eitaa logo
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
25.5هزار دنبال‌کننده
403 عکس
93 ویدیو
1 فایل
راز دل دیوانه به هشیار نگویید اسرار لب یار به اغیار نگویید. بویی اگر از گوشه‌ی میخانه شنیدید ای اهل نظر بر سر بازار نگویید.! • کپی از رمان ها حرام می‌باشد❌️ https://eitaa.com/joinchat/1974599839C99e2002074 تبلیغات👆
مشاهده در ایتا
دانلود
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #429 _ یعنی می خوای هر مورد خوبی که اومد ردش کنی؟ _ نمی دونم. باب
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 _ نیاز دارم تو خلوت با خودم و زندگیم کنار بیام. برم سر کار. کار رو شروع کنم. وخودمو سرگرم کنم. نمی تونم الان به فرد دیگه ای فکر کنم. زیر لب گفتم : جز مازیار. امیدوار بودم که نشنیده باشن. و خوشبختانه نشنیدن. بابام یکم نصیحتم کرد. وقتی صحبت هامون تموم شد همه خسته بودیم. خواستم خونه و تمیز کنم که مامانم گفت نمی خواد. فردا انجام می دیم. این شد که شب بخیر گفتم و رفتم توی اتاق. یاد علی افتادم. تصمیم گرفتم یه پیام بدم و ازش، تشکر کنم. نمی دونم اصلا چی شد که سفره دلم رو واسش باز کردم. یه حس بدی هم داشتم. یعنی اشتباه کردم؟ @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #430 _ نیاز دارم تو خلوت با خودم و زندگیم کنار بیام. برم سر کار. ک
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 نمی دونم. از یه طرف می گفتم خب من اونو نمی شناختم. نباید اینقدر راحت اعتماد می کردم و سریع شروع می کردم به گفتن همه چی. از یه طرفم میگفتم نه اون که منو درست نمی شناسه آدم با شخصیتی هم به نظر میومد بعدشم بالا تر از سیاهی که رنگی نیست. مگه چی قراره بشه،. مهم نیست. این شد که بیخیال شدم. و سعی کردم خیلی بهش فکر نکنم. و فقط بخوابم. البته قبلش به شمارش پیام دادم و تشکر کردم که حرفام رو گوش داد و باهام همکاری کرد ولی دیگه منتظر نشدم جواب بده و خوابیدم. * روز بعد ساعت گوشیم زنگ خورد پیامش رو روی گوشیم دیدم. با چشم نیمه باز خوندمش _ شب تو هم بخیر دلارام. نه. کاری نکردم. کمترین کاری بود که از دستم بر میومد حالا برای امروز وقت داری بریم بیرون @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥 **
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #431 نمی دونم. از یه طرف می گفتم خب من اونو نمی شناختم. نباید این
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 یه جوری شدم. حس عجیبی بهم دست داد بیرون؟ یا یه پسر غریبه؟ درست بود؟ اول صبر کردم یکم خوابم بپره. وقتی که مغزم سر جاش قرار گرفت بهش فکر کردم. غلط بود یا درست؟ نمی دونم. نمی دونستم. خب قطعا قرار نبود خطایی کنم. فقط نهایتا صحبت می کردیم درباره مشکلات. ولی به این فکر کردم که اگه مازیار بود این کارو می کرد. یا ازین کار خوشش میومد قطعا نه. ولی خودم رو قانع کردم و گفتم : الان مازیار نیست. و من حق دارم که دوست اجتماعی داشته باشم. تو اون مدت حتی یه دوست مورد اعتماد نبود که باهاش درد و دل کنم خطایی هم نمی کنم. تو اون لحظه هم هیچ تعهدی به مازیار نداشتم زندگی خودم بود. ولی خب می دونستم چی کار کنم که زیاده روی نشه. @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #432 یه جوری شدم. حس عجیبی بهم دست داد بیرون؟ یا یه پسر غریبه؟ در
