ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #495 یکم بهم نگاه کردیم .من زل زده بودم بهش ولی اون نگاهش این سمت و
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#496
ولی چاره ای نبود .مازیار اون شکلی برگشته بود .
و منم پذیرفته بودمش.
عهد بسته بودم هرجوری که بیاد قبولش کنم .
اینو جلوی علی هم گفتم .
از گفتم پشیمون نبودم ولی ذهنم خیلی آشفته بود .
نمی تونستم خوب تمرکز کنم تا جملات درستی به زبون بیارم .
- دلارام خانم ؟
صدام که زد سرمو بلند کردم.
دلارام خانم ؟ چقدر سرد .چقدر غریبه .
انگا. کودک درونم داشت بیتابی می کرد .
همینجور چند لحظه نگاهش کردم .
نمی دونم چرا نتونستم اون جو رو تحمل کنم .
بلند شدم و با یه ببخشید با عجله ار اتاق رفتم بیرون.
زن عمو با خروج یهوییم شوکه شد و نگران
وقتی گفتم من دارم می رم با عجله اومد سمتم و گفت :
- چی شد دخترم ؟ مازیار کاری کرد؟چیزی گقت ؟
بغض اجازه نمی داد درست حرف بزنم.
فقط به زور گفتم :
- نه . همه چی خوبه .من فقط خوب نیستم .
بر می گردم زن عمو
ببخشید خدافظ
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #496 ولی چاره ای نبود .مازیار اون شکلی برگشته بود . و منم پذیرفته
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#497
از خونشون زدم بیرون و به محض خروجم از خونه اشک از چشمام سرازیر شد .
کم کم گریم شدت گرفت.
راه افتادم تو خیابون و اشک ریختم .
دلم خیلی پر بود . داشتم می ترکیدم .
با اینکه این اتفاق حل شدنی بود .
باید خداروشکر می کردم که با مشکل حادی برنگشته بود.
یا اصلا خداروشکر که برگشته بود .
اینکه اونجوری خطابم کرد دلم واقعا ریش شد.
تازه فهمیدم چقدر مازیار برام مهمه.
هرچی می گذشتت بیشتر به این موضوع پی می بردم .
نمی دونم چقدر بی هدف توی خیابون ها را رفتم که گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن .
مامان بود.
صدام رو صاف کردم که متوجه نشه گریه کردم و جواب دادم.
- الو ؟
- سلام خوبی ؟
- مرسی خوبم.
- کجایی ؟
- ام...تو خیابون. دارم بر می گردم .
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #497 از خونشون زدم بیرون و به محض خروجم از خونه اشک از چشمام سرازی
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#498
-کدوم خیابون ؟
- اذیت نکن دیگه مامان .دارم میام .
از دستم ناراحت شد و سریع قطع کرد .
از دست خودم کلافه شدم .هوفی کشیدم و تصمیم گرفتم برای اینکه از دلش در بیارم یه چیزی براش بگیرم .
سر راهم گل فروشی دیدم . تصمیم گرفتم براش گل بگیرم .
رفتم داخل گل فروشی و گفتم یه دسته گل رز و عروس برام بچینه.
مامانم خیلی این دو تا گل رو دوست داشت .
منم وقتی وارد گل فروشی می شدم روحم تازه می شد و تمام غم و غصه هام یادم می رفت .
دسته گل رو گرفتم و با حال کمی بهتری راهی خونه شدم .هرچند که همچنان فکرم خیلی مشغول بود .
نزدیک خونه که بودم علی زنگ زد .
خوشحال از اینکه می تونم باهاش صحبت کتم جواب دادم .
- الو ؟
- سلام دختر. چطوری ؟رفتی دیدن یار ؟
- سلام .آره رفتم .
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #498 -کدوم خیابون ؟ - اذیت نکن دیگه مامان .دارم میام . از دستم نا
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#499
- دمق می زنی .خب چی شد ؟
- حافظش رو از دست داده.
انگار شوکه شد چون چند لحظه سکوت کرد .
- جدی میگی دلارام ؟
- آره. خودمم باورم نمیشه .
- منم تعجب کردم .انتظار هرچیزی رو داشتم الا این.
- حالم خیلی بده علی.
بغض صدام رو که شنید گفت :
- کجایی ؟
- نزدیک خونه .
- بیرونی ؟
- اره .
- وایسا میام دنبالت.
- نه باید اول برم خونه.
- خب برو.کارت که تموم شد بگو بیام.
- باشه مرسی .
گوشی رو قطع کردم و با سرعت بیشتری به سمت خونه رفتم .
