eitaa logo
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
25.5هزار دنبال‌کننده
382 عکس
85 ویدیو
1 فایل
راز دل دیوانه به هشیار نگویید اسرار لب یار به اغیار نگویید. بویی اگر از گوشه‌ی میخانه شنیدید ای اهل نظر بر سر بازار نگویید.! • کپی از رمان ها حرام می‌باشد❌️ https://eitaa.com/joinchat/1974599839C99e2002074 تبلیغات👆
مشاهده در ایتا
دانلود
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #511 - منم امیدوارم ‌ تایم توی سکوت داشت سپری می شد . نمی دونستم
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 ولی فوری پشیمون شدم. ‌هنوز زود بود‌ اون هنوز با منم احساس راحتی نمی کرد. چه برسه به علی . اول باید یکم احساس امنیت کنار من پیدا می کرد بعد . این شد که گفتم  : - نمی دونم هرجا. دلت نمی خواد از خونه بری بیرون ؟ - هم می خوام هم نه . بیشتر خونه نشینی رو ترجیح می دم . - نگرانم افسردگی بگیری . تک خنده ای تلخ کرد . - فکر کنم گرفتم . دلم یه جوری شد .دوست نداشتم تو اون حال ببینمش. زدم به در شیطنت و گفتم : - ولی من نمی ذارم .پاشو پاشو . خودم بلند شدم و رفتم سمتش. لباسش رو کشیدم و گفتم : - بلند شو . - برای چی خب ؟ @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #512 ولی فوری پشیمون شدم. ‌هنوز زود بود‌ اون هنوز با منم احساس راحت
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 - برای چی پاشم؟ - اینجا فقط من سوال می پرسم . خندید . - خب چرا پاشم بگو ؟ - بریم بیرون . - کجا ؟ - یه جا رو پیدا می کنیم حالا.تو پاشو . - حوصله ندارم. با تشر گفتم : - عهههه.یعنی چی حوصله ندارم . بلند شو ببینم . رفتم لباسش رو کشیدم .اما همچنان اینقدر سنگین بود و زورش،زیاد بود که نتونستم تکونش بدم . با حرص گفتم : - خب پاشو دیگه خندید . خیلی دلم برای خندش تنگ شده بود. - خب بگو کجا بریم. - من الان بگم هم تو نمیشناسی که. بلند شو می برمت یه جای خوب . @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #513 - برای چی پاشم؟ - اینجا فقط من سوال می پرسم . خندید . - خب چ
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 بالاخره مقاوت رو کنار گذاشت و بلند شد . و گفت : من نمی تونم رانندگی کنم ها. - چرا رانندگی هم یادت رفته ؟ - نه ولی الان تمرکز ندارم . آدرس ها هم یادم نیست . - عیب نداره . من ماشین دارم. همینجوری وایساده بودم منتظر .اونم حرکتی نمی کرد . وقتی دید از رو نمی رم گفت : - خب میشه بری بیرون من لباس عوض کنم دلارام خانم ؟ تکونی خوردم و گفتم : - آ .اها باشه . از اتاق رفتم بیرون. اینکه باز بهم گفت دلارام خانم حس غریبی بهم داد. ولی خب عادی بود و باید خودم رو کنترل می کردم . از اتاق که بیرون رفتم زن عمو به پام بلند شد و با لبخند گفت : - اوضاع چطوره ؟ هوفی کشیدم و گفتم: - چی بگم زن عمو . @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #514 بالاخره مقاوت رو کنار گذاشت و بلند شد . و گفت : من نمی تونم ر
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 آروم تر ادامه دادم . - نه می تونم بگم خوبه نه می تونم بگم بده. یادش نمیاد دیگه .غریبی میکنه . اینم حس خوبی بهم نمی ده. زن عمو اه کشید و گفت : - ببین دیگه من که مادرشم چی می‌کشم. درکت می کنم عزیزم ولی چه میشه کرد .باید صبوری کنیم . انشاالله به زوی حافظش برگرده. - انشااله ‌ الان داریم می ریم بیرون ‌ با خوشحالی گفت : - جدی ؟ رضایت داد بیاد بیرون بالاخره - اره خداروشکر. ولی خیلی سخت راضی شد . - هرچی من بهش گفتم برو یه دوری بزن اصلا گوش نکرد. باز خوبه با حرف تو کوتاه اومد - خداروشکر پس . می خوام ببرمش جایی که خیلی خاطره داریم . - برو. این تکرار صحنه ها دکتر گفت خیلی خوبه و لازمه @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #515 آروم تر ادامه دادم . - نه می تونم بگم خوبه نه می تونم بگم بده
