هدایت شده از • مَكتَبُألحُسِين؏ •
- وطنیعنیاذانعشقگفتن🌱 -
♡ ¦| @ansarolhosein313
_ 𝐃𝐞𝐥𝐢𝐛𝐚𝐥🎧دلــیبال
💕{بسم الله الرحمن الرحیم }💕 #رمان_عطر_ماه #به_قلم_غمگین_ترین_غزل #پارت_6 نزدیک های عصر بود آفتاب م
💕{بسم الله الرحمن الرحیم }💕
#رمان_عطر_ماه
#به_قلم_غمگین_ترین_غزل
#پارت_7
#دچار
با کلافگی زیاد بزور خودم رو به خونه رسوندم
که دیدم بلهههه...
خانم تو گهواره هی دست و پا میزد و بلند بلند گریه میکرد...
با بیچارگی که از صورتم میبارید کنار گهواره نشستم
خدااا کی اینو ساکت کنه حالا!
جقجقه ی کوچیکش رو از کنار گهواره برداشتم و بالای سرش تکون دادم تا با دیدن اون گریه نکنه اما فایده نداشت...
یه فکری به ذهنم رسید
همیشه مامان جون براش آب قند درست میکرد تا گریه اش بند بیاد...
به اشپز خونه رفتم چهار پایه مادر جون رو زیر پاهام گذاشتم و ازش بالا رفتم تا از توی کابینت های مادرجون چند تا قند بردارم
امام هرکاری میکردم دست هام نمیرسید
بیخیال قند شدم و توی استکان کوچک و مخصوص خودم رفتم و از شیر حوض آب برداشتم
و با قاشق کوچکی به سمت ماهرو رفتم
انقد گریه کرده بود صورت سفید کوچکش سرخ شد...با اینکه از دستش کلافه بودم اما
دلم هم براش میسوخت..
کنار گهواره اش نشستم
و قاشق کوچک چایی خوری و پر از آب کردم و بردم سمت دهن کوچکش و چند قاشق بهش آب دادم...
خیالم راحت شده بودکه خدا روشکر که دیگه تشنه نیست...
پس چرا گریه میکنه...
شاید گشنه باشه...
رفتم بچه نون روغنی های مامان جون رو آوردم و یک تکه کوچک برداشتم تا بزارم توی دهن ماهرو که یک دفعه چشمم به شیشه شیر ماهرو افتاد که
زن عمو گذاشته بود که ما به ماهرو بدیم و من اصلا حواسم بهش نبود...
با خوشحالی شیشه شیر و برداشتم و جلوی دهنش گرفتم
از شدت گرسنگی محکم شیشه شیر و چسبیده بود و مشغول میک زدن شیر بود...
یه نفس راحتی کشیدم که دیگه گریه نمیکنه...
با چشم های درشت قهوهای و مژه های بلندش
با تعجب هم شیر میخورد هم به من نگاه میکرد..
به خودم مغرور شدم و بهش گفتم
چیه..!؟
اگه من نبودم الان از گشنگی چکار میکردی..
نق نقو خانم..😌😒
گرسنگی سراغ خودمم اومده بود و نمیتونستم همینجوری ماهرو و ول کنم وگرنه دوباره گریه میکرد..
یه نگاهی به شیر خوشمزه ای انداختم که ماهرو خانم با اشتهای زیادی در حال خوردنش بود...
یک دفعه دلم خواست که من هم امتحانش کنم...
با احتیاط شیشه شیرو از ماهرو که محکم اون رو چسبیده بود ازش جدا کردم
و بالافاصله براش دلقک بازی و شکلک در اوردم تا گریه اش نگیره
با تعجب به زبون درازی های من نگاه میکرد و ذوق میکرد
که اروم اروم شیشه شیر و به دهنم نزدیک کردم و چند قطره ازش خوردم....
بلههههه
حق داشت اینجوری محکم بهش بچسبه و با اشتها بخورتش
مزه بستنی های عمو بستنی فروش رو میداد...
