ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #498 -کدوم خیابون ؟ - اذیت نکن دیگه مامان .دارم میام . از دستم نا
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#499
- دمق می زنی .خب چی شد ؟
- حافظش رو از دست داده.
انگار شوکه شد چون چند لحظه سکوت کرد .
- جدی میگی دلارام ؟
- آره. خودمم باورم نمیشه .
- منم تعجب کردم .انتظار هرچیزی رو داشتم الا این.
- حالم خیلی بده علی.
بغض صدام رو که شنید گفت :
- کجایی ؟
- نزدیک خونه .
- بیرونی ؟
- اره .
- وایسا میام دنبالت.
- نه باید اول برم خونه.
- خب برو.کارت که تموم شد بگو بیام.
- باشه مرسی .
گوشی رو قطع کردم و با سرعت بیشتری به سمت خونه رفتم .
وقتی وارد شدم مامانم با حالت قهر روی مبل نشسته بود و اصلا نگاهم هم نمی کرد .
رفتم جلو و گونش رو بوسیدم.
خواست پسم بزنه که گل رو دید.
گرفتم جلوش و گفتم :
- گل برای گل
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #499 - دمق می زنی .خب چی شد ؟ - حافظش رو از دست داده. انگار شوکه
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#500
نگاهی به من و نگاهی به گل انداخت و گفت :
- این چیه ؟
خندیدم و گفتم :
- گله عزیزم. گل .
چشم غره ای بهم رفت .
باز گرفتم جلوش .
- بگیر دیگه برای توعه.
- گل برای چی ؟
- چون دوست داشتم برای مامان قشنگم بگیرم .
- آفتاب از کدوم طرف در اومده ؟
- عهههه.یه بارم من مهربون شدم تو اینجوری کن .
بگیر دیگه .
چرا ناز می کنی ؟
با اکراه گل رو ازم گرفت.
- ممنون .
- اخمات رو باز کن دیگه .
بخند .
- خندم نمیاد.
- گفتم بخند.
- میگم خندم نمیاد دختر .
- نه باید بخندی .بخند بخند .
شروع کردم به قلقلک دادنش.
بالاخره خندید .
- عه برو خیله خب بسه .لوس نکن خودتو .
محکم بغلش کردم و بالاخره از دلش در آوردم.
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #500 نگاهی به من و نگاهی به گل انداخت و گفت : - این چیه ؟ خندیدم
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#501
گل رو ازش گرفتم و رفتم گذاشتم توی ظرف آب روی اپن.
بعد هم اومدم و گفتم:
مامان من یه سر می رم بیرون و میام.
باز طلبکار شد.نوچی کرد و گفت :
کجا هی فرت و فرت ؟
- زود بر میگردم .
- دختر دو دقیقه هم بشین خونه خب من اصلا تو رو نمی بینم
چهار روز دیگه هم شوهر می کنی می ری دیگه کلا نمی بینمت
یاد مازیار افتادم و بیشتر دلم گرفت.
ولی به روی خودم نیاوردم .
باز رفتم ماچش کردم و گفتم:
- چشم .اصلا فردا رو کلا در اختیارتم
اگه شد حتی بریم گردش.
نظرته ؟
- من حوصله ندارم ولم کن .
- حوصله ندارم نداریم.
بایر بیای .
حالا من برم فعلا.
بعدا حرف می زنیم .می بینمت عشقم خدافظ.
- ببین چه زبونی هم می ریزه
خندیدم و از خونه زدم بیرون .
*
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
**
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #501 گل رو ازش گرفتم و رفتم گذاشتم توی ظرف آب روی اپن. بعد هم اومد
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#502
داشتم با قاشق هات چاکلت رو هم می زدم که صدای علی اومد
- الان بیست دقیقس داری با اون ور می ری .
نمی خوای حرف بزنی دختر؟
نگاش کردم .
خیلی حرف تو دلم بود .
ولی نمی دونستم چی بگم و از کجا شروع کنم
- چرا می خوام حرف بزنم.
ولی حرف زدنم نمیاد
خندید. پشت دستش رو نشون داد و گفت :
- می خوای یه نر و ماده بهت بزنم که حرف زدنت بیاد
منم ریز و خسته خندیدم
باید می رفتم خونه .پس وقت تلف کردن رو کنار گذاشتم و شروع کردم به حرف زدن
- فراموشی گرفته.
ظاهرا چون تو سرش ضربه خورده .
