eitaa logo
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
25.5هزار دنبال‌کننده
382 عکس
85 ویدیو
1 فایل
راز دل دیوانه به هشیار نگویید اسرار لب یار به اغیار نگویید. بویی اگر از گوشه‌ی میخانه شنیدید ای اهل نظر بر سر بازار نگویید.! • کپی از رمان ها حرام می‌باشد❌️ https://eitaa.com/joinchat/1974599839C99e2002074 تبلیغات👆
مشاهده در ایتا
دانلود
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #528 - جدی جدی نمی خوای حرف بزنی ؟ حس کردم لبخند زد ولی نگاهش به ر
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 - سلام دختر چطوری ؟ - سلام علی مرسی تو خوبی؟ وقتی گفتم علی حس کردم مازیار گوش هاش تیز شد . - خوبم شکر .چه خبرا .نیستی . - سلامتی . با مازیارم‌ - عه؟ به به به سلامتی .بیرونید؟ - آره. جات خالی. - دیگه خالی نبند. جام که خالی نیست . خندیدم‌. - خوش بگذره بهتون .حالش چطوره ؟ - خوبه. - شکر . انشاالله می بینیم همو - انشالله حتما. یه بارم باید سه تایی بریم بیرون. - می ریم عزیزم. مراقب خودتون باشبد. زنگ زدم ببینم چی کار می کنی. - لطف کردی .مرسی. چشم .تو هم مراقبت کن. گوشی رو که قطع کردم مازیار کنجکاو پرسید. - کی بود؟ @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #529 - سلام دختر چطوری ؟ - سلام علی مرسی تو خوبی؟ وقتی گفتم علی ح
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 - علی . - علی کیه؟! داداشت؟ خندیدم و گفتم : - هم آره هم نه. - یعنی چی هم اره هم نه ؟ - من که داداش ندارم مازیار . ولی یه جورایی میشه گفت مثل داداشمه - مثل داداشت؟! - آره. - خب میشه بیشتر توضیح بدی؟ من از قبل می شناختمش؟ نمی دونم چرا حس کردم غیرتی شد. از پیگیر شدنش خوشم اومد و گفتم : - نه نمی شناختی . یه تای ابروش بالا رفت و منتظر نگاهم کرد - خب علی... نمی تونستم بگم خواستگارم بود. - یه آشنا بود که کم کم با صحبت با هم صمیمی شدیم و قدم به قدم تا تو پیدات شه و من بتونم پات بمونم و ... خیلی چیزای دیگه حمایتم کرد - نا مفهوم صحبت می کنی .یعنی علی دوستته؟ - آره. - من با این موضوع مشکلی نداشتم ؟ - با چی؟ - اینکه تو دوست پسر داشته باشی @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
🔹سلام دوست عزیز؛ شما از طرف من به کانال حرم حضرت زینب خواهر امام رضا علیهماالسلام دعوت شدید که با عضویت در این کانال هم از محتوای فرهنگی و اجتماعی آستان استفاده می‌کنید، هم با به اشتراک گذاشتن این محتوا به برنده شدن من در این هفته کمک می‌کنید. 🔻🔻 مسابقه هفتگی «خواهر خورشید» هر هفته یک سفر به مشهد مقدس به میهمانی حرم حضرت زینب خواهر امام رضا علیهماالسلام است که شما با عضویت در کانال آستان مقدس حضرت زینب خواهر امام رضا علیهماالسلام به آدرس زیر در این مسابقه شرکت کنید: B2n.ir/x10778 (کد شما در کمپین: ۳۳۳۹)
هدایت شده از بوی خاطرات
20k
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #530 - علی . - علی کیه؟! داداشت؟ خندیدم و گفتم : - هم آره هم نه.
