eitaa logo
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
25.5هزار دنبال‌کننده
389 عکس
90 ویدیو
1 فایل
راز دل دیوانه به هشیار نگویید اسرار لب یار به اغیار نگویید. بویی اگر از گوشه‌ی میخانه شنیدید ای اهل نظر بر سر بازار نگویید.! • کپی از رمان ها حرام می‌باشد❌️ https://eitaa.com/joinchat/1974599839C99e2002074 تبلیغات👆
مشاهده در ایتا
دانلود
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #509 گل رو از دستم گرفت و با لبخند محوی تشکر کرد . دیدم وایساده و
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 آخرش هم خودم سر صحبت رو باز کردم . - حالت چطوره ؟بهتری ؟ نگام کرد .چند لحظه بهم خیره موند و گفت : - فکر می کنم ...آره . - خداروشکر ‌‌ هنوز چیزی یادت نیومده ؟ یکم فکر کرد و گفت : - نه . دلم گرفت ‌. ولی نباید ناامید می شدم . - خب دوست نداری سوال بپرسی من حواب بدم؟ چیزی توی سرت نیست ؟ - اینقدر سوال ها زیاده که گیج شدم . یکم امیدوار تر شدم که داره صحبت می کته - خیلی هم تازه کم حرف شدی ‌ تو اصلا اینجوری نبودی . - خب شاید چون یادم نمیاد چه جوری بودم ‌ - اشکال نداره ‌مطمئنم به زودی حافظت برمیگرده‌ همه چیز بر می گرده به روال سابق @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #510 آخرش هم خودم سر صحبت رو باز کردم . - حالت چطوره ؟بهتری ؟ نگا
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 - منم امیدوارم ‌ تایم توی سکوت داشت سپری می شد . نمی دونستم چی بگم .اونم هیچی نمی‌گفت و نمی پرسید. برام عجیب بود. خب حداقل می تونست سوال کنه. ببینه من کی ام چی ام ‌.روابطمون چه شکلی بود‌ ولی هیچی نمی‌گفت. یادمه مازیار قبلا هم وقتی خیلی فکرش مشغول می شد سکوت می کرد و فاصله میگرفت اما چون نمی تونستیم دوری هم رو تحمل کنیم زود بخاطر من به خودش میومد . و باز شیطنت هاشو شروع می کرد. اما این مازیار رو به رومم انگار قرار نبود حالا حالا ها این سکوت رو بشکنه یهو فکری به سرم زد و گفتم : - نظرت چیه بریم بیرون . - کجا ؟ نمی دونستم کجا . قصد داشتم با علی بریم بیرون @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #511 - منم امیدوارم ‌ تایم توی سکوت داشت سپری می شد . نمی دونستم
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 ولی فوری پشیمون شدم. ‌هنوز زود بود‌ اون هنوز با منم احساس راحتی نمی کرد. چه برسه به علی . اول باید یکم احساس امنیت کنار من پیدا می کرد بعد . این شد که گفتم  : - نمی دونم هرجا. دلت نمی خواد از خونه بری بیرون ؟ - هم می خوام هم نه . بیشتر خونه نشینی رو ترجیح می دم . - نگرانم افسردگی بگیری . تک خنده ای تلخ کرد . - فکر کنم گرفتم . دلم یه جوری شد .دوست نداشتم تو اون حال ببینمش. زدم به در شیطنت و گفتم : - ولی من نمی ذارم .پاشو پاشو . خودم بلند شدم و رفتم سمتش. لباسش رو کشیدم و گفتم : - بلند شو . - برای چی خب ؟ @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #512 ولی فوری پشیمون شدم. ‌هنوز زود بود‌ اون هنوز با منم احساس راحت
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 - برای چی پاشم؟ - اینجا فقط من سوال می پرسم . خندید . - خب چرا پاشم بگو ؟ - بریم بیرون . - کجا ؟ - یه جا رو پیدا می کنیم حالا.تو پاشو . - حوصله ندارم. با تشر گفتم : - عهههه.یعنی چی حوصله ندارم . بلند شو ببینم . رفتم لباسش رو کشیدم .اما همچنان اینقدر سنگین بود و زورش،زیاد بود که نتونستم تکونش بدم . با حرص گفتم : - خب پاشو دیگه خندید . خیلی دلم برای خندش تنگ شده بود. - خب بگو کجا بریم. - من الان بگم هم تو نمیشناسی که. بلند شو می برمت یه جای خوب . @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #513 - برای چی پاشم؟ - اینجا فقط من سوال می پرسم . خندید . - خب چ
