eitaa logo
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
25.5هزار دنبال‌کننده
382 عکس
85 ویدیو
1 فایل
راز دل دیوانه به هشیار نگویید اسرار لب یار به اغیار نگویید. بویی اگر از گوشه‌ی میخانه شنیدید ای اهل نظر بر سر بازار نگویید.! • کپی از رمان ها حرام می‌باشد❌️ https://eitaa.com/joinchat/1974599839C99e2002074 تبلیغات👆
مشاهده در ایتا
دانلود
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 #تشبیه_او #پارت116 ای کاش یکم انصاف داشت، میخواست چیکار کنم؟ براش عروس خوبی ب
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 صورت گرفته‌ام باز شد، پس به فکرم بود! با غرور به مهراب نگاه کردم و سر سفره نشستم. بی‌بی از چاش بلند شد و رفت سمت ییلاقی که آشپزخونه درستش کرده بود. ییلاق بزرگ و جا داری بود، از اونا که پنج تا بچه میتونستن توش قایم‌موشک بازی کنن. با دلتنگی به دور و اطراف نگاه کردم، بعضی جاها رو تغییر داده بودن اما آنچنان تفاوتی با ظاهر قبلیش نداشت. مهراب کنارم نشست و نفس عمیقی کشید. زیرلبی گفت: _تو و بی‌بی آخرش منو دق مرگ میکنین. چشم غره‌ای بهش رفتم و خواستم چیزی بهش بگم که همونموقع بی‌بی با ظرف فسنجون اومد. یه طوری سمتش شیرجه زدم و شروع به خوردنش کردم که دهن هردوشون باز موند. تو دلشون میگن این از کدوم قحطی زده جایی برگشته؟ ولی برای من اهمیتی نداشت، فقط میخواستم از این غذای جذاب لذت ببرم، مخصوصا که بی‌بی هم درست کرده بود و دلتنگ دست‌پختشم بودم. بعد از غدا ظرف ها رو خواستم بشورم که سرسنگین گفت: _مهمون که کار نمیکنه، بشین آنا خانم. قشنگ ضایعم کرد! منو مهمون میدید؟ صورتم وا رفت. مهراب دستمو کشید و با خنده گفت: _دلش فعلا از من و تو صاف نمیشه. فکر کردی یه فسنجون برات کنار گذاشته بود، حتما دیگه درست شده؟ نه جانم. مونده تا بی‌بی هردومون رو رسما زن و شوهر کنه. راست میگفت، بد کینه از دوتامون گرفته بود. از منم انگار ناامید شده بود که بعد از طلاقم به دیدنش نرفتم، ولی حقیقت این بود که هم بی‌‌بی موقع طلاقمون گفته بود دیگه سمتش نریم، هم من رو نداشتم که نزدیکش بشم. @deledivane 🌻 🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻🍊🌻
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #438 دیگه چیزی نگفت و ماشین رو روشن کرد. یکم که گذشت ضبط رو زد و
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 _ گفتنش راحته. _ عمل بهش هم می تونه راحت باشه اگه تمرین کنی. درسته که فکرت مشغول میشه، در هر صورت. ولی، خب. نیاز به تمرین داره.و صبوری. الان اون رفته. تو کاری می تونی کنی؟ فقط می تونی دعا کنی و از خدا بخوای محافظش باشه. _ درسته. _ خب... حالا کجا بریم؟ خندیدم و گفتم : نمی دونم. دیگه چیزی نگفت. نمی دونم داشت کجا می رفت. یکم که گذشت گفت : وقت داری؟ _ از چه نظر؟ _ تا هشت نه اینا. _ آره فکر کنم. چطور؟ _ می خوام برم یه کافه رستوران سنتی. یکم دوره. می خوام ببینم وقت داری. @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #439 _ گفتنش راحته. _ عمل بهش هم می تونه راحت باشه اگه تمرین کنی.