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 جواب پیامش رو دادم و گفتم : سلام. صبح بخیر. مشکلی نیست. کجا ببینیم همو؟ بهم آدرس یه جایی رو داد که می شناختم. گفت برم اونجا از اونجا با هم بریم. ساعت چهار عصر قرار گذاشتیم. مخالفتی نکردم. بلند شدم رفتم یه دوش گرفتم. بعد توی کار های خونه یکم به مامانم کمک کردم. اینقدر اون اواخر سرم تو کار خودم بود و کمکی نمی کردم که تعجب کرده بود. بابامم مثل همیشه رفته بود دنبال کار. تا ظهر به کار های عقب افتادم رسیدم. و میشه گفت نسبت به روز های قبل کمتر به مازیار فکر کردم. ظهر هم حاضر شدم. و زدم بیرون چون نمی خواستم ماشین ببرم یکم طول می کشید تا برسم. نزدیک های چهار بود که رسیدم سر همون چهار راهی که گفته بود. بهش زنگ زدم ببینم کجاست. @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #433 جواب پیامش رو دادم و گفتم : سلام. صبح بخیر. مشکلی نیست. کجا ب
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 _ الو؟ _ الو سلام.. _ سلام خوبی؟ _ ممنون. شما کجایید؟ _ راحت صحبت کن. رسمی زیاد جالب نیست. _ باشه. کجایی؟ _ شرکت. خودت کجایی؟ _ همون جایی که گفتی بیام. _ سر خیابونی الان؟ _ آره. _یه لحظه. ... دارم از پنجره می بینمت. این ساختمون بلنده رو می بینی؟ تمام مشکی؟ _ آره آره دیدمش. اونو بیا داخل. طبقه هفدهم. بگو با آقای صدیقی قرار داشتم. بیا اتاقم از اینجا با هم بریم. _ باشه. الان میام. گوشی رو قطع کردم و راه افتادم سمت ساختمون. و عجب ساختمونی هم بود. خیلی شیک و با کلاس. رفتم به همونجایی که گفت. منشی جلوم رو گرفت. گفتم با صدیقی کرد داشتم. @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 #تشبیه_او #115 دستاشو باز کرد و با گریه گفت: _بیا بغلم دخترم! بدست آوردن دل
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 ای کاش یکم انصاف داشت، میخواست چیکار کنم؟ براش عروس خوبی بشم؟ نمی تونستم. کافی بود یکم با مهراب گرم بگیرم تا بی‌بی حرفهای منظوردارش که همش به بچه خام میشدن، میزد! اونوقت من میموندم و رو در واسی که باهاش داشتم. خیال میکردم که دوستم داره، اما کشک بود! مهراب با دیدن نگاه پر حسرتم، از جاش بلند شد و پیشم اومد. بی‌بی سخت و صامت مشغول خوردن غذاش شد و بهمون علنا بی‌توجهی میکرد. مهراب گفت: _خوبی؟ نچی کردم و گفتم: _بی‌بی رو نگاه کن! ببین چقدر ظالمه. انگار طلاقمون تقصیر من بود. _تقصیر کی بود پس؟ با تعجب نگاهش کردم و گفتم: _واه؟ کی بود اجازه طلاق دستش بود؟ مرد. کی بود طلاقم داد؟ شوهر سابقم. کی بود رفت خارج؟ مهراب. کی موند با یه دنیا خاطره و بدبختی؟ آنای‌خیانتکار! عصبی گفت: _خیانتکار؟ با لحن تندی گفتم: _آره. مگه تو همونی نبودی که میگفتی من بهت خیانت کردم؟ چیشد پس؟ فهمیدی خیانتکار نیستم؟ حرفی که زد وجودمو داغون کرد: _اگه خیانتکار نبودی با محمدعلی بعد من ازدواج نمیکردی. چشمام پر از اشک شدن و نالیدم: _خیلی بیرحمی. هم تو، هم بی‌بی. میدونین دوستتون دارم، خوب میتازونید. _آنا من نمیخوام اذیتت کنم ولی بی‌بی دیگه اون رفتار قدیم رو نداره. منم مسببش رو تو میدونم. _بهتره خودت بدونی چون حق طلاق با من نبود و خودم خودم رو طلاق ندادم. یدعه صدای بلند بی‌بی اومد و قاشقش رو با ضرب تو غذاش کوبید. محکم گفت: _بس کنید... آنا بیا سر سفره بشین، برات فسنجون درست کردم. @deledivane 🌻 🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻🍊🌻
