ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #511 - منم امیدوارم تایم توی سکوت داشت سپری می شد . نمی دونستم
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#512
ولی فوری پشیمون شدم. هنوز زود بود اون هنوز با منم احساس راحتی نمی کرد.
چه برسه به علی .
اول باید یکم احساس امنیت کنار من پیدا می کرد بعد .
این شد که گفتم :
- نمی دونم هرجا.
دلت نمی خواد از خونه بری بیرون ؟
- هم می خوام هم نه .
بیشتر خونه نشینی رو ترجیح می دم .
- نگرانم افسردگی بگیری .
تک خنده ای تلخ کرد .
- فکر کنم گرفتم .
دلم یه جوری شد .دوست نداشتم تو اون حال ببینمش.
زدم به در شیطنت و گفتم :
- ولی من نمی ذارم .پاشو پاشو .
خودم بلند شدم و رفتم سمتش.
لباسش رو کشیدم و گفتم :
- بلند شو .
- برای چی خب ؟
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #512 ولی فوری پشیمون شدم. هنوز زود بود اون هنوز با منم احساس راحت
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#513
- برای چی پاشم؟
- اینجا فقط من سوال می پرسم .
خندید .
- خب چرا پاشم بگو ؟
- بریم بیرون .
- کجا ؟
- یه جا رو پیدا می کنیم حالا.تو پاشو .
- حوصله ندارم.
با تشر گفتم :
- عهههه.یعنی چی حوصله ندارم .
بلند شو ببینم .
رفتم لباسش رو کشیدم .اما همچنان اینقدر سنگین بود و زورش،زیاد بود که نتونستم تکونش بدم .
با حرص گفتم :
- خب پاشو دیگه
خندید .
خیلی دلم برای خندش تنگ شده بود.
- خب بگو کجا بریم.
- من الان بگم هم تو نمیشناسی که.
بلند شو می برمت یه جای خوب .
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #513 - برای چی پاشم؟ - اینجا فقط من سوال می پرسم . خندید . - خب چ
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#514
بالاخره مقاوت رو کنار گذاشت و بلند شد .
و گفت :
من نمی تونم رانندگی کنم ها.
- چرا رانندگی هم یادت رفته ؟
- نه ولی الان تمرکز ندارم .
آدرس ها هم یادم نیست .
- عیب نداره . من ماشین دارم.
همینجوری وایساده بودم منتظر .اونم حرکتی نمی کرد .
وقتی دید از رو نمی رم گفت :
- خب میشه بری بیرون من لباس عوض کنم دلارام خانم ؟
تکونی خوردم و گفتم :
- آ .اها باشه .
از اتاق رفتم بیرون. اینکه باز بهم گفت دلارام خانم حس غریبی بهم داد.
ولی خب عادی بود و باید خودم رو کنترل می کردم .
از اتاق که بیرون رفتم زن عمو به پام بلند شد و با لبخند گفت :
- اوضاع چطوره ؟
هوفی کشیدم و گفتم:
- چی بگم زن عمو .
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #514 بالاخره مقاوت رو کنار گذاشت و بلند شد . و گفت : من نمی تونم ر
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#515
آروم تر ادامه دادم .
- نه می تونم بگم خوبه نه می تونم بگم بده.
یادش نمیاد دیگه .غریبی میکنه .
اینم حس خوبی بهم نمی ده.
زن عمو اه کشید و گفت :
- ببین دیگه من که مادرشم چی میکشم.
درکت می کنم عزیزم
ولی چه میشه کرد .باید صبوری کنیم .
انشاالله به زوی حافظش برگرده.
- انشااله
الان داریم می ریم بیرون
با خوشحالی گفت :
- جدی ؟
رضایت داد بیاد بیرون بالاخره
- اره خداروشکر. ولی خیلی سخت راضی شد .
- هرچی من بهش گفتم برو یه دوری بزن اصلا گوش نکرد.
باز خوبه با حرف تو کوتاه اومد
- خداروشکر پس .
می خوام ببرمش جایی که خیلی خاطره داریم .
- برو.