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 بالاخره مقاوت رو کنار گذاشت و بلند شد . و گفت : من نمی تونم رانندگی کنم ها. - چرا رانندگی هم یادت رفته ؟ - نه ولی الان تمرکز ندارم . آدرس ها هم یادم نیست . - عیب نداره . من ماشین دارم. همینجوری وایساده بودم منتظر .اونم حرکتی نمی کرد . وقتی دید از رو نمی رم گفت : - خب میشه بری بیرون من لباس عوض کنم دلارام خانم ؟ تکونی خوردم و گفتم : - آ .اها باشه . از اتاق رفتم بیرون. اینکه باز بهم گفت دلارام خانم حس غریبی بهم داد. ولی خب عادی بود و باید خودم رو کنترل می کردم . از اتاق که بیرون رفتم زن عمو به پام بلند شد و با لبخند گفت : - اوضاع چطوره ؟ هوفی کشیدم و گفتم: - چی بگم زن عمو . @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #514 بالاخره مقاوت رو کنار گذاشت و بلند شد . و گفت : من نمی تونم ر
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 آروم تر ادامه دادم . - نه می تونم بگم خوبه نه می تونم بگم بده. یادش نمیاد دیگه .غریبی میکنه . اینم حس خوبی بهم نمی ده. زن عمو اه کشید و گفت : - ببین دیگه من که مادرشم چی می‌کشم. درکت می کنم عزیزم ولی چه میشه کرد .باید صبوری کنیم . انشاالله به زوی حافظش برگرده. - انشااله ‌ الان داریم می ریم بیرون ‌ با خوشحالی گفت : - جدی ؟ رضایت داد بیاد بیرون بالاخره - اره خداروشکر. ولی خیلی سخت راضی شد . - هرچی من بهش گفتم برو یه دوری بزن اصلا گوش نکرد. باز خوبه با حرف تو کوتاه اومد - خداروشکر پس . می خوام ببرمش جایی که خیلی خاطره داریم . - برو. این تکرار صحنه ها دکتر گفت خیلی خوبه و لازمه @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #515 آروم تر ادامه دادم . - نه می تونم بگم خوبه نه می تونم بگم بده
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 - من تمام تلاشم رو برای برگشتن حافظه‌ش می کنم زن عمو. شما نگران نباشید . - عزیز دلمی. انشاالله بتونم برات جبران کنم. - جبران چیه . مازیار خیلی برام عزیزه می دونید . راستی عمو چطوره ؟ - عمو هم خوبه .فقط اونم فکرش مشغوله دیگه - حق دارید بخدا. به کسی هنوز نمی خواید چیزی بگید ؟ - به نظرم دلیلی برای پنهون کاری وجود نداره . احتمالا به همه میگیم چی شده. - خب پس . صبر می کنم تا خودتون به مامان بابای منم بگید . - می خوای تو بهشون بگو امروز . - بگم؟ - اره .اونا هم شاید پیشنهادی دادن راهکاری دادن. یا تونستن کمک کنن. اگرم بعد ها بفهمن ناراحت میشن @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #516 - من تمام تلاشم رو برای برگشتن حافظه‌ش می کنم زن عمو. شما نگ
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 - هرچند که فکر کنم دل خوشی از پسر ما ندارن. - هرچیم باشه این مسئله خیلی مهمه. قطعا ناراحت میشن . - هی دخترم . چه اتفاق هایی که این مدت برای ما و شما دو تا جوون نیفتاد. منم اه کشیدم . راست می‌گفت. کی فکرشو می کرد کار ما به اونجا بکشه دستی به بازوی زن عمو کشیدم و گقتم: - درست میشه .شما غصه نخورید. همون موقع در اتاق مازیار باز شد و اومد بیرون. بر اندازش کردم . یه پیراهن سفید پوشیده بودو شلوار مشکی من کشته مرده اون استایلش بودم و همیشه بهش میگفتم با دیدنش ناخداگاه لبخند روی لبم نشست .زن عمو هم بلند شد و شروع کرد به قربون صدقه رفتن . - به به .ماشاالله هزار ماشاالله پسرم چقدر ماه شدی . خیلی بهت میاد مازیار لبخندی بی حس و زوری زد و تشکر کرد . - ممنونم ‌ @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #517 - هرچند که فکر کنم دل خوشی از پسر ما ندارن. - هرچیم باشه این