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 یکم فکر کردم و گفتم : - نمی دونم . تا حالا نداشتم و دربارش هم حرف نزده بودیم . - آهان. روش رو برگردوند. - الان حس می کنی راضی نیستی ؟ - الان مهم نیست چه حسی دارم . - نه بگو. - ولش کن. - عههههه. لج نکن گفتم بگو. یکم دست دست کرد و گفت : - نمی دونم.. حس،خوبی نگرفتم. - واقعا. - آره تقریبا . نمی دونستم چه ری اکشنی نشون بدم. برای همین گفتم : - خب حق داری . به نظرم یه بار علی رو ببین . بعد اگه خوشت نیومد و بازم سر حرفت بودی من ارتباطم رو باهاش قطع می کنم. خوبه؟ مخالفت نکرد و این باعث رضایتم شد. حس بهتری داشتم. @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #531 یکم فکر کردم و گفتم : - نمی دونم . تا حالا نداشتم و دربارش هم
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 اینکه روم حساس شده بود حس خوبی بهم داد. ماشین رو روشن کردم و به طرف خونشون روندم. جلوی در که وایسادم گفت : - مرسی خیلی زحمت کشیدی. لبخند زدم - کاری نکردم . خوش گذشت؟ - آره. - به منم. لبخند زد و گفت: - بیا تو. - نه دیگه برم. دیر شده. - می‌شه یه چیز بپرسم؟ - آره جانم. - الان می خوای بری پیش علی؟ تو دلم خندم گرفت. چقدر حساس شده بود. - نه پیش علی نمی رم. چطور؟ - هیچی همینجوری. - باشه. فعلا خدافظ. خواست بره که صداش زدم . - مازیار؟ @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #532 اینکه روم حساس شده بود حس خوبی بهم داد. ماشین رو روشن کردم و
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 برگشت. - بله؟ - دوست دارم. چهرش تغییر کرد. حس رضایت رو توی صورتش دیدم. اما لبخند زدو بدون اینکه چیزی بگه پیاده شد. و این بدجور بهم ضد حال زد. تا یکم بعد رفتنش همونجا موندم . و بعدش راه افتادم. چرا اون نگفت؟ * فکر اینک چرا نگفت دوست دارم داشت دیوونم می کرد. با اینکه شاید خودم جوابش رو می دونستم. چون فراموشی گرفته بود. چون منو یادش نمیومد. چون حس هاش با هم قاطی شده بود. ولی من بازم از رو نمی رفتم. همش فکر منفی بهم می بافتم. خونه که رسیدم بی حوصله رفتم توی اتاقم. و به علی زنگ زدم جواب نداد و اینم بیشتر حالم رو گرفت . دوست داشتم بگیرم چند ساعت بخوابم و به هیچی فکر نکنم. نگاهم رو به شاخه گلی که برام گرفته بود دوختم و کم کم چشمام گرم شد @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥 **
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #533 برگشت. - بله؟ - دوست دارم. چهرش تغییر کرد. حس رضایت رو توی
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 - دختر پاشو. چقدر می خوابی. - اه مامان ولم کن. - میگم بلند شو عه. داره مهمون میاد. تو خواب و بیداری گفتم: - کی؟ الان چه وقت مهمونی رفتنه - اگه بلند شی به ساعت نگاه کنی می فهمی وقت مهمونی هست یا نه. عموت اینا دارن میان. اولش نگرفتم. ولی بعدش که قیافه مازیار جلوم اومد سیخ سر جام نشستم . مامانم داشت لباس های شسته شدم رو جدا می کرد و روی تخت می ذاشت. - عمو اینا؟ - آره. گفتن کار داریم باهاتون. انشالله که خیره . - نیست. -چی؟ - هیچی هیچی. بذارید خودشون بیان. - آره مازیار هم به سلامتی پیداش شده. - عه چشماش رو ریز کرد. - باور کنم نمی دونستی؟ خیلی ضایع بودم برا همین گفتم: - نه می دونستم @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥 **
