راوی میگه؛ ما نوجوانی را ديديم سوار بر اسب
که به سر به جاى كلاه عمامه بسته است ...
"بست عمامه همه یادِ جمل افتادند ! "
به پايش چكمه اى نيست وكفش معمولى به پا دارد
و نقل میکنه: گويى این پسر پاره اى از ماه بود ... !
با اسب به روی بدنش افتادند
با کینه ی بابا حسنش افتادند
گرد و غبار که فرو نشست امام حسین کنار قاسمش بود، در حالی که او از شدت درد پایش را بر زمین می سایید...
او را خودِ حسین گرفته است در بغل
"قاسم" رسیده است به احلی من العسل...
#ابن_الحسن
[از کانال سکوت]
تکرار کن با خودت:
اَللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ
الَّتي تُحْرِمُنِیَ الْحُسَیْنْ
ـ خدایا گناهانی را که مرا از
حسین(ع)محروم میکند ببخش...
امام دستانش را زیر گلوى طفل گرفت و گفت:
یا نَفْسُ اصْبِری فیما أَصابَکِ
الهی تَرى ما حَلَّ بِنا فی الْعاجِلِ فَاجْعَلْ ذلِکَ ذَخیرَهً لَنا فی الْاجِلِ
اى نفس، در برابر این همه مصیبت شکیبا باش
خدایا تو مىبینى که در این دنیاى فانى چه مصائبى براى ما رخ داده، پس آن را براى روز رستاخیزمان ذخیره ساز
- نفس المهموم ص ۳۴۹