ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #462 واقعا آدم فهمیده ای بود. و پیشش احساس معذب بودن نمی کردی نگرا
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#463
_ من از دیشب شدیدا فکرم مشغول شده که شماره طرف رو پیدا کنم.
و بتونم باهاش ارتباط بگیرم.
چون خیلی نگران مازیارم.
نمی دونم ولی چه جوری پیداش کنم
نمی تونم برم به عمو یا زن عمو هم بگم.
_ چرا نمی تونی؟
_ چون هم روم نمیشه هم نمی دونن که چی بین من و مازیار گذشته.
فکر می کنن هنوزم از مازیار فراریم
نمی خوام مامان بابام هم بویی ببرن.
حداقل تا وقتی که تصمیم میگیرم
_ فکر نمی کنی دیگه وقتش رسیده که یه تصمیم درست بگیری؟
_ چرا.
ولی... هنوز گیجم. لازمه با خود مازیار حرف بزنم.
که اونم نیست.
_ چی هنوز برات گنگه.
_ می خوام بدونم حاضره بخاطر من کارش رو بذاره کنار.
یا اصلا اگه به همین کار ادامه بده
چقد در سال قراره ماموریت بره
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #463 _ من از دیشب شدیدا فکرم مشغول شده که شماره طرف رو پیدا کنم. و
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#464
- میتونم با شرایطش کنار بیام یا نه.
- ولی یه چیز بگم؟
- چی؟
یکم مکث کرد و گفت :
عشق اگه عشق باشه، این چیزا بهونس.
و این بهونه ها نمی تونه جلوی اون حس رو بگیره.
دلم لرزید. راست میگفت.
دنبال چی میگشتم ؟
چرا سعی داشتم داستان رو کش بدم؟
کلا این وسط یه سوال بود یه جواب.
می خواستمش یا نه.
اگر مازیار رو می خواستم
دیگه هیچی نمیتونست مانع بشه.
اگرم نمی خواستم، که بهونه ها خوب این وسط جولون می دادن و بین ماه فاصله می نداختن
- چی شد. رفتی تو فکر؟
سر تکون دادم.
- آره.
- حالا چی شد. به نتیجه ای هم رسیدی؟
- فکر می کنم که... آره.
- خب؟
- می خوامش.
- مطمئنی؟
یکم مکث کردم.
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #464 - میتونم با شرایطش کنار بیام یا نه. - ولی یه چیز بگم؟ - چی؟
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#465
بعد با اطمینان گفتم :
مطمئنم. ولی نمی تونم با همین صراحت جلوی خانواده ها حرفی بزنم.
- خب پس. صبر کن و منتظرش بمون تا برگرده.
یکم خیره به علی نگاه کردم و بعد گفتم :
یهو یه صدایی درونم گفت تو از کجا تو زندگیم پیدات شد.
- من؟
- آره.
خیلی خوب و درست داری تمام ابهام های درونم رو از بین می بری.
خنده ریزی کرد و گفت: ما مخلص شماییم دلارام خانم.
- واقعا امیدوارم کنار یه دختر خوب خوشبخت بشی علی.
- هعی. از ما دیگه گذشت. پیر شدیم.
- چی میگی؟
کجا پیر شدی؟
ولی باید خودم برات آستین بالا بزنم.
به تو باشه تا ده سال دیگه هم زن نمیگیری.
- عه. اقدام که کردم نکردم +
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
❌درمان ریزش مو دردوهفته 😳⁉️
🔺🔻من واقعا خیلی ریزش مو داشتم خیلی رنج میبردم از این موضوع 😔
برای کاشت مو ب چند تا کیلینیک مراجعه کردم ولی متاسفانه جواب نداد😞
🟢تا اینکه زن داداشم یه کانالی بهم معرفی کرد😍
🔥💥باورتون نمیشه وقتی عضوش شدم طی دوهفته من جوابشو دیدم👌🤩
✅اگر توام داری از نداشتن مورنج میبری حتماً عضو این کانال شوو معجزه میکنه براتون 🥰
https://eitaa.com/joinchat/141689601C88384c0c3e
09926098280 ☎️
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #465 بعد با اطمینان گفتم : مطمئنم. ولی نمی تونم با همین صراحت جلوی
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#466
- به من چه تو عاشق بودی.
و همراه حرفش خندید.
یه جوری شدم.
خودش سریع فهمید و گفت :
بد برداشت نکنی.
من کلا طنزم گاهی تلخ میشه.
منظوری ندارم. مطمئن باش.
الان عین داداش خودت می تونی روم حساب کنی.
یکم خیالم راحت شد و گفتم :
مرسی علی.
- قهوت رو بخور.
سرد شد.
آروم آروم قهوه رو توی سکوت خوردم.
و بازم از فرصت استفاده کردم و رفتم توی فکر.
به اصرار علی نشستیم با هم یه فیلم کمدی دیدیم.
گفت باید روحیت عوض شه.
الحقم که طنز بود.
و خیلی منو خندوند.
بعد مدت ها تونستم بخندم.
و در ضمن انگار یه باری از رو دوشم برداشته شده بود
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #466 - به من چه تو عاشق بودی. و همراه حرفش خندید. یه جوری شدم. خو
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#467
مکالمه با علی واقعا راه رو نشونم داد.
و فهمیدم نباید دنبال حاشیه می رفتم.
من مازیار رو دوست داشتم.
و حالا که حقیقت رو فهمیده بودم راحت می تونستم بهش اعتماد کنم.
جوابم بهش مثبت بود.
دیگه نیاز نبود فکر کنم. فقط خیلی دلم می خواست از وضعیتش با خبر بشم.
اما مونده بودم که چه جوری.
