eitaa logo
🌷دلنوشته و حدیث🌷
1.1هزار دنبال‌کننده
13.4هزار عکس
4.3هزار ویدیو
43 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌹 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ❣کمال بندگی❣
🪴 🪴 🌿﷽🌿 قُطام خوشحال مى شود، پيشانى تو را مى بوسد، نمى دانم اين بوسه با تو چه مى كند. لحظاتى مى گذرد، تو ديگر نمى توانى اينجا بمانى، خودت گفتى كه بايد يك شب فكر كنم، قُطام تو را به سمت در خانه راهنمايى مى كند. افسار اسب خود را مى گيرى و مى خواهى بروى. قُطام تا آستانه در براى بدرقه كردن تو مى آيد. او به تو مى گويد كه در انتظارت مى ماند. تو آخرين نگاه خود را به قُطام مى كنى و در سياهى شب فرو مى روى. صبر كن! با تو هستم! آيا فكر كرده اى كه چقدر عوض شده اى؟ تو انسان ديگرى شده اى. كاش وارد اين خانه نمى شدى. عصر كه به اين خانه رسيدى كه بودى و اكنون كه هستى!11 * * * خواب به چشمت نمى آيد، آرام و قرار ندارى، معلوم است هر كس خاطرخواه شود ديگر روى آرامش را نمى بيند، "كه عشق آسان نمود اوّل ولى افتاد مشكل ها". صبح زود به سوى خانه قُطام مى روى و با او سخن مى گويى. خداى من! تو به او قول مى دهى كه هر سه شرط را انجام بدهى! چگونه باور كنم؟ مرد! تو ديوانه شده اى؟ چه مى خواهى بكنى؟ به قُطام مى گويى كه بايد شرط اوّل را فراهم كنم، سه هزار سكّه سرخ طلا! بايد به وطن خود، يمن بازگردم تا بتوانم اين پول را براى تو فراهم كنم، من به زودى به كوفه باز خواهم گشت با شمشير خود! قُطام از تو مى خواهد تا قبل از سفر با بعضى از بزرگان خوارج كه در شهر مخفيانه باقى مانده اند، ملاقات كنى تا آنها تو را بشناسند و بدانند كه تو هم از آنها هستى. من باور نمى كنم كه تو اين همه عوض شده باشى. تو وقتى از يمن آمدى نماينده آن مردم بودى، مردم تو را براى چه به اينجا فرستادند؟ اكنون كوفه را ترك مى كنى در حالى كه به چيزى جز كشتن على(ع) فكر نمى كنى! بيچاره آن مردمى كه به استقبال تو خواهند آمد و روى تو را خواهند بوسيد. تو با عشق على(ع) به اين شهر آمدى و اكنون با كينه و بغض على(ع) مى روى! چه بد معامله اى كردى! ■■■□□□■■■ 🪴 🪴 🪴 🪴 eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
🪴 🪴 🌿﷽🌿 مادرم از اتاق بيرون آمد و به صداي نسبتاً بلند و تشریفاتی به طوري كه آن ها كه توي اتاق بودند نيز بشنوند :گفت .محبوب جان، بيا خدمت شازده خانم عرض ادب كن - :بعد دوان دوان ولي بي سر و صدا وارد اتاقي شد كه ما در آن بوديم و آهسته گفت !شانس آوردي محبوبه، بدو چاي را بردار و بياور. توي سيني نريزي ها! داغ باشد ها - مادرم وارد اتاق شد و من دو دقيقه پس از او سيني نقرە چاي را كه دايه خانم آماده كرده بود با دستي لرزان گرفتم و پاي به درون نهادم. به محض آن كه وارد اتاق پنجدري شدم فهميدم كه بی خيال مردی با آن شكوه و جلال شدم، كه در سرم خیال نجار بود چه خيال خام و عبثي است. انگار فاصله بين خودم و او را با چشم مي ديدم. من؟ مني كه به اين زندگي و اين تشريفات و اين شوهرها تعلق داشتم! من كجا و او كجا؟ انگار موجي بزرگ مرا از :دنياي واقعيت كشاند. گفتم .سلام - :شاهزاده خانم گفت .به به، سلام به روي ماهت. چه دختر مقبولي داريد خانم. ماشاالله، هزار ماشاالله - :مادرم جواب داد .