شایدم خوشمزه تر😋
دیگه دلم نمیومد به ماهرو بدم بخورتش
داشتم شیشه شیر مو میخوردم و برای ماهرو جقجقه شو تکون میدادم که یک دفعه انگار فهمید دارم سرش کلاه میزارم
لب های کوچیکش رو جمع کرد تا گریه کنه
که از ترسم سریع شیشه شیر و تو دهنش فرو کردم.
چند بار این کارو تکرار کردیم و با خوبی و خوشی شیرخشک خوشمزشو باهم خوردیم...
بالافاصله دوباره شروع به گریه کرد ....
یک دفعه یادم افتاد گلرخ هم وقتی بچه بود
برای آروم کردنش باهاش دالی بازی میکردم😇
رو به روش نشستم دست هام و گذاشتم رو چشمم و هی باهش دالی بازی کردم
بالاخره بار سوم به خنده افتاد...
خیلی عجیب بود با خنده اون منم هم خندم گرفته بود و انگار خیالم راحت شده بود...
تازه فهمیدم انقدرا ام که فکر میکردم این دختر عموی ما بد نیست...:))
مخصوصا خنده هاش...خیلی قشنگ بودند...انگار دوست داشتم فقط خنده هاشو ببینم...
موفق شده بودم که ساکتش کنم که یک دفعه
گربه سیاه مزاحم معروف
از لب پنجره به روی ایوون و پرید و یکی از گلدون های شمعدانی رو شکست
که صدای زیادی داشت
باعث شد ماهرو بترسه و دوباره زیر گریه بزنه
قیافم مچاله شد و از حرصم هرچی از دهنم بیرون اومد رو به گربه سیاه گفتم...
ماهرو هم که دیگه با دالی بازی ساکت نمیشد
تصمیم گرفتم بغلش کنم و روی پاهام بزارم و مثل زن عمو تکونش بدم تا بخوابه
با اینکه خیلی کوچولو بود برای من سنگین بود... به هر زحمتی بود از روی گهواره بلندش کردم و توان حرکت نداشتم سریع کنار گهواره نشستم
با اینکه خیلی کلافه و خسته بودم ولی بغل کردنش حس خوبی بود که تا به حال لمس نکرده بودم....
بالشت سفید کوچکش رو از توی گهواره بیرون آوردم و گذاشتم روی پاهام با آرومی سعی کردم روی پاهام دراز بکشه و تکونش بدم ولی چون پاهای من هم خیلی کوچیک بود هی از این ور و اون ور پاهام میفتاد....
یک دفعه صدای در اومد
همراه آن صدای اقا جون هم میومد که عمو محسن رو صدا میزد
معلوم بود که خبر دار شده که عمو محسن اومده و از ذوقش این موقع روز به خونه اومده
رفتم و در و باز کردم...
با قیافه پر ذوقش سلامی بهم کردو سرم و بوسید....
باباجون عمو محسنت کجاست؟ چرا این پسر پیش من نیومد پس...
همه ی ماجرا رو براش با سریع ترین حالت ممکن براش توضیح دادم
که با خیال راحتی دستی روی سرم کشید و گفت باشه بابا جون....
_ 𝐃𝐞𝐥𝐢𝐛𝐚𝐥🎧دلــیبال
💕{بسم الله الرحمن الرحیم }💕 #رمان_عطر_ماه #به_قلم_غمگین_ترین_غزل #پارت_7 #دچار با کلافگی زیاد بزو
#ادامه_پارت_7
تو برو خونه منم میرم دنبال عمو محسنت
سریع کتش رو گرفتن و گفتم
نه توروخدا باباجون نرو
من و ماهرو تنها هستیم
همش گریه میکنه زنعمو هم نیست
با تعجب گفت عه...
چرا
بیا بریم ببینم پسر
از اینکه بالاخره یکی به کمکم اومده بود خوشحال شدم
و دست آقاجون رو گرفتم و به خونه رفتیم
با دیدن ماهرو
به سمتش رفت و با قربون صدقه های قشنگش بغلش کرد و روی دست میگردوند ش
که یک دفعه من رو
درحال خوردن آخرین قطره شیر خشک ماهرو دید
خنده صدا داری کرد و گفت
به به
بچه رو پیش چه کسی هم گزاشتن...