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 - من تمام تلاشم رو برای برگشتن حافظه‌ش می کنم زن عمو. شما نگران نباشید . - عزیز دلمی. انشاالله بتونم برات جبران کنم. - جبران چیه . مازیار خیلی برام عزیزه می دونید . راستی عمو چطوره ؟ - عمو هم خوبه .فقط اونم فکرش مشغوله دیگه - حق دارید بخدا. به کسی هنوز نمی خواید چیزی بگید ؟ - به نظرم دلیلی برای پنهون کاری وجود نداره . احتمالا به همه میگیم چی شده. - خب پس . صبر می کنم تا خودتون به مامان بابای منم بگید . - می خوای تو بهشون بگو امروز . - بگم؟ - اره .اونا هم شاید پیشنهادی دادن راهکاری دادن. یا تونستن کمک کنن. اگرم بعد ها بفهمن ناراحت میشن @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #516 - من تمام تلاشم رو برای برگشتن حافظه‌ش می کنم زن عمو. شما نگ
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 - هرچند که فکر کنم دل خوشی از پسر ما ندارن. - هرچیم باشه این مسئله خیلی مهمه. قطعا ناراحت میشن . - هی دخترم . چه اتفاق هایی که این مدت برای ما و شما دو تا جوون نیفتاد. منم اه کشیدم . راست می‌گفت. کی فکرشو می کرد کار ما به اونجا بکشه دستی به بازوی زن عمو کشیدم و گقتم: - درست میشه .شما غصه نخورید. همون موقع در اتاق مازیار باز شد و اومد بیرون. بر اندازش کردم . یه پیراهن سفید پوشیده بودو شلوار مشکی من کشته مرده اون استایلش بودم و همیشه بهش میگفتم با دیدنش ناخداگاه لبخند روی لبم نشست .زن عمو هم بلند شد و شروع کرد به قربون صدقه رفتن . - به به .ماشاالله هزار ماشاالله پسرم چقدر ماه شدی . خیلی بهت میاد مازیار لبخندی بی حس و زوری زد و تشکر کرد . - ممنونم ‌ @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #517 - هرچند که فکر کنم دل خوشی از پسر ما ندارن. - هرچیم باشه این
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 منم نگاهم گویای همه چیز بود . صبر کردم تا بریم و بعد ازش تعریف کنم . بلند شدم و گفتم : -خب زن عمو اگه اجازه بدید ما بریم . - برید دخترم .خدا به همراهتون. مراقبت کنید . - ممنون چشم . مازیار هم خدافظی کرد و با هم از اونجا خارج شدیم . توی آسانسور بودیم .نگاهم نمی کرد و چشمش به زمین بود . شیطنتم گل کرد و گفتم : - یادت اومد ؟ نگاهم کرد . - چی ؟ - این لباس ها. به لباس هاش نگاه انداخت و گفت : - لباس هام چیه. - من عاشق این لباس هاتم همیشه بهت میگفتم و تو دقیقا همینا رو پوشیدی . @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #518 منم نگاهم گویای همه چیز بود . صبر کردم تا بریم و بعد ازش تعری
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 نگاهی دوباره به خودش انداخت و بعد با تعجب نگام کرد . - جدی؟ با لبخند گفتم : - آره. - ولی کاملا اتفاقی بود . - اتفاق جالبی بود ‌ به تله پاتی و حس ششم و این چیزا اعتقاد داری ؟ تک خنده ای کرد و گفت : -یادم نمیاد به چیا اعتقاد داشتم یا نداشتم . - راست میگی .یادت نمیاد که .پوف‌ - همه رو کلافه کردم . نوچی کردم و گفتم : - این چی بود گفتی .مگه دست خودته که فراموشی گرفتی . هیچی نگفت. دقایقی توی سکوت سپری شد . بعدش باز خودم سر صحبت رو باز کردم . - خب بگو ببینم .یک یا دو. - یک یا دو ؟ -اره یکیشو انتخاب کن . @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #519 نگاهی دوباره به خودش انداخت و بعد با تعجب نگام کرد . - جدی؟