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 _ آره مشکلی نیست. بریم. سری تکون داد و سرعت ماشین رو بیشتر کرد. * جای خیلی با صفایی بود. تا حالا نرفته بودم. همه جا رو خیلی عجیب نگاه می کردم. قیافم رو که دید خندید و گفت : حس می کنم خیلی به نظرت جالب اومده _ آره واقعا. _ خب خوبه. گارسون اومد و یه عصرونه هم سفارش دادیم. بعد علی گفت : خب... لبخند زدم و گفتم : خب؟ _ دیشب نشد کامل حرف بزنیم. کجا بودیم اصلا؟ _ یادم نمیاد حقیقتا. ولی خب همه چی رو گفتم. سر تکون داد و گفت : گفتی دوسش داری آره؟ سر تکون دادم. _ فکراتم کردی؟ تصمیمت رو گرفتی؟ هوفی کشیدم و گفتم: نمی دونم کلافم. فکرامو که کردم. ولی نمی دونم چه جوری پیش ببرم همه چی رو @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥 **
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #440 _ آره مشکلی نیست. بریم. سری تکون داد و سرعت ماشین رو بیشتر کرد
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 _ از چه نظر. _ اینکه به خانوادم چی بگم به خود مازیار چی بگم. _ به مازیار چی بگی؟ خب اگه می خوایش قبولش می کنی دیگه. _ حس بدی دارم _ میفهمم حست رو. یه جورایی انگار حس، می کنی کوچیک می شی. ولی اینطور نیست. تو که بهش درخواست ندادی با هم باشید. اون درخواست داده و پاتم وایساده. حالا باید صبر کنی تا برگرده. _ یه مشکل دیگه کارشه. _ نمی تونی باهاش کنار بیای؟ _ حتی اگر کنار هم بیام حس می کنم خیلی قراره اذیت بشم. _ به هرحال سختی های خودش هم داره. و اینکه دلارام تو خودت رو بیشتر از هرکس دیگه ای می شناسی. من الان می تونم بهت بگم بیخیال سخت نگیر. بالاخره عشقته کنار بیا می تونمم بگم نه خیلی قراره سختی بکشی. که در هر دو صورت درسته. باید بینیی ظرفیت اینکه همون شکلی قبولش کنی رو داری @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #441 _ از چه نظر. _ اینکه به خانوادم چی بگم به خود مازیار چی بگم.
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 _ دقیقا بزرگترین مشکلم همینه. _ ببین. می تونی خوب بری راجع به کارش تحقیق کنی. حتی اگه بخوای من هم کمکت می کنم بینی دقیقا چه جوریه ریسک کاریش چقدره بعد با خودت تصویر سازی کنی همه چی رو. ببینی اگه چند ماه نبود می تونی طاقت بیاری. اگه یه وقت خدایی نکرده آسیبی دید چی اگه مجبور شدی با محدودیت زندگی کنی چی. اونوقت یه تصمیم عاقلانه بگیری. دیگه تو سن و سالی هم هستی که پدر مادرت هم به نظرت  احترام می ذارن _ بعید می دونم _ نگفتم موافقت می کنن. حق دارن بالاخره حتی شاید دلخوری یا دعوا هم شکل بگیره ولی باید آرامشت رو حفظ کنی و پای خواستت وایسی با لبخند نگاهش کردم. چقد این آدم آروم و منطقی بود. همون موقع غذا رو آوردن. چشمش که به غذا افتاد برق زد و گفت ' به به رنگ و رو رو. خندیدم و گفتم : اهل شکمی؟ @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #442 _ دقیقا بزرگترین مشکلم همینه. _ ببین. می تونی خوب بری راجع به
