ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #484 ولی جواب نمی داد. شاید اگه نمی فهمیدم جواب نمی ده اونقدر حالم
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#485
راست هم می گفت .هنوز خبری نبود .نباید خودمرو الکی آزار می دادم .
امیدوار بودم زودتر خبری از مازیار بشه.
*
چند روز دیگه هم گذشت و همچنان خبری از مازیار نبود .
طاقت نیاوردم و بر خلاف گفته علی باز به اون شماره زنگ زدم ولی جوابی نگرفتم.
این حالمو بدتر هم کرد و مورد سرزنش علی قرار گرفتم .
استرس کل وجودم رو گرفته بود .
تد همون حال و هوا با خودم عهد بستم که اگه برگرده بی چون و چرا قبولش کنم .
چون حسم و عشقم بهش خیلی بیشتر از این حرفا بود .
توی خونه نشستم بودم .داشتم دنبال کار می گشتم که گوشیم زنگ خورد .
از بس منتظر بودم وقتی گوشی زنگ می خورد سریع می پریدم سرش.
با دیدن اسم زن عمو هم دلشوره گرفتم هم خوشحال شدم که شاید خبری از مازیار شده باشه
فوری جواب دادم .
- الو زن عمو ؟سلام
صداش کمی گرفته بود .
-سلام عزیزم خوبی؟
استرسم با شنیدن صداش بیشتر شد .
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
**
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #485 راست هم می گفت .هنوز خبری نبود .نباید خودمرو الکی آزار می دادم
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#486
-ممنون دخترم.
-چیزی شده زن عمو ؟
- کجایی دلارام ؟
بلند شدم شروع کردم به راه رفتن .
-من خونه .زن عمو اتفاقی افتاده ؟
- آروم باش خب ؟
مازیار برگشته .
چنان خوشحال شدم که از شدت شادی بغض گلوم رو گرفت .
دست گرفتم جلوی دهنم و ناباور گفتم:
- جدی میگید زن عمو ؟
وای خدایا شکرت
- آره. الان تو اتاق داره استراحت می کنه.
- وای خدا باورم نمیشه.خداروشکر
چشمتون روشن
-ممنون دخترم .فقط یه مشکلی هست
متعجب گفتم :
چی؟
-می تونی بیای اینجا ؟
صداش می لرزید.
هول گفتم : اره آره الان میام
زن عمو مازیار چیزیش شده ؟
- بیا اینجا حرف می زنیم .نگران نشو .
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #486 -ممنون دخترم. -چیزی شده زن عمو ؟ - کجایی دلارام ؟ بلند شدم
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#487
- به کسی هم چیزی،نگو
-باشه چشم .من الان راه میفتم میام .
تا خدافظی کردم مامان درو باز کرد و اومد داخل .
-کجا به سلامتی ؟
زن عمو گفت چیزی نگم .به من من افتادم.
- ام ...چیزه .
یهو چشمم به روزنامه خورد و گفتم :
آها. برا کار زنگ زدم گفتن بیا
-چه کاری؟
-مشاور دیگه. من رشتم چیه مامان.
شروع کردم به آماده شدن .
- برا مشاوره اینجوری دنبال کار می گردن ؟
- نه این یه کار دیگس .
-چه کاری؟
-مامان طرف گفت زود بیا .من برم میام تعریف می کنم دورت بگردم .
باشه؟
با عصبانیت داشت نگاهم می کرد .
فوری شالم رو سر کردم .کیف و گوشیم رو برداشتم.
گونش رو بوسیدم و از اتاق رفتم بیرون
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #487 - به کسی هم چیزی،نگو -باشه چشم .من الان راه میفتم میام . تا
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#488
صدای غرغرش رو از پشت سرم شنیدم .
ولی سریع زدم بیرون که بهم گیر نده.
حال عجیب غریبی داشتم .
شدیدا خوشحال بودم که برگشته .
از طرفی هم مول حرف زدن زن عمو نگرانم کرد .
سعی کردم فقط سریع خودم رو بهشون برسونم.
سوار ماشین شدم و به سرعت به سمت خونشون روندم .
دست از پا نمی شناختم .
وقتی رسیدم زنگ زدم و در زود باز شد .
هرچی جلوتر می رفتم استرسم بیشتر می شد .
زن عمو رو که جلوی در دیدم ضربان قلبم دیگه رسید به هزار .
چهرش گرفته بود .
لبخندی خسته به روم زد .
-سلام دخترم خوش اومدی .
بغلش کردم و گفتم :
سلام زن عمو جان .چشمتون روشن .
-چشم تو هم روشن دخترم
ازش جدا شدم .دل تو دلم نبود که برم داخل .