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #434 _ الو؟ _ الو سلام.. _ سلام خوبی؟ _ ممنون. شما کجایید؟ _ راحت
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 منو هدایت کرد سمت اتاقش. پشت میز نشسته بود. با ورود من لبخند زد و بلند شد. منشی گفت : اقای صدوقی، گفتن با شما قرار داشتن. _ ممنون. بله. بفرمایید شما. سری تکون داد و رفت. _ سلام. خوش اومدی. _ ممنون. _ بیا بشین. _ مگه نمی ریم. _ چرا یه چند دقیقه دیگه می ریم. رفتم جلو. همینطور که این طرف و اون طرف رو نگاه می کردم گفتم : چه جای با کلاسی. خندید و گفت : پسندیدی؟ _ میشه گفت آره. _ خب خداروشکر _ اینجا مال خودته؟ _ نه. ولی به زودی قراره نصفش رو شریک شم. _ چقد خفن. _ آره. امیدوارم که برنامه ریزی هام درست پیش بره. _ ان‌شاءاللَّه درست میشه. _ خب. خودت چطوری؟ _ میشه گفت خوب.‌ @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #435 منو هدایت کرد سمت اتاقش. پشت میز نشسته بود. با ورود من لبخند
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 _ خوب نباش. با تعجب نگاهش کردم. گفت : عالی باش. لبخند زدم. _ اها. از اون لحاظ. خندید و جیزی نگفت. وسایلش رو جمع کرد. بلند شد و با هم رفتیم بیرون. توی راهرو یکی از همکار های مردش ما رو که با هم دید گفت : به به. مبارکه. خبریه مهندس؟ علی گفت : نه خبری نیست. دوستم هستن. دلارام. _خوشبختم دلارام خانم. محمدم _منم همینطور. علی گفت : برو سر کارت کم فضولی کن. ما هم می ریم. _ برید خوش بگذره. با شیطنت جملش رو گفت علی هم گفت : تو هیچ وقت آدم نمیشی. با هم سوار آسانسور شدیم. گفتم :با همچین همکار هایی آدم اصلا خسته نمیشه @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #436 _ خوب نباش. با تعجب نگاهش کردم. گفت : عالی باش. لبخند زدم. _
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 خندید و گفت : خیلی هم مطمئن نباش توی محیط کار خیلی چیزا هست که آدم رو عاصی و خسته می کنه. حتی همین همکار ها. آهی کشیدن و گفتم : درسته می فهمم. رسیدیم توی پارکینگ. گفت : ماشین آوردی؟ _ نه. _ خب خوبه. رفت سمت یه شاسی بلند مشکی خودش در جلو رو برام باز کرد تشکر کردم و سوار شدم. ماشین رو روشن کرد و گفت : خب کجا دوست داری بریم؟ یاد مازیار افتادم. هر بار میومد دنبالم میگفت : خب خوشگله. کجا ببرمت که احتمال دزدیدنت کمتر باشه. _ دلارام؟ خوبی؟ به خودم اومدم و گفتم : آره. ببخشید ام... نمی دونم راستش. این اطراف رو نمی شناسم. هرجا فکر می کنی خوبه بریم @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #437 خندید و گفت : خیلی هم مطمئن نباش توی محیط کار خیلی چیزا هست ک