من بدون توجه با تلاشم ادامه دادم
که افاجون گفت
کمیل بابا
برو زنعموت رو صدا کن
فکر کنم جاشو کثیف کرده....
#دُچار 🍂🌱
#کپی_حرام
@kilishai✍
🪄[ تا زمانی که رِسیدَن بِه تُو اِمکان دارَد، زِندگی دَردِ قَشَنگیست کِه جَریَان دارَد]🪄
_ 𝐃𝐞𝐥𝐢𝐛𝐚𝐥🎧دلــیبال
#ادامه_پارت_7 تو برو خونه منم میرم دنبال عمو محسنت سریع کتش رو گرفتن و گفتم نه توروخدا باباجون ن
💕{بسم الله الرحمن الرحیم }💕
#رمان_عطر_ماه
#به_قلم_غمگین_ترین_غزل
#پارت_8
#دچار
سوار دوچرخه داداش امید شدم که سریع تر به خونه زری خانم برم که متاسفانه پام به رکاب نرسید و مجبور شدم از پاهای خسته ام کمک بگیرم😕
تا خونه زری خانم که تقریبا سه چهار کوچه از خونه باغی فاصله داشت دویدم
دیگه نزدیک غروب بود هوا خنک تر شده بود
بالاخره به خونه زری خانم رسیدم
به نفس نفس افتاده بودم دست به دیوار گرفته و آروم آروم خودم رو به در نیمه باز خونه زری خانم رسوندم
خانم های محله کم کم بیرون می آمدند
از بین در گلرخ رو دیدم که روی پله های سنگی نشسته و مشغول بازی و حرف زدن با عروسکش هست...صدایش کردم با دیدن من لبخندی زد و به طرفم دوید
با ذوقی گفت عه! تُمیل تو هم اومدی !!
از بین نفس هام گفتم
برو مامان و زن عمو و صدا کن بگو ماهرو جاشو کثیف کرده ...
گلرخ دستم رو گرفته بود و با اصرار منو رو به داخل برد تا جوجه های خونه زری خانم رو ببینم ...
جوجه های کوچولو و طلایی که مشغول خوردن گندم بودند...
مامان جون و زن عمو و مامان مرضیه به بیرون اومدن و باهم به خونه باغی رفتیم
اقاجون هم به دنبال عمو محسن رفت
ماه بین ابر ها گیر افتاده بود و ابر ها مشتاق تر از همیشه به صورت خوش بو و زیبا ی ماه بوسه میزدند ،انگار ماه هم بدش نمی آمد!:)
من و بچه ها کنار هیزم های نیمه شکسته نشسته بودیم، منتظر عمو محسن و آقاجون
با تکه چوب های شکسته برای گلرخ عروسک چوبی درست میکردم
گلرخ چشم هاش از شادی و ذوق برق میزد و گاه و بی گاه دست های کوچکش رو دور گردنم مینداخت و بوسه های کوچکی روی گونه هایم مینشست
من هم که غرور برم داشته بود!
صدای در زدن آمد
مامان جون که مشغول آب دادن به شمعدانی ها بود در رو به روی بابا جون و عمو محسن باز کرد...
از حال و احوال بتول خانم پرسید
مثل اینکه افت فشار داشته ...
بخاطر همین از حال رفته ،عمو محسن بعد از تموم شدن سرم بتول خانم دارو ها و یکسری مواد غذایی براشون خریده و همراه علی به خونه رسونده...
با داخل خونه اومدیم عمو محسن مهربون و خسته ما لباس هاشو عوض کرد پیش پدرش نشست....مشغول دل و قلوه دادن
#دُچار 🍁🌱
#کپی_حرام
@kilishai✍
🪄[ تا زمانی که رِسیدَن بِه تُو اِمکان دارَد، زِندگی دَردِ قَشَنگیست کِه جَریَان دارَد]🪄
گرچه صبح آمد ولی دیشب میان اشک ها
در فراسوی خیالت، همچنان جا مانده ام:)))
حال ِ مرا
از شعرهایَم
بو نخواهی برد،
من
پشت ِ شعری که
نخواهم گفت
میمیرم