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 - یعنی چی یک یا دو . نوچی کردم و با خنده و حرص گفتم : - عه خب تو بگو می فهمی . - دو ‌ - خوبه . - حالا می تونم بدونم چی بود ؟ - گزینه یک موزه بود . گزینه دو سینما . شما گزینه دو رو انتخاب کردی . - اها یعنی الان می ریم سینما ؟ - آره. خوبه مگه نه؟ شونه بالا انداخت و گفت : - فرقی نمی کنه . چپ چپ نگاهش کردم و گفتم : - یعنی چی فرقی نمی کنه ؟ باید فرقی کنه . یکم ذوق و شوق داشته باش . - خب واقعا ندارم .ادا در بیارم ؟ ذوق منم یکم گرفته شد . -خب نه .نمایش نمی خوام بازی کنی . حق داری بالاخره . و دیگه چیزی نگفتم @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #520 - یعنی چی یک یا دو . نوچی کردم و با خنده و حرص گفتم : - عه خ
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 رسیدیم جلوی سینما.با هم پیاده شدیم و رفتیم داخل . بلیت یه فیلم طنز گرفتیم و با یکم خوراکی رفتیم . کل فیلم فکر هر دومون مشغول بود و تک و توک می شد خندمون بگیره . وسطای فیلم گفت : - خنده دار نیست که نمی خندی؟ - امم...چرا هست . فکر کنم حواسم نیسن. - من فکرم مشغوله تو چرا . چند لحظه خیره نگاهش کردم . - فکر می کنی من فکرم مشغول نیست ؟ - مشغول من . چیزی نگفتم و به پرده سینما چشم دوختم . یکم دیگه که گذشت و گفت : - ببخشید . باز نگاهش کردم . - چی؟ - ببخشید ؟ @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #521 رسیدیم جلوی سینما.با هم پیاده شدیم و رفتیم داخل . بلیت یه فی
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 - چرا معذرت خواهی می کنی . - حس می کنم دارم اذیتت می کنم . موندم چی بگم .از اینکه توجه داشت به وجدد اومدم و گفتم: - نه .اذیتم نمی کنی . باز نگاهش رو به پرده سینما دوخت و چیزی نگفت .. دیگه تا تموم شدن فیلم کسی چیزی نگفت. بعدش هم بلند شدیم و رفتیم بیرون. سوارماشین که شدیم ،مازیار در کمال ناباوری گفت: - الان کجا می ریم ؟ - ام .خونه . - نریم . فقط خیره نگاهش کردم . - دوست دارم یه دوری تو شهر بزنم . البته اگه مشکلی  نداری . با خوشحالی گفتم : - نه چه مشکلی آخه. بریم بریم @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #522 - چرا معذرت خواهی می کنی . - حس می کنم دارم اذیتت می کنم . م
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 از اینکه کمی داشت اشتیاق نشون می داد به وجد اومدم . ضبط هم روشن کردم و به راهم ادامه دادم . هیچ کدوم باز حرف نمی زدیم . برای اینکه جو رو عوض کنم گفتم : - فکرت مشغوله که چیزی نمیگی؟ - هم آره هم نه.بیشتر سردرگمم. نمی دونم باید چی بگم . - فقط کافیه شروع کنی به حرف زدن . - مشکل همینجاست که همون اولین کلمه هم نمیاد . -اممم.خب بذار من شروع کنم ‌ - شروع کن . - اون دوران که توی دانشگاه بودیم ،من درس می خوندم و تو تدریس می کردی به نظرم جزو بهترین دوران زندگیم بود. - پس تدریس هم می کردم . - مگه زن عمو بهت نگفته بود ؟ - چرا یه چیزایی گفت @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