eitaa logo
_ 𝐃𝐞𝐥𝐢𝐛𝐚𝐥🎧دلــیبال
5.2هزار دنبال‌کننده
2هزار عکس
1.5هزار ویدیو
17 فایل
- 𝗜𝗻 𝗧𝗵𝗲 𝗻𝗮𝗺𝗲 𝗼𝗳 𝗚𝗼𝗱🌠 - 𝘋𝘦𝘭𝘪𝘣𝘢𝘭 𝘓𝘰𝘶𝘯𝘥 𝘰𝘧 𝘔𝘪𝘯𝘥𝘴 -🫶🏼 آدمـا هیچـوقت از بین نمیرن اونا تبدیل به یک آهنگ میشـن و میرن تو پلـ🎧ـی لیستت. - - - جایی برای افکار شما💘 #𝗖𝗿: @bavan_84
مشاهده در ایتا
دانلود
_ 𝐃𝐞𝐥𝐢𝐛𝐚𝐥🎧دلــیبال
💕{بسم الله الرحمن الرحیم }💕 #رمان_عطر_ماه #به_قلم_غمگین_ترین_غزل #پارت_5 انگار ماهی ها هم برای آرام
را تکرار کرد ...انگار درمقابل در آیه های قرآن را پیدا کرده بود مامان جون هم بوسه هایی بود که به سر و صورت پسر بلند قد و زیبا یش روانه میکرد... مثل پروانه دورش میچرخید... رابطه عاشقانه بین عمو محسن و مامان جون زیبا ترین صحنه های اون خونه باغی رو رقم میزد... مامان جون انگار خونی بود که در رگ هایش جریان پیدا کرده بود ...از دیدن پسرش سیر نمیشد.. بدون بال داشت پرواز میکرد... با ذوقی سفره ی صبحانه رو به قشنگ ترین حالت ممکن داخل حیاط پهن کرد و شروع به خوردن صبحانه کنار بهترین عموی دنیا کردیم... 🍂🌱 @kilishai
_ 𝐃𝐞𝐥𝐢𝐛𝐚𝐥🎧دلــیبال
#ادامه_پارت_5 را تکرار کرد ...انگار درمقابل در آیه های قرآن را پیدا کرده بود مامان جون هم بوسه ها
💕{بسم الله الرحمن الرحیم }💕 نزدیک های عصر بود آفتاب مرداد ماه سرتا سر باغ خوش بو و خوش رنگ باباجون رو فراگرفته بود... مامان مرضیه،زنعمو و مامان جون برای ختم انعام به خونه زری خانم رفتند و ماهرو خانم 😣 رو به من و بچه ها و عمو محسن سپردن و گلرخ با گریه زاری همراه شون رفت... ماهرو توی گهواره ش آروم به خواب عمیق رفته بود و گه گداری توی خواب میخندید توی دلم گفتم عجب... بالاخره ما خنده شمارو دیدیم🤨 حوصله مون سر رفته بود که عمو محسن پیشنهاد داد بریم تو حیاط و هیزم هارو بشکونیم تا هم حوصله مون سر نره هم به بعدا آقاجون راحت تره باشه، ماهم از خدا خواسته شروع به بالا و پایین پریدن کردیم و هی هورا میکشیدیم که عمو محسن گفت عه...عجب مگه هیزم شکستن انقد ذوق داره!؟ از لحن بامزه ش خودمون گرفت بود و بیشتر هورا میکشیدیم.... عمو محسن پارچه لنگ مانندی رو از کنار نرده های ایوون برداشت و به کمر بست برای اینکه حمل هیزم ها به کمرش فشار نیاره روبه ما با همون لبخند همیشگی اش گفت خب پهلوون ها ی عمو...آماده باشن😊😌همه به ته خونه باغی رفتیم بیشتر هیزم ها اونجا کنار زیرزمین روی هم افتاده بودند و یه لونه برای یاکریم ها درست کرده بودند... عمو محسن با احتیاط هیزم هارو کنار زد و لونه کوچک یاکریم ها رو بیرو آورد و بالای در زیر زمین کنار چراغ خاکی و سوخته گذاشت ماهم سعی در اذیت کردن و خراب کردن لونه داشتیم که عمو محسن نذاشت شروع به جمع کردن هیزم های بزرگ و کوچک کردیم ...