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #534 - دختر پاشو. چقدر می خوابی. - اه مامان ولم کن. - میگم بلند
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 - چه عجب یه بار ار ما چیزی رو پنهان نکردی. نوچی کردم و گفتم : - مامان مگه من چی ازتون پنهان کردم؟ با کنایه گفت: - هیچی هیچی. . فعلا بلند شو یه کمکی ام به من بده تا نیومدن هوفی کشیدم و بلند شدم .. مامان که رفت شماره مازیار رو گرفتم ولی جواب نداد. بیخیال شدم و رفتم کمک مامان . بعدش هم مشغول حاضر شدن شدم بابا هم یکم بعد اومد و هممون منتظرشون نشسته بودیم . زنگ در رو که زدن یهو تپش قلب گرفتم . نمی دونم چرا. خیلی هیجان دیدارش رو داشتم. زن عمو و عمو اومدن و سلام احوال پرسی کردیم . ولی هرچی منتظر شدم خبری از آقا مازیار نشد. آخر مامانم از زن عمو پرسید که قانع شدم نیومده. - مازیار کجاست؟ - یکم حال ندار بود . عذر خواهی کرد گفت نمیاد @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #535 - چه عجب یه بار ار ما چیزی رو پنهان نکردی. نوچی کردم و گفتم :
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 بدجور تو پرم خورد. یعنی چی که حال ندار بود نیومد ؟ چرا داشت اینجوری می کرد؟ یه صدایی تو دلم میگفت: - خب دلارام شاید واقعا حالش خوب نبود. ولی یه صداییم می‌گفت : - نخیر . باید میومد. مگه اینجا می خواست چی کار کنه. کلافه به جمع پیوستم. اخمام رو تو هم کشیدم و مشغول پذیرایی شدم . بابام و داداشش هم شروع به حرف زدن درباره کارو مشکلات زندگی کردن. دوست داشتم به اتاق پناه ببرم که بحث جذاب شد. بحث سمت مازیار کشیده شد‌ عمو با یکم مقدمه چینی شروع کرد به تعریف کردن ماجرا اینک چی شده. یه مدت مازیار نبود و بعد هم با فراموشی برگشت . قیافه مامان بابام دیدنی بود. ولی من ری اکشنی نداشتم @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
ویرانه❤️‍🔥قرارِدل🪴🪷
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_دل_دیوانه #536 بدجور تو پرم خورد. یعنی چی که حال ندار بود نیومد ؟ چرا داشت ا
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 فقط تو فکر این بودم که چرا نیومد . افکار مزاحم خیلی اذیتم می کرد خودم خوب می دونستم الان نباید ازش توقع کنم. ولی خب چه کنم که این ذهن همیشه به سمت منفی کشیده می‌شد. دلم می خواست فقط زودتر تموم شه و من به اتاقم برم قیافه مامان بابا هم که دیدنی بود. انتظار نداشتن اون همه اتفاق برای زن عمو و عمو اینا افتاده باشه . یکی دو ساعتی نشستن و حرف زدن بعد به بهونه مازیار پاشدن رفتن به محض رفتنشون قبل اینکه توی اتاق بدم مامانم گفت: - تو می دونستی ؟ بی حوصله جواب دادم. - آره بابام گفت: - دختر نباید به ما میگفتی؟ موندم چی بگم. اصلا هم حوصله حرف زدن نداشتم . برگشتم سمتشون. -بابا زن عمو قسمم داد. گفت نمی خواست فعلا کسی چیزی بدونه @deledivane 😌😘😍❤️‍🔥
هدایت شده از سین زنی گالری پناه
💥مسابقه سین زنی گالری پناه جوایز نفیس 👇👇 🎁 نفر اول:زنجیر طلا😊 🎁نفر دوم‌:دستبند طلا😍 🎁نفر سوم :پلاک طلا 🎁 نفر چهارم : سکه پارسیان 120سوت 🎁نفر پنجم‌: سکه پارسیان ۱۰۰سوت 🎁نفر ششم تا‌دهم: سنگ فیروزه اصل نیشابور😍 مهلت شرکت در مسابقه :تا پایان شهریور ماه🦋 💫گالری پناه همراه لحظه های شاد شماست🍀 آدرس: مبارکه،خیابان بهداری پاساژ آقاجانی جهت شرکت در مسابقه روی لینک زیر کلیک کنید.👇👇👇👇 گالری طلای پناه https://eitaa.com/joinchat/3646357745C4cb087fefb کد شرکت کننده : 190