و الان هیچی یادش نمیاد
همون دوستش تا خونه رسوندش
خیلی عوض شده علی
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #502 داشتم با قاشق هات چاکلت رو هم می زدم که صدای علی اومد - الان
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#503
- خب معلومه .یارو هویتش یادش نمیاد
توقع داری تغییر نکنه ؟
- این مدلش رو دوست ندارم .
- بازم عادیه .هیچ کس دوست نداره
حتی اون خودش هم الان خودشو دوست نداره .
- چی کار کنم ؟
- صبوری و مدارا
- امروز به قدری حالم بد شد که یهویی بی خدافظی و هیچی زدم از اونجا بیرون
- دیوونه شدی یهو
- آره.
- اینجوری گفتی همه جوره باهاش کنار میام.
هرجور که برگرده .
جوابی ندادم
- فک کن کوری شلی چیزی برمیگشت.
قطع نخاع شده میومد .
دور از جونش .اونوقت چی؟
حرف و عملت یکی نیست دلارام.
علی خیلی داشت تند برخورد می کرد
البته همیشه همین بود و فصد داشت بهم تلنگر بزنه
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #503 - خب معلومه .یارو هویتش یادش نمیاد توقع داری تغییر نکنه ؟ -
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#504
- چرا می زنی حالا؟
- چون باید بزنم .چون تکلیفت بادخودت معلوم نیست .
فقط غر می زنی .
با اینکه نباید دلخور می شدم ولی شدم .
- من کجا غر می زنم ؟
اصلا ولش کن علی من می رم .خدافظ.
خواستم بلند شم که کیفم رو گرفت و نذاشت .
خندید و گفت :
- اوه اوه چه ناز نازی هم شده خانم .بشین ببینم .این ادا ها چیه .
- من ادا در میارم یا تو .
قشنگ می خوای پاشی منو بزنی .مگه چی گفتم؟
- من دارم حقیقت رو میگم.
می تونم مثل دوست های صد من یه غاز قربون صدقه برم و هی بگم خوب کردی .
خوب می کنی . حق داری .
ولی دارم بهت تلنگر می زنم که به خودت بیای .
منطقی باش.
سنی داره ازت میگذره .
بچه که نیستی .
خیر سرت روانشناسی خودت
راست میگفت .چه جور روانشناسی بودم که نمی تونستم شرایط رو مدیریت کنم
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #504 - چرا می زنی حالا؟ - چون باید بزنم .چون تکلیفت بادخودت معلوم
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#505
- خب ؟
نگاهش کردم .
- چی خب؟
- به نظرت غیر منطقی میگم؟
- خب ...نه .
- من هرچی میگم بخاطر خودته .اگه بدونم ناراحت میشی دیگه نمیگم .
ولی خب می دونم آدم منطقی و واقع بینی هستی .
انتقاد هم می پذیری .
مازیار برگشته و تو الان باید خوشحال باشی .
حافظش هم بر می گرده .
فقط باید صبوری کنی .
ولی همچنان حق انتخاب داری .اگه حس می کنی نمی تونی این شرایط رو کنترل کنی از همین فرصت استفاده کن .
و ازش فاصله بگیر .
اون که الان پیگیر تو نمیشه .
نه نمی تونستم مازیار رو ول کنم .
- نمی تونم ولش کنم علی.
- خب .پس می خوایش
کنارش باش و کمکش کن تا حافظش برگرده.
لبخندی زدم و گفتم :
- مرسی که همیشه با حرفات حالم رو خوب می کنی .
- قربان شما .
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #505 - خب ؟ نگاهش کردم . - چی خب؟ - به نظرت غیر منطقی میگم؟ - خب
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#506
با شیطنت گفت :
- ولی خودمونیم .
فکر نکنم وقتی مازیار حافظش برگرده خیلی از بودن من توی زندگیت استقبال کنه .
- عه یعنی با ارتباطمون مخالفت می کنه؟
- و حق داره اگر کنه .
- دوست دارم با هم اشناتون کنم
خندید و گفت :
- نیازی نیست .
- ولی اینجوری بهتره .
خب علی تو مثل یه برادر خوب این مدت کنارم بودی .
هیچ وقت لطف و محبت هاتو نمی تونم نادیده بگیرم .
ارتباط بینمون هم ارتباط سالمیه.
ولی به قول تو شاید مازیار مخالفت کنه .
پس بهتره از همین الان که ذهنش هم نسبت به همه چیز پاکه با هم اشناتون کنم
شاید واقعا رفیق های خوبی شدید .