ما هیزم های کوچیک رو به بغل مبگرفتیم و به وسط حیاط میاوردیم عمو ی قوی ما هم هیزم های غول پیکر قهوه ای... هیزم ها که جمع شد عمو تبر خوش دست و قدیمی اقاجون رو از کنار درخت گردو آورد و همون دست های قدرتمند و در عین حال مهربونش شروع کرد به شکستن هیزم های دل سخت و محکم عمو که حسابی خسته شده بود دست از حرف زدن با ما و شاد کردن ما برنمی‌داشت و هی مارو به حرف میگرفت از حرف زدن با عمو محسن بیشترین لذت رو میبردیم... چون انگار قلق مارو بلد بود... جوری که هیچ وقت از دستش ناراحت نشده بودیم ... با اینکه خیلی اذیتش میکردیم... یک لحظه با دیدن عمو محسنم یک تصویر قشنگی رو به روی چشم هام تداعی شد..‌تصویری که همیشه از داستان حضرت ابراهیم که باباجون برام تعریف کرده بود توی ذهنم ساخته بودم...یک مرد مهربون و قوی که تبر به دست همه بت هارو میشکند... شایدم ابراهیم ما عمو محسن بود که این تصویر و به جلوی چش هام کشاند عمو محسن ما برای شاد کردن باباجون تبر به دست گرفته بود و با خستگی زیاد به جون هیزم ها افتاده بود و حضرت ابراهیم هم برای شاد کردن خدا تبر به دست بت هارو میشکست مشغول بازی با تکه چوب های خورد شده بودیم که یک دفعه صدای در خونه اومد من به سمت در دویدم و در رو باز کردم علی بود نوه بتول خانم.... بتول خانم که خانم پیر و تنهایی بود کوچه بالایی زندگی میکرد از بمباران تهران فقط علی برایش به یادگار مونده بود که اون هم برای سیر کردن خودش و مادر بزرگش توی نون وایی شاگردی مش رمضون رو میکرد... علی باهمون لباسی که اردی بود سراسیمه وارد خونه شد و با گریه گفت توروخدا بیاین کمک....... مادربزرگم از حال رفته بهوش نمیاد من هم سریع عمو محسن رو صدا زدم و بدون هیچ دریغی با همون خستگی و گرمایی که داشت پوست شو رو میسوزاند همراه علی و نیما و نوید و امید راهی خونه بتول خانم شدند منم تا نیمه های راه باهاشون رفتم که یادم افتاد ماهرو توی خونه تنهاست... با هزار خواهش و التماس از بچه ها خواستم که برن پیش ماهرو و من با عمو محسن برم اما منو سرکار گزاشتن و سریع از دستم فرار کردند... من هم با ناراحتی و عصبانیت به خونه برگشتم و از حرصم در خونه رو محکم بستم که صدای گریه ماهرو رو شنیدم... از شدت کلافگی با دست زدم تو سرم و جلوی در خونه نشستم اخه این شانسه تو داری کمیل!... 🌱🍂 @kilishai✍ 🪄[ تا زمانی که رِسیدَن بِه تُو اِمکان دارَد، زِندگی دَردِ قَشَنگیست کِه جَریَان دارَد]🪄
سبک رمان به زمان قدیم هستش و از زبان کودک... جلوتر که بریم مدرن میشه و جذاب تر😉 منتظر بمونین
سلام حال دلتون خوب😌☕️✨ پیام ها بیشتر بشود جواب میدهم خانم مدیر☺️
باغ بی برگی روز و شب تنهاست با سکوت پاک غمناکش ساز او باران سرودش باد...
حالم خیلی خوبه:) مثل ادمی که گفت خوبم و ... مُرد🚶‍♂
آتش آن نیست که از شعله ی او خندد شمع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
هدایت شده از وروجک کیدز
سلام دوستای عزیزم خوبین چطورین؟:))) یک ادمین میخوام که واقعا بهم کمک کنه و برای چند روزی که نیستم به جای من باشه لازم داریم🙂 لطفا هر کسی میتونه بیاد پیویم:) @mahvami