این تکرار صحنه ها دکتر گفت خیلی خوبه و لازمه
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #515 آروم تر ادامه دادم . - نه می تونم بگم خوبه نه می تونم بگم بده
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#516
- من تمام تلاشم رو برای برگشتن حافظهش می کنم زن عمو.
شما نگران نباشید .
- عزیز دلمی. انشاالله بتونم برات جبران کنم.
- جبران چیه .
مازیار خیلی برام عزیزه می دونید .
راستی عمو چطوره ؟
- عمو هم خوبه .فقط اونم فکرش مشغوله دیگه
- حق دارید بخدا.
به کسی هنوز نمی خواید چیزی بگید ؟
- به نظرم دلیلی برای پنهون کاری وجود نداره .
احتمالا به همه میگیم چی شده.
- خب پس .
صبر می کنم تا خودتون به مامان بابای منم بگید .
- می خوای تو بهشون بگو امروز .
- بگم؟
- اره .اونا هم شاید پیشنهادی دادن راهکاری دادن.
یا تونستن کمک کنن.
اگرم بعد ها بفهمن ناراحت میشن
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #516 - من تمام تلاشم رو برای برگشتن حافظهش می کنم زن عمو. شما نگ
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#517
- هرچند که فکر کنم دل خوشی از پسر ما ندارن.
- هرچیم باشه این مسئله خیلی مهمه.
قطعا ناراحت میشن .
- هی دخترم .
چه اتفاق هایی که این مدت برای ما و شما دو تا جوون نیفتاد.
منم اه کشیدم .
راست میگفت. کی فکرشو می کرد کار ما به اونجا بکشه
دستی به بازوی زن عمو کشیدم و گقتم:
- درست میشه .شما غصه نخورید.
همون موقع در اتاق مازیار باز شد و اومد بیرون.
بر اندازش کردم .
یه پیراهن سفید پوشیده بودو شلوار مشکی
من کشته مرده اون استایلش بودم
و همیشه بهش میگفتم
با دیدنش ناخداگاه لبخند روی لبم نشست .زن عمو هم بلند شد و شروع کرد به قربون صدقه رفتن .
- به به .ماشاالله هزار ماشاالله پسرم چقدر ماه شدی .
خیلی بهت میاد
مازیار لبخندی بی حس و زوری زد و تشکر کرد .
- ممنونم
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #517 - هرچند که فکر کنم دل خوشی از پسر ما ندارن. - هرچیم باشه این
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#518
منم نگاهم گویای همه چیز بود .
صبر کردم تا بریم و بعد ازش تعریف کنم .
بلند شدم و گفتم :
-خب زن عمو اگه اجازه بدید ما بریم .
- برید دخترم .خدا به همراهتون. مراقبت کنید .
- ممنون چشم .
مازیار هم خدافظی کرد و با هم از اونجا خارج شدیم .
توی آسانسور بودیم .نگاهم نمی کرد و چشمش به زمین بود .
شیطنتم گل کرد و گفتم :
- یادت اومد ؟
نگاهم کرد .
- چی ؟
- این لباس ها.
به لباس هاش نگاه انداخت و گفت :
- لباس هام چیه.
- من عاشق این لباس هاتم همیشه بهت میگفتم
و تو دقیقا همینا رو پوشیدی .
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #518 منم نگاهم گویای همه چیز بود . صبر کردم تا بریم و بعد ازش تعری
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#519
نگاهی دوباره به خودش انداخت و بعد با تعجب نگام کرد .
- جدی؟
با لبخند گفتم :
- آره.
- ولی کاملا اتفاقی بود .
- اتفاق جالبی بود
به تله پاتی و حس ششم و این چیزا اعتقاد داری ؟
تک خنده ای کرد و گفت :
-یادم نمیاد به چیا اعتقاد داشتم یا نداشتم .
- راست میگی .یادت نمیاد که .پوف
- همه رو کلافه کردم .
نوچی کردم و گفتم :
- این چی بود گفتی .مگه دست خودته که فراموشی گرفتی .
هیچی نگفت.
دقایقی توی سکوت سپری شد .
بعدش باز خودم سر صحبت رو باز کردم .
- خب بگو ببینم .یک یا دو.