واقعا نمی تونستم برم به کسی چیزی بگم
به زن عمو می شد اعتماد کرد
ولی می ترسیدم برم بگم و یه وقت دهن به دهن بچرخه.
اگه به گوش بابام می رسید خیلی عصبی می شد.
درسته که در نهایت باید می فهمید.
اما وقتی مازیار برمیگشت راحت تر می شد راه پیدا کرد.
من نمی دونستم دقیقا چی بگم.
چه جوری صحبت کنم.
باید اول از اون مطمئن می شدم
از علی خدافظی کردم و راهی خونه شدم.
خواست منو برسونه ولی نذاشتم.
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #467 مکالمه با علی واقعا راه رو نشونم داد. و فهمیدم نباید دنبال حاش
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#468
چند روز دیگه هم گذشت.
اینقدر بی قرار شدم که دیگه طاقت نیاوردم
می خواستم برم پیش زن عمو.
ولی قبلش
با علی حرف زدم.
اولش میگفت چیزی نگم.
ولی وقتی دید راهی نیست و منم چقدر دلهره دارم
گفت اگر واقعا مطمئنم که زن عمو به کسی چیزی نمیگه برم سراغش.
زن عمو و عمو واقعا دوست داشتن من عروسشون بشم
و خودشون هم همیشه مازیار رو سرزنش می کردن
که منو از دست داد.
برای همین به ضررم عمل نمی کردن
این شد که تصمیمم رو عملی کردم و وقتی که مطمئن شدم عمو خونه نیست
رفتم سراغ زن عمو.
از قبل باهاش هماهنگ کرده بودم.
برای همین آمادگی دیدنم رو داشت..
یکم نشستیم پیش هم وحال و احوال کردیم و گپ زدیم.
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
**
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #468 چند روز دیگه هم گذشت. اینقدر بی قرار شدم که دیگه طاقت نیاوردم
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#469
دیگه وقتی خیلی حرف داشت کش میومد تصمیم گرفتم مقدمه چینی رو تموم کنم و حرف بزنم.
- خب... راستش زن عمو...
خودش فهمید و گفت :
احساس می کنم می خوای یه چیزی بگی آره؟
سر تکون دادم.
- بله.
ولی.. نمی دونم چه جوری.
یکم نگران شد.
- اتفاقی افتاده دلارام جان.
- نه زن عمو چیزی نشده.
راستش
هوفی کشیدم و گفتم :
زن عمو... مازیار قبل اینکه بره چند باری اومد سراغم.
متعجب و مشتاق گفت :
خب؟
- کلی حرف زد.
اصرار داشت که ببخشمش و برگردم باهاش
من هی بهونه آوردم هی خواستم از زیر بارش در برم.
ولی ول کن نبود
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
هدایت شده از ❇️نورالزهرا❇️
💌مسابقه حجابِ زهرایی
🎀دخترنازنینم🎀: زینب سیمری
👁️کد: ۲۶۱۹
🟢نفر اول از بازدید بیشتر ۱ میلیون تومان
🟢نفر دوم بازدید بیشتر۵۰۰ هزارتومان
🟢به ۵ نفر به قید قرعه کشی نفری ۳۰۰ هزار تومان
💠مهلت مسابقه تا عید غدیر
📎شرایط سنی: از نوزادی تا ۱۸ سال
🔴همین الان بیا داخل کانال تو مسابقه شرکت کن😉👇
https://eitaa.com/noorolzzahra
🟣ادمین :
@mosabeghehh
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #469 دیگه وقتی خیلی حرف داشت کش میومد تصمیم گرفتم مقدمه چینی رو تم
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#470
_ قبل رفتنش بهم گفت فکرام رو بکنم تا بر می گرده.
و بهش جواب بدم.
بهم ثابت کرد که واقعا می خوادتم.
فقط زن عمو لطفا نپرسید چه جوری.
بذارید مازیار که برگرده صحبت می میکنیم.
- باشه دخترم.
نگران نباش.
راستش هم تعجب کردم هم خوشحال شدم.
پس تو بالاخره طلسم رو شکستی و با مازیار حرف زدی.
لبخند زدم.
گفت :
مازیار واقعا دوستت داره دلارام.
شب و روزش تویی.
بعد جدایی تون ما خیلی بیشتر به این ایمان پیدا کردیم.
فقط هیچ وقت نفهمیدیم چرا اون کارو کرد.
و هیچی هم نگفت. همش قسر در رفت.
گفت نپرسید.
یا گفت به وقتش توضیح می دم.
اینقدر نگفت تا رفت معلوم نیست کجا.
زن عمو گریش گرفت.
بغلش کردم و دلداریش دادم یکم
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #470 _ قبل رفتنش بهم گفت فکرام رو بکنم تا بر می گرده. و بهش جواب ب
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#471
- گریه نکنید زن عمو. بمیرم الهی.
- خدا نکنه.
-مازیار بر می گرده. و من مطمئنم وقتی برگرده از بلاتکلیفی درتون میاره
- چی بگم. امیدوارم.
یکم که آروم شد گفت :
خب دخترم ببخشید.
میون حرفت پریدم.
داشتی می گفتی.
الان مازیار منو قبول می کنی؟
باز کمی مکث کردم.
نمی تونستم مستقیم بگم آره یا نه.
یکم من من کردم و گفتم :
راستش زن عمو.
خب.... فکر کنم بهم حق بدید که هرچقدر هم اگه تو داری کنم
بازم نگرانش می شم.
منم مثل شما نگران مازیارم
حالا چه قرار باشه چیزی بینمون باشه چه نباشه
اون شب که صحبت می کردید گفتید با یکی از دوستانش در ارتباطید
خواستم بگم... میشه لطفا شماره ای چیزی ازش به من بدید.
من ازش سوال داشتم
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