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 _ تا حدی میشه گفت آره. همه جور غذایی هم می خورم _ چه خوب. خوش بحال زنته دیگه. _نه بابا بیچاره همش باید پای گاز باشه. خندیدم مشغول غذا خوردن شدیم. بعدشم که یکم نشستیم و گفت همون اطراف یه جای تفریحی و دیدنیه با هم بلند شدیم و رفتیم. یه مسیر بلند و سرسبز بود. که همه چی هم اونجا پیدا می شد. وسایل بازی خوردنی خریدنی. پوشیدنی جای خوبی بود. یکم خوراکی گرفت. و قدم زدیم و همینجور که حرف می زدیم می خوردیم. دیدم همش درباره مسائل حاشیه ای حرف می زنه. یهو به ذهنم اومد و گفتم میگم خودت چی. تعجب کرد. _ من چی؟ @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #443 _ تا حدی میشه گفت آره. همه جور غذایی هم می خورم _ چه خوب. خو
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 _ عاشق نشدی؟ خندید. یکم مکث کرد و گفت : فکر کنم گفتم. نمی دونم. ولی چرا. منم توی دوران جوونی عاشق شدم. گفتم : مگه الان پیری که میگی تو دوران جوونی؟ _ پیر شدم دیگه. نشدم؟ _ نه کی گفته. بازم خندید. قبل اینکه من بگم خودش گفت ' خیلی خوش خندم مگه نه. منم خندیدم _ اتفاقا می خواستم بگم. _ من تحت هر شرایطی سعی می کنم بخندم. وقتایی که عصبانی ام خیلی بیشتر. و بلند تر. اولش به نظر مسخره میاد. و شاید عصبی تر هم بشم. ولی آروم آروم خنده هام از ته دل میشه. و اونوقت عصبانیت از نظرم مسخره میاد. _ جدی؟ _ آره. پیشنهاد می کنم حتما امتحانش کنی. _ حتما این کارو می کنم. یکم که گذشت گفتم : فهمیدم پیچوندیا _ نه نپیچوندم. دارم فکر می کنم از کجا شروع کنم @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #444 _ عاشق نشدی؟ خندید. یکم مکث کرد و گفت : فکر کنم گفتم. نمی دو
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 _ خب من... وقتی نوزده بیست سالم بود از یه دختری خوشم اومد. دختری نبود که همه براش سر و دست بشکنن. از هم محلی هامون هم بود. خب محله ما قبلا پایین شهر بود. از این محله هایی که همه همو می شناسن. و تو به همسایه از فامیل هم نزدیک تری. یه دختر شونزده هفده ساله هر عصر با دو سه تا از دوستاش میومدن تو محل چرخ می زدن. یکم سر به سر پسر بچه هایی که فوتبال بازی می کردن می ذاشتن و می رفتن منم از وقتی اینو دیده بودم دیگه تو خونه بند نمی شدم. بیست و چهار سال بیرون بودم که ببینمش سربازیم هم تازه تموم شده بود و بیکار بودم. حواسش به مسیر جلب شد و گفت : دیگه اینجا خیلی خلوت میشه. برگردیم؟ گفتم : برگردیم. دور زدیم و ادامه داد @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #445 _ خب من... وقتی نوزده بیست سالم بود از یه دختری خوشم اومد. دخ
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 _ آره خلاصه هر روز می رفتم که ببینمش. ولی به روی خودم نمیاوردم. خجالت هم می کشیدم. خودمو معمولا قایم می کردم. ولی اون تیز تر از این حرفا بود. و بیشتر اوقات متوجه می شد. یه سری در کمال تعجب دیدم اومد جلوم وایساد و سلام کرد. چنان هول شدم و دست و پام رو گم کردم که حتی نتونستم جواب سلامش رو بدم. خیلی برعکس من زبون داشت. خندید و گفت : چرا می ترسی. کاریت ندارم خیلی رک گفت تو از من خوشت میاد. حالا من داشتم آب می شدم. از طرفی هم استرس داشتم کسی ما رو ببینه. فکر کنه من مزاحمم یا به اون گیر بده. نمی تونستم چی بگم. کلی دستم انداخت. گفت مگه لالی. آخرم هیچی نگفتم و رفت. دیگه وقتی رفتم خونه اینقد با خودم کلنجار رفتم. به خودم تشر زدم و غر زدم. گفتم باید یه خودی جلوش نشون بدم @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 #تشبیه_او #پارت117 صورت گرفته‌ام باز شد، پس به فکرم بود! با غرور به مهراب نگا