- یک یا دو ؟
-اره یکیشو انتخاب کن .
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #519 نگاهی دوباره به خودش انداخت و بعد با تعجب نگام کرد . - جدی؟
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#520
- یعنی چی یک یا دو .
نوچی کردم و با خنده و حرص گفتم :
- عه خب تو بگو می فهمی .
- دو
- خوبه .
- حالا می تونم بدونم چی بود ؟
- گزینه یک موزه بود .
گزینه دو سینما .
شما گزینه دو رو انتخاب کردی .
- اها یعنی الان می ریم سینما ؟
- آره.
خوبه مگه نه؟
شونه بالا انداخت و گفت :
- فرقی نمی کنه .
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم :
- یعنی چی فرقی نمی کنه ؟ باید فرقی کنه .
یکم ذوق و شوق داشته باش .
- خب واقعا ندارم .ادا در بیارم ؟
ذوق منم یکم گرفته شد .
-خب نه .نمایش نمی خوام بازی کنی .
حق داری بالاخره .
و دیگه چیزی نگفتم
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #520 - یعنی چی یک یا دو . نوچی کردم و با خنده و حرص گفتم : - عه خ
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#521
رسیدیم جلوی سینما.با هم پیاده شدیم و رفتیم داخل .
بلیت یه فیلم طنز گرفتیم و با یکم خوراکی رفتیم .
کل فیلم فکر هر دومون مشغول بود و تک و توک می شد خندمون بگیره .
وسطای فیلم گفت :
- خنده دار نیست که نمی خندی؟
- امم...چرا هست .
فکر کنم حواسم نیسن.
- من فکرم مشغوله تو چرا .
چند لحظه خیره نگاهش کردم .
- فکر می کنی من فکرم مشغول نیست ؟
- مشغول من .
چیزی نگفتم و به پرده سینما چشم دوختم .
یکم دیگه که گذشت و گفت :
- ببخشید .
باز نگاهش کردم .
- چی؟
- ببخشید ؟
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #521 رسیدیم جلوی سینما.با هم پیاده شدیم و رفتیم داخل . بلیت یه فی
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#522
- چرا معذرت خواهی می کنی .
- حس می کنم دارم اذیتت می کنم .
موندم چی بگم .از اینکه توجه داشت به وجدد اومدم و گفتم:
- نه .اذیتم نمی کنی .
باز نگاهش رو به پرده سینما دوخت و چیزی نگفت ..
دیگه تا تموم شدن فیلم کسی چیزی نگفت.
بعدش هم بلند شدیم و رفتیم بیرون.
سوارماشین که شدیم ،مازیار در کمال ناباوری گفت:
- الان کجا می ریم ؟
- ام .خونه .
- نریم .
فقط خیره نگاهش کردم .
- دوست دارم یه دوری تو شهر بزنم . البته اگه مشکلی نداری .
با خوشحالی گفتم :
- نه چه مشکلی آخه. بریم بریم
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥
ویرانه❤️🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #522 - چرا معذرت خواهی می کنی . - حس می کنم دارم اذیتت می کنم . م
🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌺
🍀
🌺
🍀
#رمان_دل_دیوانه
#523
از اینکه کمی داشت اشتیاق نشون می داد به وجد اومدم .
ضبط هم روشن کردم و به راهم ادامه دادم .
هیچ کدوم باز حرف نمی زدیم .
برای اینکه جو رو عوض کنم گفتم :
- فکرت مشغوله که چیزی نمیگی؟
- هم آره هم نه.بیشتر سردرگمم. نمی دونم باید چی بگم .
- فقط کافیه شروع کنی به حرف زدن .
- مشکل همینجاست که همون اولین کلمه هم نمیاد .
-اممم.خب بذار من شروع کنم
- شروع کن .
- اون دوران که توی دانشگاه بودیم ،من درس می خوندم و تو تدریس می کردی به نظرم جزو بهترین دوران زندگیم بود.
- پس تدریس هم می کردم .
- مگه زن عمو بهت نگفته بود ؟
- چرا یه چیزایی گفت
@deledivane
#بفرست_برا_دوستات😌😘😍❤️🔥