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 دیگه چیزی نگفت و ماشین رو روشن کرد. یکم که گذشت ضبط رو زد و گفت : تو فکری. _ نه. الان نه. _ بودی؟ _ میشه گفت آره. _ به چی فکر می کردی؟ _ رفتم توی گذشته. آه کشید و گفت : هعی. می فهمم. این خاطرات آدمو ول نمی کنن که _ مگه می دونستی به چی فکر می کردم؟ لبخند زد. نیم نگاهی بهم انداخت و گفت : خیلی تابلویی بعد خودمم این کارم. سرمو انداختم پایین. گفت : دلت براش تنگ شده؟ _ میشه گفت آره. _ نگرانی؟ _ اوهوم. _ نگران نباش. برمیگرده. خندیدم و گفتم : مرسی از نگرانی در اومدم اونم خندید. _ وقتی کاری از دستت بر نمیاد نباید خودتو اذیت کنی. این درسیه که من از زندگی گرفتم @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 #تشبیه_او #پارت116 ای کاش یکم انصاف داشت، میخواست چیکار کنم؟ براش عروس خوبی ب
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 صورت گرفته‌ام باز شد، پس به فکرم بود! با غرور به مهراب نگاه کردم و سر سفره نشستم. بی‌بی از چاش بلند شد و رفت سمت ییلاقی که آشپزخونه درستش کرده بود. ییلاق بزرگ و جا داری بود، از اونا که پنج تا بچه میتونستن توش قایم‌موشک بازی کنن. با دلتنگی به دور و اطراف نگاه کردم، بعضی جاها رو تغییر داده بودن اما آنچنان تفاوتی با ظاهر قبلیش نداشت. مهراب کنارم نشست و نفس عمیقی کشید. زیرلبی گفت: _تو و بی‌بی آخرش منو دق مرگ میکنین. چشم غره‌ای بهش رفتم و خواستم چیزی بهش بگم که همونموقع بی‌بی با ظرف فسنجون اومد. یه طوری سمتش شیرجه زدم و شروع به خوردنش کردم که دهن هردوشون باز موند. تو دلشون میگن این از کدوم قحطی زده جایی برگشته؟ ولی برای من اهمیتی نداشت، فقط میخواستم از این غذای جذاب لذت ببرم، مخصوصا که بی‌بی هم درست کرده بود و دلتنگ دست‌پختشم بودم. بعد از غدا ظرف ها رو خواستم بشورم که سرسنگین گفت: _مهمون که کار نمیکنه، بشین آنا خانم. قشنگ ضایعم کرد! منو مهمون میدید؟ صورتم وا رفت. مهراب دستمو کشید و با خنده گفت: _دلش فعلا از من و تو صاف نمیشه. فکر کردی یه فسنجون برات کنار گذاشته بود، حتما دیگه درست شده؟ نه جانم. مونده تا بی‌بی هردومون رو رسما زن و شوهر کنه. راست میگفت، بد کینه از دوتامون گرفته بود. از منم انگار ناامید شده بود که بعد از طلاقم به دیدنش نرفتم، ولی حقیقت این بود که هم بی‌‌بی موقع طلاقمون گفته بود دیگه سمتش نریم، هم من رو نداشتم که نزدیکش بشم. @deledivane 🌻 🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻🍊🌻
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #438 دیگه چیزی نگفت و ماشین رو روشن کرد. یکم که گذشت ضبط رو زد و
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 _ گفتنش راحته. _ عمل بهش هم می تونه راحت باشه اگه تمرین کنی. درسته که فکرت مشغول میشه، در هر صورت. ولی، خب. نیاز به تمرین داره.و صبوری. الان اون رفته. تو کاری می تونی کنی؟ فقط می تونی دعا کنی و از خدا بخوای محافظش باشه. _ درسته. _ خب... حالا کجا بریم؟ خندیدم و گفتم : نمی دونم. دیگه چیزی نگفت. نمی دونم داشت کجا می رفت. یکم که گذشت گفت : وقت داری؟ _ از چه نظر؟ _ تا هشت نه اینا. _ آره فکر کنم. چطور؟ _ می خوام برم یه کافه رستوران سنتی. یکم دوره. می خوام ببینم وقت داری. @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