- عجب
حالا فعلا قهوهت رو بخور یخ کرد ..
بعدا دربارش تصمیم میگیریم
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #506 با شیطنت گفت : - ولی خودمونیم . فکر نکنم وقتی مازیار حافظش ب
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#508
- به مازیار ؟
با حرکت سر تایید کرد .
فکر خوبی بود
گل رو از زن عمو گرفتم .با اجازه گفتم و داشتم می رفتم سمت اتاقش .
حواسم به جلوم نبود که یهو صداش رو شنیدم .
- سلام دلارام خانم .
ضربان قلبم رفت بالا و یه لحظه شوک شدم .
وایسادم نگاهش کردم .
نگاهش خنثی بود .
دست به جیب جلوم وایساده بود و داشت به گلا نگاه می کرد .
حواسم بود که باز بهم گفت دلارام خانم.
اما به روی خودم نیاوردم.
لبخند زدم و گفتم :
- سلام خوبی ؟
و گل رو گرفتم سمتش .
سر تکون داد و گفت:
- به چه مناسبت ؟
- گل دادن که مناسبت نمی خواد.
همینجوری برات گرفتم .
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #508 - به مازیار ؟ با حرکت سر تایید کرد . فکر خوبی بود گل رو از
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#509
گل رو از دستم گرفت و با لبخند محوی تشکر کرد .
دیدم وایساده و چیزی نمیگه .
مادرش که از عقب نظاره گر بود گفت :
پسرم برید بشینید تو اتاق با هم یکم صحبت کنید گپ بزنید .
با این حرف زن عمو مازیار به خودش اومدو حرکت کرد سمت اتاقش.
منم دنبالش رفتم .
در اتاق رو تا نیمه بستم و رفتم روی صندلی میز تحریرش نشستم .
گل ها رو گذاشت روی میز و خودش لبه تخت نشست .
کلافه دستی به صورتش کشید و بهم خیره شد
نمی دونستم سر صحبت رو از کجا باز کنم و چی بگم .
هیچ وقت تا حالا برای صحبت با مازیار تو اون شرایط قرار نگرفته بودم .
خیلی عجیب و سخت و سنگین بودد
که با عزیز ترین زندگیت ندونی چه جوری بایر صحبت کنی .
درباره چی حرف بزنی .
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #509 گل رو از دستم گرفت و با لبخند محوی تشکر کرد . دیدم وایساده و
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#510
آخرش هم خودم سر صحبت رو باز کردم .
- حالت چطوره ؟بهتری ؟
نگام کرد .چند لحظه بهم خیره موند و گفت :
- فکر می کنم ...آره .
- خداروشکر
هنوز چیزی یادت نیومده ؟
یکم فکر کرد و گفت :
- نه .
دلم گرفت . ولی نباید ناامید می شدم .
- خب دوست نداری سوال بپرسی من حواب بدم؟
چیزی توی سرت نیست ؟
- اینقدر سوال ها زیاده که گیج شدم .
یکم امیدوار تر شدم که داره صحبت می کته
- خیلی هم تازه کم حرف شدی
تو اصلا اینجوری نبودی .
- خب شاید چون یادم نمیاد چه جوری بودم
- اشکال نداره مطمئنم به زودی حافظت برمیگرده
همه چیز بر می گرده به روال سابق
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #510 آخرش هم خودم سر صحبت رو باز کردم . - حالت چطوره ؟بهتری ؟ نگا
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#511
- منم امیدوارم
تایم توی سکوت داشت سپری می شد .
نمی دونستم چی بگم .اونم هیچی نمیگفت و نمی پرسید.
برام عجیب بود.
خب حداقل می تونست سوال کنه.
ببینه من کی ام چی ام .روابطمون چه شکلی بود
ولی هیچی نمیگفت.
یادمه مازیار قبلا هم وقتی خیلی فکرش مشغول می شد سکوت می کرد و فاصله میگرفت
اما چون نمی تونستیم دوری هم رو تحمل کنیم زود بخاطر من به خودش میومد .
و باز شیطنت هاشو شروع می کرد.
اما این مازیار رو به رومم انگار قرار نبود حالا حالا ها این سکوت رو بشکنه
یهو فکری به سرم زد و گفتم :
- نظرت چیه بریم بیرون .
- کجا ؟
نمی دونستم کجا .
قصد داشتم با علی بریم بیرون
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