وقتی وارد شدم مامانم با حالت قهر روی مبل نشسته بود و اصلا نگاهم هم نمی کرد .
رفتم جلو و گونش رو بوسیدم.
خواست پسم بزنه که گل رو دید.
گرفتم جلوش و گفتم :
- گل برای گل
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #499 - دمق می زنی .خب چی شد ؟ - حافظش رو از دست داده. انگار شوکه
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#500
نگاهی به من و نگاهی به گل انداخت و گفت :
- این چیه ؟
خندیدم و گفتم :
- گله عزیزم. گل .
چشم غره ای بهم رفت .
باز گرفتم جلوش .
- بگیر دیگه برای توعه.
- گل برای چی ؟
- چون دوست داشتم برای مامان قشنگم بگیرم .
- آفتاب از کدوم طرف در اومده ؟
- عهههه.یه بارم من مهربون شدم تو اینجوری کن .
بگیر دیگه .
چرا ناز می کنی ؟
با اکراه گل رو ازم گرفت.
- ممنون .
- اخمات رو باز کن دیگه .
بخند .
- خندم نمیاد.
- گفتم بخند.
- میگم خندم نمیاد دختر .
- نه باید بخندی .بخند بخند .
شروع کردم به قلقلک دادنش.
بالاخره خندید .
- عه برو خیله خب بسه .لوس نکن خودتو .
محکم بغلش کردم و بالاخره از دلش در آوردم.
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #500 نگاهی به من و نگاهی به گل انداخت و گفت : - این چیه ؟ خندیدم
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#501
گل رو ازش گرفتم و رفتم گذاشتم توی ظرف آب روی اپن.
بعد هم اومدم و گفتم:
مامان من یه سر می رم بیرون و میام.
باز طلبکار شد.نوچی کرد و گفت :
کجا هی فرت و فرت ؟
- زود بر میگردم .
- دختر دو دقیقه هم بشین خونه خب من اصلا تو رو نمی بینم
چهار روز دیگه هم شوهر می کنی می ری دیگه کلا نمی بینمت
یاد مازیار افتادم و بیشتر دلم گرفت.
ولی به روی خودم نیاوردم .
باز رفتم ماچش کردم و گفتم:
- چشم .اصلا فردا رو کلا در اختیارتم
اگه شد حتی بریم گردش.
نظرته ؟
- من حوصله ندارم ولم کن .
- حوصله ندارم نداریم.
بایر بیای .
حالا من برم فعلا.
بعدا حرف می زنیم .می بینمت عشقم خدافظ.
- ببین چه زبونی هم می ریزه
خندیدم و از خونه زدم بیرون .
*
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
**
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #501 گل رو ازش گرفتم و رفتم گذاشتم توی ظرف آب روی اپن. بعد هم اومد
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#502
داشتم با قاشق هات چاکلت رو هم می زدم که صدای علی اومد
- الان بیست دقیقس داری با اون ور می ری .
نمی خوای حرف بزنی دختر؟
نگاش کردم .
خیلی حرف تو دلم بود .
ولی نمی دونستم چی بگم و از کجا شروع کنم
- چرا می خوام حرف بزنم.
ولی حرف زدنم نمیاد
خندید. پشت دستش رو نشون داد و گفت :
- می خوای یه نر و ماده بهت بزنم که حرف زدنت بیاد
منم ریز و خسته خندیدم
باید می رفتم خونه .پس وقت تلف کردن رو کنار گذاشتم و شروع کردم به حرف زدن
- فراموشی گرفته.
ظاهرا چون تو سرش ضربه خورده .
و الان هیچی یادش نمیاد
همون دوستش تا خونه رسوندش
خیلی عوض شده علی
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #502 داشتم با قاشق هات چاکلت رو هم می زدم که صدای علی اومد - الان
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#503
- خب معلومه .یارو هویتش یادش نمیاد
توقع داری تغییر نکنه ؟
- این مدلش رو دوست ندارم .
- بازم عادیه .هیچ کس دوست نداره
حتی اون خودش هم الان خودشو دوست نداره .
- چی کار کنم ؟
- صبوری و مدارا
- امروز به قدری حالم بد شد که یهویی بی خدافظی و هیچی زدم از اونجا بیرون
- دیوونه شدی یهو
- آره.
- اینجوری گفتی همه جوره باهاش کنار میام.
هرجور که برگرده .
جوابی ندادم
- فک کن کوری شلی چیزی برمیگشت.
قطع نخاع شده میومد .
دور از جونش .اونوقت چی؟
حرف و عملت یکی نیست دلارام.