قبلش گفتم :
زن عمو چرا اینقدر گرفته اید
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #488 صدای غرغرش رو از پشت سرم شنیدم . ولی سریع زدم بیرون که بهم گیر
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#489
- بیا داخل عزیزم .حرف می زنیم .
باهاش وارد خونه شدم .
توی پذیرایی مازیار رو ندیدم .
آروم خطاب به زن عمو گفتم:
- تو اتاقشه؟
- آره.
بیا بشین .
با هم رفتیم روی مبل نشستیم .
یکم این پا اون پا کرد .
منم دل تو دلم نبود که زودتر برم دیدنش.
ولی باید صبوری می کردم .
مشخص بود یه چیزی شده .
طاقت نیاوردم و گفتم:
- زن عمو میشه بگید چی شده ؟
نفس صدادار کشید و گفت :
- چی بگم دخترم . مازیار نرمال برنگشته.
دلم هری ریخت .چیزی که ازش می ترسیدم اتفاق افتاد.
- یعنی چی ؟ یعنی چی نرمال برنگشته ؟
- مازیار......
داشت جون به لبم می کرد .
- مازیار چی ؟
- مازیار فراموشی گرفته.
حس کردم زمان از حرکت ایستاد .
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #489 - بیا داخل عزیزم .حرف می زنیم . باهاش وارد خونه شدم . توی پذی
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#490
انتظار شنیدن هرچیزی رو داشتم الا اون .
- چی ؟فراموشی گرفته ؟
- آره. میگه هیچی یادش نمیاد.حتی خودش .
منو نمی شناسه،باباشو .تو رو .هیچی یادش نیست .
از اون بهتر نمیشد .حس کردم امیدم یهو ته کشید .
- آخه...یعنی چی ...
گیج بودم .نمی دونستم چی بگم .
زد زیر گریه
- از دیروز یه چشمم اشکه یه چشمم خون .
دکتر گفت معلوم نیست حافظش کی برگرده .
شاید اصلا برنگرده
امیدم بیشتر از قبل از بین رفت.حالم خیلی گرفته شد .
نمی دونستم چی بگم .
- عموت هم حالش گرفتس
نمی دونیم چی کار کنیم .
- دکتر دیگه چیزی نگفت؟دارو چی نداد؟
- دارو چرا داد .گفت براش صحنه هایی از گذشته تداعی کنید.
هی باهاش حرف بزنید .از خاطرات بگید
دوره روان کاوی هم براش نوشت
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #490 انتظار شنیدن هرچیزی رو داشتم الا اون . - چی ؟فراموشی گرفته ؟
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#491
با اینکه خودم حالم تعریفی نداشت ولی گفتم :
- خب زن عمو اینکه ناراحتی نداره .درست میشه.
خیلیا بودن حافظشون رو از دست دادن و بعد مدتی برگشته
خودمون اینقدر باهاش حرف می زنیم که درست شه و همه چی یادش بیا
غصه نخورید اینجوری .خداروشکر که برگشته.
- حتی به من نمیگه مامان دلارام .
می فهمیدم چقدر سخته.
منم تحمل اینکه به یاد نیارتم رو نداشتم .
- می دونم زن عمو اصلا راحت نیست. حتی برای من.
ولی چاره چیه ؟
باید خداروشکر کنیم که برگشته .
سر تکون داد .
- میگم خودش چه جوری اومد خونه وقتی حافظش رو از دست داده ؟
- دوستش آوردش. حتی همون دوستش هم نمی شناخت .
- خب مسلمه .الان هیچ کسو نمی شناسه
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #491 با اینکه خودم حالم تعریفی نداشت ولی گفتم : - خب زن عمو اینکه
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#492
- بذارید من برم ببینمش باهاش صحبت کنم ببینم وضعیت چه جوریه.
- اره برو . بهش گفتم دخترعموشی و خیلی همو دوست داشتید .
حالا برو خودت رو معرفی کن .از زبون خودت حرف بزن .
- چشم.
زن عمو رو بغل کردم.یکن دیگه دلداریش دادن و بلند شدم رفتم سمت اتاق مازیار .
حس عجیب غریبی داشتم .
اگه پسم می زد چی ؟
واقعا غیر قابل تحمل بود .
پشت در اتاق وایسادم. نفس عمیقی کشیدم و در زدم
- ریحانه خانم نهار نمی خورم .ممنون.
همونجور که زن عمو گفت به مامانش نمیگفت مامان
درو باز کردم و رفتم داخل .
رو تخت پشت به من نشسته بود .
سرش رو تا نیمه برگردوند و گفت :
- ریحانه جان گفتم که نهار نمی خوام .
تک سرفه ای کردم که بفهمه مامانش نیست .
