تو اولین فیلم کلاه قرمزی، آقای مجری قبول نمیکنه کلاه قرمزی رو و میخواد با دایناسور برنامه اجرا کنه کلاه قرمزی با غمگین ترین حالت ممکن بهش میگه:
«کاش من دایناسورت بودم...»
خلاصه که واقعا کاش من دایناسورت بودم:)
@kilishai✍
تو قدرتمند تر از اونی ک کم بیاری😍
پس چرا بیکار نشستی🧐
چرا از قدرت استفاده نمیکنی🤔
چرا از این قدرتت برا رسیدن به هدفات کمک نمیگیری🤔
دلیل میخوای؟
من بهت دلیل بگم ؟
چه دلیلی محکم تر از خودت 😕😍
چه دلیلی پر قدرت تر از آرزوهاتو هدفات🤔
پس واسه رسیدن بهشون از قدرتت استفاده کن از تمام تواناییت
با حال خوب بجنگ براش
#انگیزشی
@kilishai✍
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گلی گلی تنها نذاری منو💔
#ابوالفضل_وحیدیان
@kilishai✍
کربلاییحسنعطاییکانال عشاق الحسین_۲۰۲۲_۱۱_۰۵_۱۳_۰۶_۵۱_۲۵۴.mp3
زمان:
حجم:
1.9M
_"کَربَلامُوندَستِدُختَرِموسی
ابنجَعفَره..
کربلایی حسن عطایی
#ملیکهیایرانیبانوجان
کنار خیابون ایستاده بود
تنها،بدون چتر،
اشاره کرد مستقیم...
جلوی پاش ترمز کردم،
در عقب رو باز کرد و نشست،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها،
- ممنون
- خواهش می کنم...
حواسم به قطره های بارون بود که درشت و محکم خودشونو می کوبوندن به شیشه ماشین،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه،
و اون لحظه،لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد،نفسم حبس شد،پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز،
- چیزی شده؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم،
- نه...ببخشید،
خودش بود، شک نکردم بعد از ده سال... خودش بود.
با همون چشم های درشت،با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب،خودش بود.
نبضم تند شده بود،عرق سردی نشست روی تنم،دیگه حواسم به هیچ چی نبود،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم،می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن،بارون بود و بارون،
پرسید:
- مسیرتون کجاست؟
گلوم خشک شده بود،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد،با دست اشاره کردم...مستقیم.
گفت:من میرم خیابون بهار،مسیرتون می خوره؟
به آینه نگاه نکردم،سرمو تکون دادم،صدای قشنگ خودش بود،قطره اشکم چکید،گرم بود،داغ بود،حکایت از یک داستان پرغصه داشت،از پشت پرده اشک دوباره دیدمش،داشت خیابونو نگاه میکرد،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود،به تعبیر من،با حالت متعجبانه،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال،خاطره ها،مثل سکانس های یک فیلم با دور تند،از جلو چشمام عبور می کرد،به چشمای خودم نگاه کردم،سرخ بود و خیس،
خدا کنه منو نشناسه،اگه بشناسم چی میشه،آخه اینجا چیکار می کنه؟!
یعنی تنهاست؟ازدواج کرده؟طلاق گرفته؟بچه نداره؟ خدای من...
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد،توی چشم من،همون دختر بیست و هفت ساله بود،با همون خوشگلیای خودش..
زمان به سرعت می گذشت،قطره های اشک من انگار پایان نداشت،بارون هم لجباز تر از همیشه،پشت چراغ قرمز ترمز کردم،
روسریشو مرتب کرد،قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم،زیر بارون نرفته بودم اما...خیس بودم،خیس ِخیس...
بهش بگم؟بگم منم کی ام؟برگردم و توی چشاش نگاه کنم؟می دونستم که منو خیلی زود میشناسه،مگه میشه منو نشناسه،
نه...اینکارو نمی تونم بکنم،می ترسم،همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد،
توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود
نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم،
عاشقی کنم براش،
میگفت:بهت نیاز دارم...
ساکت می موندم،
میگفت : بیا پیشم،
میگفتم : میام...
اما نرفتم،
زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه،
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من،مثل پرنده کوچکی از دستم پرید.
صدای بوق ماشین پشت سر،منو به خودم آورد،چراغ سبز شده بود،
آهسته حرکت کردم،چشام چسبید روی آینه،حریصانه نگاهش کردم. چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن،
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد،
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم،
و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش، چشم در چشم،نگاهم می کرد،
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم،
چشماش عاشقانه و مادرانه،با چشم های من مهربون بود.
- همینجا پیاد میشم.
پام چسبید روی ترمز،چشمامو بستم،
- بفرمایین...
دستشو آورده بود جلو،توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش،قلبم ایستاد،
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم...
- لازم نیست...
- نه خواهش می کنم...
پولو گذاشت روی صندلی جلو...صدای باز شدن در اومد
و بعد...بسته شدنش.
خشکم زده بود،حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم.
برای چند لحظه همونطور موندم،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم،
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش،
برای فریاد کردنش،
برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال،
دیدمش...چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود، و... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود.
صدا توی گلوم شکست..
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد.
رفت،رفتند توی خیابون بهار،سه نفری،زیر چتر باز.
دختر کوچولو دستشو گرفته بود،صدای خنده شون از دور می اومد...
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد...
مثل بچه ها زار زدم...
منو بارون... زار زدیم،
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین،
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود،بوی تنش،بوی دستش، بعد از ده سال،دوباره از دستش دادم،اینبار پررنگ تر، دردناک تر،برای همیشه تر.
#ملاصدرا
@kilishai✍✓
با لبخند نگاه کردم به مامانم و گفتم..
درسته اون بهم دروغ میگه ولی من به عنوان رفیق و همدمم میبینمش. میخواد دروغ بگه پنهون کنه یاهرکاری مهم اینه دل من باهاش صاف باشه و دوستش داشته باشم و مواظب باشم دلش نشکنه. مامانم خندید و گفت: اسم این رفتاراتو چی میذاری؟
گفتم: اوم خب روراستی. نگام کرد و گفت: حماقت...
بغض توی گلومو خفه کردم و باز لبخند تصنعی زدم و اروم تکرار کردم... حماقت:)
#افراح
@kilishai
گاهی وقتا دلم میخواد از هرجا دیلیت اکانت بزنم...
مثلا از واتساپ
تلگرام
ایتا
بله
هرجایی که باعث میشه به ادما نزدیک باشم
حتی...
دیلیت از زندگی:)