علی خیلی داشت تند برخورد می کرد
البته همیشه همین بود و فصد داشت بهم تلنگر بزنه
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #503 - خب معلومه .یارو هویتش یادش نمیاد توقع داری تغییر نکنه ؟ -
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#504
- چرا می زنی حالا؟
- چون باید بزنم .چون تکلیفت بادخودت معلوم نیست .
فقط غر می زنی .
با اینکه نباید دلخور می شدم ولی شدم .
- من کجا غر می زنم ؟
اصلا ولش کن علی من می رم .خدافظ.
خواستم بلند شم که کیفم رو گرفت و نذاشت .
خندید و گفت :
- اوه اوه چه ناز نازی هم شده خانم .بشین ببینم .این ادا ها چیه .
- من ادا در میارم یا تو .
قشنگ می خوای پاشی منو بزنی .مگه چی گفتم؟
- من دارم حقیقت رو میگم.
می تونم مثل دوست های صد من یه غاز قربون صدقه برم و هی بگم خوب کردی .
خوب می کنی . حق داری .
ولی دارم بهت تلنگر می زنم که به خودت بیای .
منطقی باش.
سنی داره ازت میگذره .
بچه که نیستی .
خیر سرت روانشناسی خودت
راست میگفت .چه جور روانشناسی بودم که نمی تونستم شرایط رو مدیریت کنم
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #504 - چرا می زنی حالا؟ - چون باید بزنم .چون تکلیفت بادخودت معلوم
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#505
- خب ؟
نگاهش کردم .
- چی خب؟
- به نظرت غیر منطقی میگم؟
- خب ...نه .
- من هرچی میگم بخاطر خودته .اگه بدونم ناراحت میشی دیگه نمیگم .
ولی خب می دونم آدم منطقی و واقع بینی هستی .
انتقاد هم می پذیری .
مازیار برگشته و تو الان باید خوشحال باشی .
حافظش هم بر می گرده .
فقط باید صبوری کنی .
ولی همچنان حق انتخاب داری .اگه حس می کنی نمی تونی این شرایط رو کنترل کنی از همین فرصت استفاده کن .
و ازش فاصله بگیر .
اون که الان پیگیر تو نمیشه .
نه نمی تونستم مازیار رو ول کنم .
- نمی تونم ولش کنم علی.
- خب .پس می خوایش
کنارش باش و کمکش کن تا حافظش برگرده.
لبخندی زدم و گفتم :
- مرسی که همیشه با حرفات حالم رو خوب می کنی .
- قربان شما .
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #505 - خب ؟ نگاهش کردم . - چی خب؟ - به نظرت غیر منطقی میگم؟ - خب
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#506
با شیطنت گفت :
- ولی خودمونیم .
فکر نکنم وقتی مازیار حافظش برگرده خیلی از بودن من توی زندگیت استقبال کنه .
- عه یعنی با ارتباطمون مخالفت می کنه؟
- و حق داره اگر کنه .
- دوست دارم با هم اشناتون کنم
خندید و گفت :
- نیازی نیست .
- ولی اینجوری بهتره .
خب علی تو مثل یه برادر خوب این مدت کنارم بودی .
هیچ وقت لطف و محبت هاتو نمی تونم نادیده بگیرم .
ارتباط بینمون هم ارتباط سالمیه.
ولی به قول تو شاید مازیار مخالفت کنه .
پس بهتره از همین الان که ذهنش هم نسبت به همه چیز پاکه با هم اشناتون کنم
شاید واقعا رفیق های خوبی شدید .
- عجب
حالا فعلا قهوهت رو بخور یخ کرد ..
بعدا دربارش تصمیم میگیریم
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #506 با شیطنت گفت : - ولی خودمونیم . فکر نکنم وقتی مازیار حافظش ب
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#508
- به مازیار ؟
با حرکت سر تایید کرد .
فکر خوبی بود
گل رو از زن عمو گرفتم .با اجازه گفتم و داشتم می رفتم سمت اتاقش .
حواسم به جلوم نبود که یهو صداش رو شنیدم .
- سلام دلارام خانم .
ضربان قلبم رفت بالا و یه لحظه شوک شدم .
وایسادم نگاهش کردم .
نگاهش خنثی بود .
دست به جیب جلوم وایساده بود و داشت به گلا نگاه می کرد .
حواسم بود که باز بهم گفت دلارام خانم.
اما به روی خودم نیاوردم.
لبخند زدم و گفتم :
- سلام خوبی ؟
و گل رو گرفتم سمتش .
سر تکون داد و گفت:
- به چه مناسبت ؟
- گل دادن که مناسبت نمی خواد.
همینجوری برات گرفتم .
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