«وهستند کسانی که علی رغمِ نبودنشان
صدایِ نفس کشیدنشان از عمق قلبمان
می آید»
یکی از قشنگترین دعاهایی که
یه عاشق میتونه بکنه اینه:
اللهم أرح قلبه فهو وقلبه في قلبي.
«خدایا قلبش را آرام کن
چرا که هم او و هم قلبش درونِ قلبم هستند.»
💕{بسم الله الرحمن الرحیم }💕
#رمان_عَطرِ_ماه
#به_قلم_غمگین_ترین_غزل
#پارت_1
#دُچار
با احساس گرمای شدید و سروصدای بچه ها دست از خواب صبح گرم تیرماه کشیدم..
من روتنها توی اتاق گذاشته بودند و رفته بودندتوحیاط و مشغول بازی شده بودند
پنکه هم انگار جانش به لب آمده بود و رو به روی رخت خواب من میچرخید و از شدت گرما به نفس نفس زدن افتاده بود
کلافه از گرما و عصبانی با همون تاپ و بیژامه ای که تنم بود با پای برهنه و صورت نشسته به حیاط رفتم آفتاب داغ کل حیاط سبز و خاکی خونه باغی بابا جون و پر کرده بود
درست حدس زده بودم !
با توپ من تو حیاط مشغول وسطی بودند
انقد گرم بازی بودند که متوجه من نشدند
عصبانی تر از همیشه سمتشون دویدم
که یک دفعه توپ به طرفم پرتاب شد و به صورتم خورد
با دادی که کشیدم همه سرجاشون میخکوب شدند ،مادرجون با داد من از آشپزخانه به ایون اومد و با نگرانی به نگاه کرد
و گفت کمیل ،ننه مگه خواب نبودی،چیزیت شد؟
از شدت درد، دستم و روی صورتم گذاشته بودم و با اخم به همه نگاه میکردم
از حرصی که داشتم با عصبانیت به سمت نوید و نیما و امید دویدم تا بزنم شون
اونا هم با خنده از دستم فرار کردند
تا ته باغ دنبال شون کردم بالاخره گرفتمشون
با خنده و التماس سعی میکردند عصبانیت من رو از بین ببرند
ولی اثری نداشت ،مشت هایی بود که با دست های کوچیکم روانه شون میکردم...اونام بیکار نبودند و از خودشون دفاع میکردند...
گلرخ هم عروسک به دست و لبخند به لب با دست های کوچیکش دست میزد و تُمیل تُمیل کنان منو تشویق میکرد...
آنقدر همو زدیم که از خستگی به خنده افتاده بودیم... و روی زمین داغ باغ افتاده بودیم و نای بلند شدن نداشتیم... از اونجا که خیلی پررو تشریف داشتیم قرار شد مسابقه دو بذاریم که هرکی از ته باغ به خونه رسیدیم برنده است
با گفتن یک و دو و سه گلرخ شروع به دویدن کردیم من باهمون پای برهنه
۶ساله،نوید و نیما۸سال ،امید ۱۵سال،گلرخ سه سال
من و گلرخ با اینکه کوچیک ترازهمه بودیم
ولی از همه جلو تر بودیم
و تونستیم به بُرد خواهر برادری و تجربه کنیم
بعدش داداش امید با پول توجیبی هاش برامون از عمو رحیم بستنی فروش یخمک خرید
گرمای تیرماه تا استخوانمون و سوزانده بود اما از بازی کردن توی حیاط خلوتی مثل خونه باغی باباجون نمیشد دست کشید اون هم وقتی همه همراه زن عمو حلیمه برای به دنیا آوردن بچش به بیمارستان رفته بودند
و کسی نبود برای شر و شور بودنمون دعوامون کنه
تو اون گرمای خرماپزون گلرخ یه پیشنهاد خوب داد رفت و از کیف دادش امید کاغذ کاهی برداشت و مشغول درست کردن قایق شدیم...لباس هارو دراوردیم و به داخل حوض وسط حیاط رفتیم ماهی قرمز ها که بازی و شادی مارو میدیدند میخندیدن و این خنده رو فقط ما بچه ها میتونستیم ببینیم...گلرخ مشغول حموم کردن عروسکش بود ،نوید داشت قایق های غرق شده ش رو نجات میداد و هی داد بیداد میکرد من و نیما و نوید هم باتیله های سبز و آبی مشغول گنج بازی بودیم و گاهی تو حوض دعوامون میشد و سعی بر خفه کردن هم داشتیم...از طرفی هم یک نگاه مون به آسمون بود...مراقب هواپیماه های جنگنده که نکند دوباره بمباران و شروع کنن
از دست آفتاب بی رحم و تن خاکی داغ حیاط به مهمونی حوض اومده بودیم که یک دفعه مادرجون اومد وپنج تابچه لخت و سرخ و خندون رو تو حوض دید...