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #492 - بذارید من برم ببینمش باهاش صحبت کنم ببینم وضعیت چه جوریه.
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#493
فهمید و کامل برگشت سمتم
نگاهش ...چقدر دلم برای اون نگاه تنگ شده بود .
چقدر دلم تنگ اون چهره و اون استایل بود
با دیدنش دلم زیر و رو شد .
بغض سنگینی توی گلوم نشست .حال خیلی عجیبی داشتم.
دلم می خواست بزنم زیر گریه و بپرم تو بغلش .
هیچی نمی گفت و فقط نگاهم می کرد.
نگاهش گرم نبود .سرد هم نبود .معمولی بود .
بیشتر متعجب
و این یعنی منو نشناخته .چون اگر می شناخت قطعا از طرز نگاه کردنش می فهمیدم .
بالاخره زبون باز کردم .
- نشناختی نه ؟
از جاش بلند شد و برگشت سمتم .
دست به کمر زد و معمولی گفت :
- نه متاسفانه .شما ؟
- تازه فهمیدم زن عمو چه حالی پیدا کرد وقتی پسرش نشناختش
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #493 فهمید و کامل برگشت سمتم نگاهش ...چقدر دلم برای اون نگاه تن
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#494
لبخند تلخی زدم و نفس صدادار کشیدم .
- من ....
چی میگفتم؟میگفتم منم عشقت ؟
آه کشیدم و گفتم :
- من دلارام
یکم باز خیره نگاهم کرد .
انگار داشت فکر می کرد مادرش درباره دلارام چی بهش گفته.
و من چی کارش می شدم .
زیر لب زمزمه کرد
- دلارام.
دلم لرزید. چقدر دوست داشتم اسمم رو وقتی اون صدام می زد .
- نشناختی مسلما .
- نه نشناختم .
به تخت اشاره کردم و گفتم :
- میشه بشینیم صحبت کنیم؟
چیزی نگفت و فقط به سمت تخت رفت .
من که نشستم اون پشیمون شد و رفت روی صندلی میز کارش نشست .
ازم فاصله گرفت. و این دلم رو رنجاند
اما نباید می رنجیدم
این عادی بود . منو نمی شناخت .
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #494 لبخند تلخی زدم و نفس صدادار کشیدم . - من .... چی میگفتم؟میگف
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#495
یکم بهم نگاه کردیم .من زل زده بودم بهش ولی اون نگاهش این سمت و اون سمت می چرخید.
انگار معذب بود .خیلی هم زیاد.
سر صحبت رو خودم باز کردم .
- حال جسمیت چطوره؟
خیره شد بهم .
- خوبه .بد نیست .
- الان ...یعنی هیچی بادت نمیاد ؟
- نه.
- حتی خودت رو ؟
- آره.
کاملا مشخص بود که تمایلی به کش دادن بحث نداره ..
برای همین جواب های کوتاه می داد.
گفتم :
- نیازه خودم رو معرفی کتم ؟
شونه بالا انداخت و گفت :
- فکر کنم
یکم مکث کردم و گفتم :
- دلارامم. عشق قدیمیت
قرار بود ازدواج کنیم و ....
اصلا حس خوبی نسبت به توضیحاتی که داشتم می دادم نداشتم
دلم نمی خواست اصلا به حرف زدن ادامه بدم
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #495 یکم بهم نگاه کردیم .من زل زده بودم بهش ولی اون نگاهش این سمت و
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#496
ولی چاره ای نبود .مازیار اون شکلی برگشته بود .
و منم پذیرفته بودمش.
عهد بسته بودم هرجوری که بیاد قبولش کنم .
اینو جلوی علی هم گفتم .
از گفتم پشیمون نبودم ولی ذهنم خیلی آشفته بود .
نمی تونستم خوب تمرکز کنم تا جملات درستی به زبون بیارم .
- دلارام خانم ؟
صدام که زد سرمو بلند کردم.
دلارام خانم ؟ چقدر سرد .چقدر غریبه .
انگا. کودک درونم داشت بیتابی می کرد .
همینجور چند لحظه نگاهش کردم .
نمی دونم چرا نتونستم اون جو رو تحمل کنم .
بلند شدم و با یه ببخشید با عجله ار اتاق رفتم بیرون.
زن عمو با خروج یهوییم شوکه شد و نگران
وقتی گفتم من دارم می رم با عجله اومد سمتم و گفت :
- چی شد دخترم ؟ مازیار کاری کرد؟چیزی گقت ؟
بغض اجازه نمی داد درست حرف بزنم.
فقط به زور گفتم :
- نه . همه چی خوبه .من فقط خوب نیستم .
بر می گردم زن عمو
ببخشید خدافظ
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