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 منم نگاهم گویای همه چیز بود . صبر کردم تا بریم و بعد ازش تعریف کنم . بلند شدم و گفتم : -خب زن عمو اگه اجازه بدید ما بریم . - برید دخترم .خدا به همراهتون. مراقبت کنید . - ممنون چشم . مازیار هم خدافظی کرد و با هم از اونجا خارج شدیم . توی آسانسور بودیم .نگاهم نمی کرد و چشمش به زمین بود . شیطنتم گل کرد و گفتم : - یادت اومد ؟ نگاهم کرد . - چی ؟ - این لباس ها. به لباس هاش نگاه انداخت و گفت : - لباس هام چیه. - من عاشق این لباس هاتم همیشه بهت میگفتم و تو دقیقا همینا رو پوشیدی . @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #518 منم نگاهم گویای همه چیز بود . صبر کردم تا بریم و بعد ازش تعری
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 نگاهی دوباره به خودش انداخت و بعد با تعجب نگام کرد . - جدی؟ با لبخند گفتم : - آره. - ولی کاملا اتفاقی بود . - اتفاق جالبی بود ‌ به تله پاتی و حس ششم و این چیزا اعتقاد داری ؟ تک خنده ای کرد و گفت : -یادم نمیاد به چیا اعتقاد داشتم یا نداشتم . - راست میگی .یادت نمیاد که .پوف‌ - همه رو کلافه کردم . نوچی کردم و گفتم : - این چی بود گفتی .مگه دست خودته که فراموشی گرفتی . هیچی نگفت. دقایقی توی سکوت سپری شد . بعدش باز خودم سر صحبت رو باز کردم . - خب بگو ببینم .یک یا دو. - یک یا دو ؟ -اره یکیشو انتخاب کن . @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #519 نگاهی دوباره به خودش انداخت و بعد با تعجب نگام کرد . - جدی؟
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 - یعنی چی یک یا دو . نوچی کردم و با خنده و حرص گفتم : - عه خب تو بگو می فهمی . - دو ‌ - خوبه . - حالا می تونم بدونم چی بود ؟ - گزینه یک موزه بود . گزینه دو سینما . شما گزینه دو رو انتخاب کردی . - اها یعنی الان می ریم سینما ؟ - آره. خوبه مگه نه؟ شونه بالا انداخت و گفت : - فرقی نمی کنه . چپ چپ نگاهش کردم و گفتم : - یعنی چی فرقی نمی کنه ؟ باید فرقی کنه . یکم ذوق و شوق داشته باش . - خب واقعا ندارم .ادا در بیارم ؟ ذوق منم یکم گرفته شد . -خب نه .نمایش نمی خوام بازی کنی . حق داری بالاخره . و دیگه چیزی نگفتم @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #520 - یعنی چی یک یا دو . نوچی کردم و با خنده و حرص گفتم : - عه خ
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 رسیدیم جلوی سینما.با هم پیاده شدیم و رفتیم داخل . بلیت یه فیلم طنز گرفتیم و با یکم خوراکی رفتیم . کل فیلم فکر هر دومون مشغول بود و تک و توک می شد خندمون بگیره . وسطای فیلم گفت : - خنده دار نیست که نمی خندی؟ - امم...چرا هست . فکر کنم حواسم نیسن. - من فکرم مشغوله تو چرا . چند لحظه خیره نگاهش کردم . - فکر می کنی من فکرم مشغول نیست ؟ - مشغول من . چیزی نگفتم و به پرده سینما چشم دوختم . یکم دیگه که گذشت و گفت : - ببخشید . باز نگاهش کردم . - چی؟ - ببخشید ؟ @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