این روزا خیلی درگیر تصمیم مهمی تو زندگیم بودم
و از خدا میخوام انتخابی که کردم درست باشه
شماهم دعام کنید :)
امروز ی ترم یکی ورودی بهمن و تو مترو دیدم
داشت ازم میپرسید فلان ایستگاه کجاس
بعد بهم گفت دانشجویی ؟ گفتم آره
با یه قیافه کلافه گفت:
دانشگاه باید کتاب خاصی ببریم؟
تو دلم خندیدم که عاره عمو جون:)
جامدادی و لقمه نون پنیر سبزیم باید میاوردی:)
خودم و جدی کردم گفتم،
هرچی استادت بگه باید بیاری دیگه
گفت تو خودت چرا کتاب دستت نیست
باز داشت خندم میگرفت که گفتم
عزیزم امروز کلاس نداشتم:)
واقعا به یک سفر اصفهان و کاشان گردی با همکلاسی های بسیار پایه و استاد بسیار باسواد از طرف دانشگاه نیازمندم:)
همین که با نگاه کردن به خودم تو آینه های قدی باشگاه عزا نمیگیرم یعنی دنیا هنوز قشنگیاشو داره
البته یکم که زیاد خیره میشم میفهمم همین که این عینک ۱۳ ساله رو بینیم سنگینی میکنه و یک قوز زیبا به بینی من هدیه داده یعنی ... تو این زندگی