🌻🍊🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻 🌻 دستمو از دست مهراب بیرون کشیدم و با حرص گفتم: _الان که رفتم ظرفا رو شستم می‌فهمی مهمون کیه. بی‌توجه به بی‌بی و مهراب شروع به شستن ظرفها کردم. قبلتر ها وقتی میومدم، بی‌بی با غرغر مجبورم میکرد ظرفارو بشورم بس که تنبلیم میومد، اما الان بخاطر بدست آوردنِ دلش میخواستم بشورم. ای‌کاش به قدیم برمی‌گشتیم، به همونموقع ها که بی‌بی مهربون بود و مهراب شوهرم! قبول دارم کارم خیانت بود، اما مگه جواب خیانت، خیانت نبود؟ من حتی وقتی به مهراب نگاه میکردم لذت میبردم که دارم به اون عوضی‌ای که شکم خواهرمو بالا آورده، خیانت میکنم! ظرفها رو شستم و کنار بی‌بی نشستم. مهراب به سمت اتاق رفت و گفت: _من میرم پتو و بالش ها رو بیارم. بی‌بی چشم غره‌ای بهش رفت و گفت: _نمیخواد. بشینین حرف بزنیم دور همیم. بعد غذا سریع تلپ خوابیدن خوب نیست. نمازتونم نخوندین. سرفه‌ای کردم و به شوخی گفتم: _راست میگه بی‌بی جونم! نیست خیلی دلتنگمونه و ازمون استقبال میکنه، از اون جهت بشین حرف بزنیم دور همدیگه @deledivane 🌻 🍊🌻 🌻🍊🌻 🍊🌻🍊🌻 🌻🍊🌻🍊🌻
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #446 _ آره خلاصه هر روز می رفتم که ببینمش. ولی به روی خودم نمیاور
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 _از روز بعد چنان تیپی زدم که سابقه نداشت. کلی هم عطر رو خودم خالی کردم. الان یادم میاد خندم میگیره. خلاصه که بازم دیدمش. ولی این بار عزمم رو جزم کردم و سلام کردم. اونم متوجه تغییرم شد. بازم اومد سمتم. ولی این بار گفت شلوغه. بریم جای خلوت. منم استرس داشتم ولی از خدا خواسته قبول کردم رفتیم تو یه کوچه و مشغول صحبت شدیم. اون از خودش گفت من از خودم گفتم. خیلی دختر شر و شیطونی بود. با دخترای اون محل فرق داشت. اصلا زمان از دستمون در رفت. وقتی که رفت حس کردم چقد علاقم بهش بیستر شده و از صمیم قلب چقد دوسش دارم. تا خود صبح بهش فکر کردم اون شب. خلاصه سرت رو درد نیارم. کل زندگیم شده بود. حاضر بودم جونمم براش بدم. یکم برامون داشتن حرف در میاوردن برا همین گفت قرار هامون رو بیرون محل بذاریم. منم به کله می رفتم. @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #447 _از روز بعد چنان تیپی زدم که سابقه نداشت. کلی هم عطر رو خودم
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 دقیق نمی دونم. فکر کنم دو سه ماهی با ام بودیم. اون دو سه ماه تمام فکر و ذکر و زندگی من شده بود اون دختر. و حتی خانواده هم فهمیدن. دیگه همه فهمیده بودن عاشق شدم. ولی ای دل غافل. متاسفانه، بیتا خانم اون مهری که من بهش داشتم رو بهم نداشت. و فقط اهل شیطنت بود. بعد دو سه ماه وقتی دید من واقعا جذیم و حتی می خوام برم خواستگاریش خودشو کشید کنار. گفت دنبالش نباشم. برم پی زندگیم. دیگه جواب تلفن هامو نداد جواب پیام هامو نداد سر قرار نیومد کلا محو شد. توی محل هم جوری می رفت و میومد که چشم تو چشم نشیم. من بد شکستم. برا اون سرگرمی بود ولی واسه من جدی. من می خواستم خانم خونم بشه. @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