چادرش و دور کمرش بسته بود و زد روی دستش و با نگرانی و حرص خاصی گفت...
اِییی اَمان از دست شماها..!
الان سینه پهلو میکنین ،به لرز بیفتین تو این بمب و آتیش دکتر از کجا بیاریم
ما پر رو تر از همیشه شروع به پاچیدن اب به سر و کله هم شدیم
مادرجون حرصی بود که میخورد ... و با چرب زبونی و هزار زحمت و کلک مارو از حوض بیرون آورد و به خونه برد
من موهای گلرخ و خشک کردم چون مامانم امانت گذاشته بودش پیش...همه جوره مراقبش بودم گاهی بیشتر تر از مامان مرضیه ،بعدشم همدیگر و خشک کردیم و با هزار مسخره بازی لباس هامون و پوشیدیم.... مادرجون چایی و نقل و نباتی بود که بهمون میداد و باقصه های قشنگش که بوی گلاب و ریحون میداد سعی میکرد مارو سرگرم کنه تا دست گلی به آب ندیم...
#دچآر🌱🍂
#کپی_حرام
@kilishai✍
🪄[ تا زمانی که رِسیدَن بِه تُو اِمکان دارَد، زِندگی دَردِ قَشَنگیست کِه جَریَان دارَد]🪄
_ 𝐃𝐞𝐥𝐢𝐛𝐚𝐥🎧دلــیبال
💕{بسم الله الرحمن الرحیم }💕 #رمان_عَطرِ_ماه #به_قلم_غمگین_ترین_غزل #پارت_1 #دُچار با احساس گرمای ش
💕{ بسم الله الرحمن الرحیم }💕
#رمان_عَطرِ_ماه
#به_قلم_غمگین_ترین_غزل
#پارت_2
شکم هامون از گشنگی به قار و قورافتاده بود
مادربزرگ داشت بساط آب دوغ خیار و آماده میکردکه رو به ما گفت برید اقاجون و صدا کنید برای ناهار
داداش محمد سریع دوچرخه ش رو از انباری بیرون اوردو با کلی ذوق و شوق رفتیم که پنج نفری سوارش بشیم ...هرکاری کردیم نشد آخرش دوچرخه انگار داشت گریه ش میگرفت
تصمیم گرفتیم برای اینکه دوباره دعوامون نشه نوبتی تا کارخونه اقاجون سوارش بشیم
و چند نفر باقی مانده پشت سر ما بدوند من و داداش محمد با حسی قهرمانانه ای که غرور مان را برانگیخته بود سوار دوچرخه شدیم و نوید و نیما و گلرخ هم پشت سر ما میدویدند
قرار مون تا سر درخت گردو بود که باهم جاهامون رو عوض کنیم ولی هنوز به درخت گردو نرسیده بودیم که صدای گریه ی گلرخ بلند شد ...سریع پشت سرمون رو نگاه کردم ..دیدم با فاصله ای گلرخ به زمین خورده و به گریه افتاده ،نوید و نیما هم سعی دارند آرومش کنند ...حس ترس و نگرانی کل وجودم رو گرفته بود سریع به داداش محمد گفتم که دوچرخه رو نگه داره
به سمت گلرخ دویدیم شلوار کوچکش پاره شده بود و یکمی از پوست زانوش رفته بود من رو که دید خودش رو توی بغلم انداخت و بلند تر گریه کرد منم هرلحظه ترسم بیشتر میشد سعی داشتم عصبانیتم رو سر نیما و نوید خالی کنم
تشری بهشون زدم و گفتم چرا مراقبش نبودین
الان من جواب مامان مرضیه رو چی بدم؟
فقط اون حرف های مامان جلوی چشم هام رژه میرفتند که گفت جون تو و جون خواهرت مواظبش باش
اِی خدا الان جواب مامان مرضیه رو چی بدم
همگی سعی میکردیم یک جوری با کلکی با نشون دادن حیوانی آرومش کنیم ولی دختر بود و هزار ناز و ادا
یک لحظه جرقه ای تو ذهنم زده شد ،گلرخ خیلی عروسک چوبی دوست داره،با یک شوق خاصی سرش رو توی دستم گرفتم و گفتم
گلرخ منو ببین اگه قول بدی گریه نکنی و به مامان مرضیه نگی که به زمین خوردی خودم برات از همون عروسک چوبی هایی که دوست داشتی درست میکنم ،دادش محمد از ذوق فکر من با خنده ای به بازوم زد و گفت اره گلرخ تازه منم اسبت میشم پیکو پیکو میکنم کل خونه رو! ...
