئِفُ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا الْوَلِيُّ النّاصِحُ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا سَفينَةَ النَّجاةِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا عَيْنَ الْحَيوةِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ صَلَّي اللهُ عَلَيْكَ وَعَلي آلِ بَيْتِكَ الطَّيِّبينَ الطّاهِرينَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ عَجَّلَ اللهُ لَكَ ما وَعَدَكَ مِنَ النَّصْرِ وَظُهُورِ الاَْمْرِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يامَوْلايَ، اَنـَا مَوْلاكَ عارِفٌ بِاُوليكَ وَاُخْريكَ، اَتَقَرَّبُ اِلَي اللهِ تَعالي بِكَ وَبِآلِ بَيْتِكَ، وَاَنْتَظِرُ ظُهُورَكَ، وَظُهُورَ الْحَقِّ عَلي يَدَيْكَ، وَاَسْئَلُ اللهَ اَنْ يُصَلِّيَ عَلي مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد، وَاَنْ يَجْعَلَني مِنَ الْمُنْتَظِرينَ لَكَ وَالتّابِعينَ وَالنّاصِرينَ لَكَ عَلي اَعْدآئِكَ، وَالْمُسْتَشْهَدينَ بَيْنَ يَدَيْكَ في جُمْلَةِ اَوْلِيآئِكَ، يا مَوْلايَ يا صاحِبَ الزَّمانِ صَلَواتُ اللهِ عَلَيْكَ وَعَلي آلِ بَيْتِكَ، هذا يَوْمُ الْجُمُعَةِ وَهُوَ يَوْمُكَ، الْمُتَوَقَّعُ فيهِ ظُهُورُكَ، َالْفَرَجُ فيهِ لِلْمُؤْمِنينَ عَلي يَدَيْكَ، وَقَتْلُ الْكافِرينَ بِسَيْفِكَ، وَاَنَا يا مَوْلايَ فيهِ ضَيْفُكَ وَجارُكَ، وَاَنْتَ يا مَوْلايَ كَريمٌ مِنْ اَوْلادِ الْكِرامِ، وَمَأْمُورٌ بِالضِّيافَةِ وَالاِْجارَةِ، فَاَضِفْني وَ اَجِرْني، صَلَواتُ اللهِ عَلَيْكَ وَعَلي اَهْلِ بَيْتِكَ الطّاهِرينَ. ❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‌❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎@delbarkade
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⭕️ ۱۰ ، سالروز ازدواج پر خیر و برکت پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌ ) و کبری سلام الله علیها بر مسلمانان جهان تبریک و شادباش ❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‌❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎@delbarkade
🌹 از اشعار حضرت خدیجه سلام الله علیها خطاب به حجّت زمانش، رسول خدا صلی الله علیه وآله: "اگر همه نعمت‌های دنیا از آن من باشد؛ اگر سلطنت همه پادشاهان مال من باشد؛ همه‌ی اینها به اندازه بال مگسی نمی‌ارزد وقتی چشمانم نتواند چشمانت را ببیند" فَلَو أَنّني أمسَيتُ فِي كلِّ نِعمَة. وَ دامَت لِي الدُّنيا وَ مُلك الأكاسِرة. فَما سَوِيَت عِندي جَناح بَعُوضَة. إذا لَم يَكن عَيني لِعَينك ناظِرة. 📚 بحارالأنوار، جلد ۱۶، ص ۵۲. دهم ربیع الاول، سالروز ازدواج نورانی پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و حضرت خدیجه سلام الله علیها مبارک باد ✨💐 ❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‌❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎@delbarkade
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
45.16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آموزش دوخت کیف لقمه🥖🫔 که تمیز کردنش راحته🌱 کش داخلش نمیزاره لقمه باز شه🌱 و لقمه داخلش خشک نمیشه🌱 برای بچه ها در مدرسه و میان وعده‌ی همسری در محل کار عالیه🎒💼😌 ⚜اندازه ها سلیقه ایه ، میتونین بزرگ تر هم بدوزین ⚜پلاستیکی که استفاده شده از همون نایلون هاس که رو میز عسلی میندازیم😊 ❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‌❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎@delbarkade
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
. اشتباه ترین کار اینه وقتی همسرت چیزی میگه (هرچند ناروا و بی‌منطق) شروع کنی به جواب دادن (حاضرجوابی) یا مقابله به مثل کردن🥺 و درست ترین کار که آدمای هوشمند و کاردان می‌کنند 🤓 اینه که ببینی چطور میتونی طرف مقابلت رو با خودت همراه کنی 👫 و یه زبان و نقطه مشترکی بین‌تون پیدا کنید...👈• (آخ جون نقطه مشترک🫂) مثلا: 🥸: یادش بخیر بچه بودیم زنگ خونه مردم رو می‌زدیم در می‌رفتیم... 🧕: چه کار زشتی! حالا باید جلو بچه‌ها این خاطره رو تعریف می‌کردی؟ 🥸:برو بابا توام!... 🤬 توی دعواها میدونین چی مهمه؟ 🧐 اینکه هم بتونی خشم و ناراحتی و... خودت رو مدیریت کنی🙅‍♀ و هم کاری نکنی که بدهکار بشی؛ 🤑 و هم اینکه مسیر حرف‌هایی که رد و بدل میشه رو دستت بگیری و هدایت کننده باشی...🔁 اونوقت نه اون جوری👆 اینجوری👇 🧕: منم بچه بودم یه بار خواستم اینکار رو کنم اما یاد پدربزرگ خودم افتادم که مریض بود و یه بار سه دفعه بلند شد در رو باز کرد اما کسی پشت در نبود. 🥸: ما هم فقط اون یه بار این کار رو کردیم. 🧕: آره زمان ما بچه‌ها از این کارا زیاد می‌کردن... ❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‌❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌❥‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎‎‎‌‎‌‎‎‌‎@delbarkade
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا