هدایت شده از • مَكتَبُألحُسِين؏ •
یکـیازشَیاطیـن جلـوآمـد و گفت
مَگـرگمراه کَردناینـا چهفایـدهای دارد
شِيطان
اینهـارا گمراه کـنیماِمامشاندیرترمـیآید
آیـاموفق شدهایـم
شِیطانخَندهای کَـرد و گفت
صِدایگریـه ِامامشانرانمیشنوی:)؟! 💔🕯
#صاحبنا ..'🌱
♡ ¦| @ansarolhosein313
هدایت شده از مهـ๛ـوا↻🄼🄰🄷🅅🄰
کلیشه ای جونم
۶۰۰تاییت مبارک باشه:)))✨
از من:
C᭄@without_name2022C᭄
ب طُ:
@kilishai
_ 𝐃𝐞𝐥𝐢𝐛𝐚𝐥🎧دلــیبال
💕{بسم الله الرحمن الرحیم }💕 #رمان_عطر_ماه #به_قلم_غمگین_ترین_غزل #پارت_8 #دچار سوار دوچرخه داد
💕{بسم الله الرحمن الرحیم }💕
#رمان_عطر_ماه
#به_قلم_غمگین_ترین_غزل
#پارت_9
#دچار
بعد از آمدن بابا احمد و عمو جواد و کلی حرف زدن با عمو محسن شام خوشمزه مامان جون رو که ماکارونی بود خوردیم.
بعد مشغول نقاشی کشیدن با عمو محسن شدیم
عمو محسن برنده شد!
یه طوطی سبز قشنگ برامون کشید.
مداد شمعی های من تموم شده بود و باید میرفتم از مامان مرضیه مداد رنگی هامو میگرفتم.
رفتم به اتاقی که زنعمو و مامان جون و مامان مرضیه داشتن باهم حرف میزدن
به مامان مرضیه گفتم:
- مامان مداد رنگی هام کجاست؟
انقد گرم صحبت بود که متوجه من نشد.
دوباره پرسیدم که نگاهش رو به من داد
گفت:
- مامان جان! تو همین کمده برو بردار.
یکی از پشتی های قرمز اتاق رو زیر پاهام انداختم تا دستم به مداد رنگی ها برسه.
همینطور که مشغول تلاش برای به دست آوردن مداد رنگی ها بودم شنیدم که مامان جون بین حرف هایی که به مامان مرضیه و زنعمو میگفت اسم عمو محسن را آورد
گوش هامو تیز تر کردم.
- مرضیه جان بیا یه کمکی کن تا این پسره دوباره از دستمون فرار نکرده
براش بریم خواستگاری...
مامان مرضیه که از حرف مامان جون خوشحال شده بود گفت:
- به سلامتی انشالله! کسی و برای آقا محسن در نظر گرفتین؟
مامان جون چشم هاشو به نشانه بله روی هم گذاشت و ادامه داد:
- دختر زری خانم که امروز چایی پخش میکرد
اسمش زهراست؛ خیلی خانمه!
مامان مرضیه گفت:
- انشالله بله خیلی خانم بود.
آروم از روی پشتی پایین اومدم مداد رنگی به دست و مشکوک از کنارشون رد شدم و پیش عمو محسن و بچه ها نشستم.
عمو محسن داشت نقاشی گلرخ رو رنگ میکرد و گلرخ توی بغلش نشسته بود
اروم از عمو محسن پرسیدم:
- عمو
گفت:
- جون عمو
- عمو خواستگاری چیه؟!
عمو محسن با تعجب خنده ای کرد و گفت:
- خواستگاری و از کجا یاد گرفتی؟ خواستگاری یه مهمونی هست که قبل عروسی عروس و داماد همو میبینن.
تازه دو زاریم افتاده بود
پس عمو محسن میخواد داماد بشه! اخ جون عروسی!
دهنم رو نزدیک گوش عمو محسن کردمو با شیطنت و خنده ای بهش گفتم
- عمو یه چیزی بهت بگم؟!
که گفت:
- بگو ولی در گوشی حرف زدن کار خوبی نیس!
ازش فاصله گرفتم و با صدای نسبتا بلندی گفتم:
- عمو مامان جون میخواد برات بره خواستگاری.
صدام اون قدر بلند بود که هم بابا احمد هم عمو جواد هم باباجون خنده صدا داری کردند و به به ای گفتن.
عمو محسن سرش و پایین انداخت و هی سرخ و سفید میشد
از درماندگی دستی به سرم کشید و با لبخندی گفت:
- عمو تو همیشه درگوشی حرف بزن
عمو جواد که تازه بهانه شوخی پیدا کرده بود سریع لیوان چایی ش رو از روی میز برداشت و کنار عمو محسن نشست و به بازوی عمو محسن زد.
- خب آقا داماد ما چطوره؟!
شروع کرد به اذیت کردن عمو محسن.