یه خورده بهمون نگاه کرد و هق هق هاش کم شد و با دست های کوچیکش دست رو چشمای مشکی درشتش گذاشت و مروارید های اشکش رو پاک کرد ،باهمون گویش بچگی گفت
باشه نمیدم(نمیگم) از خوشحالی لپ های سرخ و خیس از اشکش رو بوس کردم و داداش محمد گلرخ رو سوار دوچرخه کرد و خودش هم سوار شد تا مواظب گلرخ باشه گلرخ گاهی برای زخم زانوش اه و ناله میکرد و عروسک ش رو لحظه ای از بغلش دور نمیکرد
ماهم پیاده دنبال دوچرخه داداش محمد رفتیم تا به کارخانه چوب مهرگان رسیدیم
یک لحظه صدای انفجار بمب به گوشمان رسید معلوم بود که از فاصله ای دور است ولی ترسش به تن های کوچک مان افتاده بود ناخود آگاه همه دور گلرخ و گرفتیم اخه از همه مون کوچک تر بود و مامان مرضیه اون رو به ما سپرده بود ماهم قول مردونه داده بودیم که یه تار مو از سرش کم نشه....
همه نگاه هامون به آسمون جلب شد به دنبال هواپیماه های جنگنده ای که شبیه خونخوار های پرنده بودند...لحظه ای ترس از وجودمان نمیرفت تا موقعی که حتی یکی از اون هارو میدیدیم ....همیشه مادرجون با دیدنش تسبیح دست میگرفت و لعنت شون میکرد ..داداش محمد دوچرخه رو به درخت چنار روبه روی کارخونه تکیه داد و گلرخ رو بغل گرفت و به سمت کارخونه آقاجون رفتیم
کارگر ها مشغول حمل تنه های سخت و قهوه ای بریده شده به کارخونه بودند....همیشه دلم برای درخت ها میسوخت ...اخه عمو محسن بهمون میگفت همه آفریده های خدا جون دارند و نفس میکشند...با این حساب احساس میکردم اقاجون و کارگر هاش قاتل درختا هستن...کاش میشد درختا رو نجات داد...مثل زُرو که بچه هارو از دست آدم های بدجنس نجات میداد...
اقاجون رو از دور دیدم که روی صندلی چوبی اش نشسته بود با همون کت و جلیقه قهوه ای رنگش با اقا فتح الله میگفت و خندید و چایی میخورد ...خوش به حالش از بمب بارون نمیترسه...به داخل کارخونه رفتیم ،من و نیما و نوید به سمت آقاجون دویدیم که با دیدن ما رنگ خنده اش پر رنگ تر شد و بغل باز کرد و همه مون خودمون رو انداختیم توی بغلش هممون بوسید دستی به سرمون کشید و از جیبش نقل های رنگی و بیرون آورد و دست هامون رو پر از نقل های هِل دارِ رنگی کرد با اقا فتح الله خداحافظی کردیم و با اقاجون راهی خونه شدیم ... در راه خونه اقاجون خیلی باهامون حرف زد...فهمیده بود بخاطر بمب بارون ترسیدیم و قصد داشت حواسمون رو پرت کنه ...از خاطره هاش میگفت از اینکه میرن به جنگل و درخت هارو قطع میکنند تا وسایل چوبی باهاش درست کنند ...من با ناراحتی روبه اقاجون کردم و گفتم
اقاجون میشه دیگه درخت هارو قطع نکنین؟!
اقاجون با لبخند همیشگی ش بهم نگاه کرد گفت چرا باباجون؟پس چجوری وسایل بسازیم!
گفتم، اخه درختا مثل ما جون دارن شما وقتی اونا رو...
_ 𝐃𝐞𝐥𝐢𝐛𝐚𝐥🎧دلــیبال
💕{ بسم الله الرحمن الرحیم }💕 #رمان_عَطرِ_ماه #به_قلم_غمگین_ترین_غزل #پارت_2 شکم هامون از گشنگی به ق
#ادامه_پارت_2
قطع میکنید میمیرن
اقاجون گفت ما درخت های پیر و که مثل من دیگه اخرای زندگی شونه قطع میکنم...بعدش هم که قطع میکنیم ازش صندلی و میز و کمد و ... میسازیم تازه خیلی قشنگ تر هم میشن
بعدش زد پشت من و با خنده ای گفت
ها باباجون؟!...فهمیدی...؟من که به فکر فرو رفته بودم سرم رو به نشانه بله تکون دادم..حرف های شیرین اقاجون راه طولانی خونه رو کوتاه کرد و بالاخره به خونه رسیدیم...
در خونه باغی رو باز کردیم و اقاجون با صدای بلندی که عشق هم در آن تزریق شده بود مامان جون رو صدا کرد...
پروین خانمم..پروین جان ما اومدیم
همگی به سمت حوض رفتیم و دست و صورت مون رو که آفتاب عصرِ اَفجه (روستایی در اطراف تهران) اون رو حسابی داغ کرده بود شستیم .. مادر بزرگ سفره ی ناهار رو داخل ایوون خانه پهن کرده بود و باسلیقه ی بینظیرش اب دوغ خیار و با گل های محمدی خشک شده داخل کاسه های سفالی آبی رخته بود و نون های خشک زیر آفتاب بیات شده اش رو لای پارچه سفید گل دار مخصوص نون گزاشته بود...با اومدن پدربزرگ بعد از گفتن بسم الله شروع به خوردن ناهار خوشمزه و خنک مادربزرگ کردیم...گاهی این ناهار نسبتا ترش با تعریف های اقاجون از همسرش و خنده هاشون شیرین میشد.... بعد از ناهار با بهترین اقاجون دنیا هفت سنگ بازی کردیم مامان جون هم لباس های گلرخ رو عوض کرد و روی زانوش دواگلی قرمز رنگ ریخت و با کلی غر زدن که چرا مواظبش نبودیم با یک پارچه سفید اون رو بست...سرگرم بازی بودیم که زنگ بلبلی خونه به صدا در اومد و همزمان هم صدای توقف یک ماشین اومد بچه ها به سمت در دویدند من هم به سمت پشت بوم ...همیشه شگرد من برای تشخیص مهمان ها همین بود میرفتم به بالا پشت بوم و از اونجا به اهالی خونه خبر میدادم که چه کسانی اومدند...
#دُچار 🌱🍂
#کپی_حرام
@kilishai✍
شما به شدت شبیه کسی میشید که عاشقش هستید، پس برگردید یکی رو پیدا کنید که
پس فردا نگاه به خودتون کردید عشق کنید:)
#غمگین_ترین_غزل
من بی مایه که باشم
که خریدار تو باشم
حیف باشد که تو یار منو
من یار تو باشم
.
#سعدی
🎼
....
شما هر کاری کنین و هر طوری باشین
باز یسری هستن که باهات حال نکنن.
بقول دوستم اگه میخوای
همه دوست داشته باشن کبابی بزن :))