عمو محسن هم جز حیا و سرخ و سفید شدن چیزی نداشت که تحویل عمو جواد بدهد.
بابا جون و بابا احمد هم به حرفای های عمو جواد میخندیدن...
#دُچار 🌱🍂
#کپی_حرام
@kilishai✍
🪄[ تا زمانی که رِسیدَن بِه تُو اِمکان دارَد، زِندگی دَردِ قَشَنگیست کِه جَریَان دارَد]🪄
_ 𝐃𝐞𝐥𝐢𝐛𝐚𝐥🎧دلــیبال
💕{بسم الله الرحمن الرحیم }💕 #رمان_عطر_ماه #به_قلم_غمگین_ترین_غزل #پارت_9 #دچار بعد از آمدن بابا
💕{بسم الله الرحمن الرحیم }💕
#رمان_عطر_ماه
#به_قلم_غمگین_ترین_غزل
#پارت_10
#دچار
بالاخره اون روز رسید.
میخواستیم بعد از اذان مغرب به خونه زری خانم بریم برای عمو محسن خواستگاری
من که خیلی خوشحال بودم.
ولی عمومحسن پکر بود و با ناراحتی به اصرار های مامان جون گوش میداد.
از کلافگی لباس هایش رو پوشید و به زور خونه رفت برای تمرین کشتی ماهم مثل همیشه دنبالش قطار شدیم.
به زور خونه رسیدیم عمو با همون قامت بلند و چهار شونه اش پرده ی جلوی در و کنار زد و به داخل رفت
همه دوست هاش و بعضی از هم رزم هاش اونجا بودن
با اومدن عمومحسن بلند شدن و با خوشحالی روبوسی کردند.
عمو محسن لباس هایش رو عوض کرد و
روی تشک رفت.
با همون چهره مهربون و شوخ قشنگش
حریف طلبید که عباس همرزمش به میدان اومدو شروع به کشتی گرفتن شدن.
ماهم کنار نشسته بودیم و با دست و هورا عموی قهرمان مون رو تشویق میکردیم.
بله! مثل همیشه عمو محسن حریفش رد شکست داد. ما بلند شدیم و به روی تشک رفتیم و بغلش کردیم از شدت خستگی روی زمین افتاد و دراز کشید.
ماهم همش از سر و کولش بالا میرفتیم و بهش افتخار میکردیم.
عباس که از عمو شکست خورده بود نمیخواست غرورش بشکند رو به ما گفت:
- خوبه حالا؛ دیدم شما اینجا هستین دلم سوخت گذاشتم برنده شه.
همه از این حرفش خندیدیم.
ولی عمو عباس از موقعی که اومده بودیم خیلی ناراحت بود و دلیلش و نمیدونستیم
عمو محسن از روی تشک کنار اومد و کنار عباس نشست به بازویش زد و با خنده شیطونی گفت:
- حالا باختن که ناراحتی نداره.
عباس رو به چهره زیبای عمو محسن تلخند ی زد و بلند شد تا برود که عمو محسن دستش رو گرفت و او را نشاند.
- عباس آقا! چیزی شده؟
عباس به چهره ای که ناراحتی و شرمندگی در آن آمیخته شده بود گفت:
محسن! بدبخت شدم. دیشب قمار و باختم.
خونهمو باختم.
عمو محسن که از کار دوستش عصبانی شده بود سعی در سکوت کردن داشت و فقط با عصبانیت به رفیقش نگاه میکرد.
بعد از چند دیقه توانست خشم خود را کنترل کند
در تمام ابن مدت عباس حتی شرم داشت در چشم های محسن نگاه کند چون بار ها قول داده بود قمار را کنار بگذارد.
عمو محسن با همون صدای مهربونش گفت:
- آخه برادر من این چه کاریه تو هربار خودت رو بیچاره میکنی. این پول ها خوردن نداره عباس جان تو بچه کوچیک داری.
این بچه نباید از این پول ها بخوره!
عباس با شرمندگی گفت:
- میدونم بخدا میدونم؛ بچگی کردم؛ آخرین بارمه، فقط محسن به دادم برس.
آدم های خطرناکی هستن گفتن اگه تا امشب پول و بهمون ندی میریم سراغ زن و بچت.
عمو محسن دست به شونه رفیقش کشید با همون لحن آرامش گفت:
- توکلت به خدا باشه نگران نباش، بلند شو بریم ببینم چکار باید کرد.
از زور خونه بیرون اومدیم و عمو محسن مارو به زور روانه خونه کرد و همراه دوستش سوار موتور شدند و رفتند.
#دچار🌱🍂
#کپی_حرام
@kilishai✍
🪄[ تا زمانی که رِسیدَن بِه تُو اِمکان دارَد، زِندگی دَردِ قَشَنگیست کِه جَریَان دارَد]🪄
نیاز دارم به یکی که سلیقهی موسیقیش شبیه منه شب بندازیم تو جاده و هیچی نگیم فقط موزیک گوش بدیم🙃💔