دست شما را مي بوسد - كه من اصالً دلم نمي حواست ببوسم. چاي را با نهايت دقّت جلوي مادر جلوي مهمان ها گرفتم. به ترتيب اهميت. ا داماد كه غبغب انداخته و بالاي اتاق نشسته بود. بعد جلوي خواهر داماد كه يا از عروسشان بزرگتر بود يا زشتي بيش از حدش اين طور نشانش مي داد. بعد جلوي عروس بزرگ كه بسيار زيبا، متين و با شخصت بود و آخر سر جلوي :دايه سياه كه بلافاصله احساس كردم دوستش دارم. او هم در حالي كه با لبخند چاي بر مي داشت گفت ماشاالله، پير بشوي دخترم. چاي دختر پز است؟ - .بايد به اين شوخي لبخند مي زدم تا ببيند دندان هايم رديف و مرتّب است .به به، چه دندان هايي، مثل مرواريد هستند -دايه خودم دم در اتاق دست به سينه ايستاده بود. برگشتم تا با سيني چاي بيرون بروم. مادر داماد به صداي بلند :گفت .كجا محبوبه خانم؟ تشريف داشته باشيد چند دقيقه خدمتتان باشيم - :سيني را به دايه جانم دادم كه از اتاق بيرون برد. مطيعانه برگشتم. دايه سياهپوست آغوش گشود .بيا دختر جان ببوسمت. من ارزوي همچو روزي را براي پسرم داشتم - زير بغل مرا گرفت و هر دو گونه ام را محكم بوسيد و رطوبت دهان خود را بر آن باقي گذاشت. مي دانستم مي خواهد ببيند زير بغلم عرق نكرده؟ دهانم بو نمي دهد؟ بوی خوب و مثبت داشتند. آخر مادرم آن آزمايش ها همه نتيج به من عطر زده بود كه آن بيچاره هم مطمئناً قدر تا شب مثل من سر درد داشت. نشستم. دستم را روي دامنم گذاشتم و سرم را پايين انداختم و با صداي نرم و ماليم، با پاسخ دادم. با بله و نخير - چه دختر سر به زيري؟! :مادرم گفت .باقلوا ميل بفرماييد. محبوب جان خودش پخته - تمام هنر من در باقلوا پختن بردن دايه به انبار، باز كردن قفل در حلب قند و شكر و تحول پسته و بادام به او در آخر .هم بريدن باقلوا در سيني و ريختن شيرە شكر روي آن بود ◼️◼️◼️◼️ 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ @delneveshte_hadis110 <====💠🔶🌹🔷💠====>
🪴 🪴 🌿﷽🌿 صدای گریه فاطمه که از ته دل بود خیلی بلند تر از اون بود که پشت صدای نرم قطره های آب پنهان بمونه و به گوش سهیل نرسه. سهیل گرفته و عصبانی، سوئیچ رو برداشت و از خونه زد بیرون، نمی دونست کجا بره اما میدونست دلش نمی خواد ضعف فاطمه رو ببینه، دلش نمی خواست شکسته شدن فاطمه رو ببینه، حتی اگر مسببش خودش بود، ... دلش نمی خواست عاقبت کار خودش رو ببینه، دلش می خواست باور کنه اگر اون دو شرط فاطمه رو رعایت کنه همه چیز درست میشه... سوز سرما تنش رو به لرزه انداخت، این قبرستون و این سرما داشت تمام وجودش رو مسخ سردی غم میکرد. ها کوچیکی به دستاش کرد، اما هاش هم رنگی از گرما نداشت، دلی که غمگینه، گرمایی نداره که بخواد در این سوز گرما، دستی رو گرم کنه، دوباره دستش رو توی جیبش فرو برد و به سنگ قبر سفید پدر چشم دوخت -سلام بابا، منم، فاطمه تو... فاطمه تو... کاش بودی بابا... کاش بودی تا برات بگم چقدر سخته که بخوای هر لحظه جوری زندگی کنی که دوست نداری، دلت میخواد گریه کنی، اما باید بخندی، دلت می خواد فرار کنی، اما باید بمونی، دلت می خواد داد بزنی، اما باید لبخند بزنی، دلت می خواد بمیری، اما باید بمونی و زندگی کنی، بابا... چرا زندگی اینقدر تلخ شد؟ چی شد؟... -امتحانه دخترکم... امتحان... -امتحان کی؟ امتحان چی؟ چرا من باید امتحان پس بدم، اون هم همچین امتحانی؟ من که هیچ وقت دست از پا خطا نکردم، من که بندگی کردم، من که همیشه خودم رو پاک نگه داشتم، چرا من؟ چرا این امتحان؟ چرا سهم من از عشق این بود؟ -امتحان وقتی امتحانه که دست بذاره رو نقطه ضعف تو... کیه که توی این دنیا امتحان نشه؟ دنیا جای امتحانه، بندگی تو نماز و روزت نیست، بندگی تو قبول شدن توی همین امتحاناست، وگرنه امام علی)ع(، امام حسن)ع(، امام حسین)ع( و همه ائمه باید راحت ترین زندگی رو میداشتند، اما میبینی که، هرکه بامش بیش، برفش بیشتر، هرکسی بندگیش بیشتر باشه، امتحانش سنگین تره. و همه این امتحانا واسه اینه که تو به آخر آخر چیزی که براش آفریده شدی برسی، تو خدایی، باید به خدا برسی... ان الله مع الصابرین ان الله مع المتقین -سخته بابا، خیلی سخته... -لا حول و لا قوه الا بالله، زندگی چه سخت باشه و چه آسون تو توانی نداری جز اون چیزی که خدا بهت داده، پس فکر نکن تویی که باید تحمل کنی، مطمئن باش تحملش رو خدا بهت میده، تو فقط به سخن و هدایت خدا دل بده... -کارم درسته بابا؟ جوابی نشنید، جوابی نشنید چون خودش نمی دونست کارش درسته یا نه، نمیدونست پای بند موندن به این زندگی درست تره یا رها کردنش، تمام جوابهایی که پدرش بهش میداد در واقع از ذهن خودش بیرون می اومد ⛱🇮🇷⛱🇮🇷⛱🇮🇷 💖به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم💖 ☘ 🦋☘ 🦋🦋☘ 🦋🦋🦋☘ 🦋🦋🦋🦋☘ eitaa.com/joinchat/3848601639C18dab506c9 🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🪴 🪴 🌿﷽🌿 احتياط سال اول طلبگي هادي بود. يك روز به او گفتم: ميداني شهريه اي كه يك طلبه ميگيرد، از سهم امام زمان )عج( است. ُ با تعجب نگاهم كرد و گفت: خب شنيدم، منظورت چيه؟! گفتم: بزرگان دين ميگويند اگر طلبه اي درس نخواند، گرفتن پول امام زمان )عج( براي او اشكال پيدا ميكند. كمي فكر كرد. بعد از آن ديگر از حوزه ي علميه شهريه نگرفت! با موتور كار ميكرد و هزينه هاي خودش را تأمين ميكرد، اما ديگر به سراغ سهم امام زمان )عج( نرفت. هادي طلبه اي سختكوش بود. در كنار طلبگي فعاليتهاي مختلف انجام ميداد. اما از مهمترين ويژگيهاي او دقت در حالل و حرام بود. او بسيار احتياط ميكرد؛ زيرا بزرگان راه رسيدن به كمال را دقت در حرام و حلال ميدانند. او به نوعي راه نفوذ شيطان را بسته بود. هميشه دقت ميكرد كه كارهايش مشكل شرعي نداشته باشد. به بيت المال بسيار حساس بود، حتي قبل از اينکه ساکن نجف شود. يادم هست گاهي در پايگاه بسيج درس ميخواند، آخر شب كه كار بسيج تمام ميشد از دفتر پايگاه بسيج بيرون ميآمد! او در راه رو، كه بيرون از پايگاه بود، مشغول مطالعه ميشد. شرايط خانه به گونه‌اي نبود كه بتواند در آنجا درس بخواند. براي همين اين کار را ميکرد. داخل راه رو لامپهائی داريم که شب نيز روشن است. هادي آنجا در سرما مينشست و درس ميخواند! يك بار به هادي گفتم: چرا اينجا درس ميخواني؟ تو حق گردن اين پايگاه داري، همه ي در و ديوار اينجا را خود تو بدون گرفتن مز کار كردي. همه ُ ي تزئينات اينجا كار شماست. خب بمون توي پايگاه و درس بخوان. تو كه كار خلافي انجام نميدي. هادي گفت: من اين درس رو براي خودم ميخوانم. درست نيست از نوري که هزينه‌اش را بیت‌المال پرداخت ميكند استفاده کنم. از طرفي چون ميدانم اين المپها تا صبح روش است اينجا ميمانم. اما بيشترين احتياط او درباره‌ي غذا بود. هر غذايي را نميخورد. البته دستور دين نيز همين است. برخي از بزرگان به غذايي كه تهيه ميشد دقت ميکردند. در قرآن نيز با اين عبارت به اين موضوع تأكيد شده: پس انسان بايد به غذاي خودش )و اينكه از چه راهي به دست آمده( بنگرد. در تهران وقتي غذايي تهيه ميکرديم ميگفت: از کجا آمده؟ چه کسي پخته؟ وقتي ميگفتيم پخت مادر است خوشحال ميشد، اما غذاهاي ديگر را خيلي تمايل به خوردنش نداشت. ⛱🇮🇷⛱🇮🇷⛱🇮🇷 💖به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم💖 ☘ 🦋☘ 🦋🦋☘ 🦋🦋🦋☘ 🦋🦋🦋🦋☘ eitaa.com/joinchat/3848601639C18dab506c9 🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🪴 🪴 🌿﷽🌿 يا حسين عليه السلام ميگويند اگر ميخواهي شيعه ي واقعي آقا ابا عبدالله عليه السلام را بشناسي سه بار در مقابل او نام مقدس حسين عليه السلام را بر زبان جاري كنيد. خواهيد ديد كه محب و شيعه ي واقعي حالتش تغيير كرده و اشك در چشمانش حلقه ميزند. شدت علاقه و محبت هادي به امام حسين عليه السلام وصف ناشدني بود. او از زماني كه خود را شناخت در راه سيد و سالار شهيدان قدم بر ميداشت. هادي از بچگي در هيئتها کمک ميکرد. او در کنار ذکرهايي که هميشه بر لب داشت، نام ياحسين را تکرار ميکرد. واقعاً نميشود ميزان محبت او را توصيف كرد. اين سالهاي آخر وقتي در برنامه هاي هيئت شركت ميكرد، حال و هواي همه تغيير ميكرد. يادم هست چند نفر از كوچكترهاي هيئت ميپرسيدند: چرا وقتي آقا هادي در جلسات هيئت شركت ميكند، حال و هواي مجلس ما تغيير ميكند؟ ما هم ميگفتيم به خاطر اينكه او تازه از كربلا و نجف برگشته. اما واقعيت چيز ديگري بود. محبت آقا ابا عبدالله با گوشت و پوست و خون او آميخته شده بود. او تا حدودي امام حسين علیه السلام را شناخته بود. براي همين وقتي نام مبارك آقا را در مقابل او ميبردند اختيار از كف ميداد. وقتي صبحها براي نماز به مسجد ميآمد. بعد از نماز صبح در گوشه اي از مسجد به سجده ميرفت و در سجده كل زيارت عاشورا را قرائت ميكرد. هادي هر جا ميرفت براي هيئت امام حسين هزينه ميكرد. درباره ي هيئت رهروان شهدا كه نوجوانان مسجد بودند نيز هميشه جزء بانيان هزينه هاي هيئت بود. زماني که هادي ساکن نجف بود، هر شب جمعه به کربلا ميرفت. در مدت حضور در کربلا از دوستانش جدا ميشد و خلوت عجيبي با مولاي خود داشت. خوب به ياد دارم که هادي از ميان همه ي شهداي كربلا به يك شهيد علاقه‌ي ويژه داشت. بعضي وقتها خودش را مثل آن شهيد ميدانست و جمله‌ي آن شهيد را تكرار ميكرد. هادي مي ُ گفت: من عاشق جون، غلام آقا ابا عبدالله ، هستم. جون در روز عاشورا به آقا حرفهايي زد كه حرف دل من به مولا است. او از سياه بودن و بدبو بودن خودش حرف زد و اينكه لياقت ندارد كه خونش در رديف خون پاكان قرار گيرد. من هم همين گونه ام. نه آدم درستي هستم. نه... در اين آخرين سفر هادي مطلبي را براي من گفت كه خيلي عجيب بود! هادي ميگفت: يك بار در نجف تصميم گرفتم كه سه روز آب و غذا كمتر ً بخورم يا اصلا نخورم تا ببينم موالي ما امام حسين عليه السلام در روز عاشورا چه حالي داشت. اين كار را شروع كردم. روز سوم حال و روز من خيلي خراب شد. وقتي خواستم از خانه بيرون بيايم ديدم چشمانم سياهي ميرود. من همه جا را مثل دود ميديدم. آنقدر حال من بد شد كه نميتوانستم روي پاي خودم بايستم. از آن روز بيشتر از قبل مفهوم كربلا و تشنگي و امام حسين عليه السلام را ميفهمم. ⛱🇮🇷⛱🇮🇷⛱🇮🇷 💖به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم💖 ☘ 🦋☘ 🦋🦋☘ 🦋🦋🦋☘ 🦋🦋🦋🦋☘ eitaa.com/joinchat/3848601639C18dab506c9 🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🪴 🦋 🌿﷽🌿 مشک را به دندان مى گیرى و به نگاه سکینه فکر مى کنى ... عباس جان ! من که این صحنه هاى نیامده را پیش چشم دارم ، توان وداع با تو را ندارم . من تماما به لحظه اى فکر مى کنم که تو هر چیز، حتى آب را مى دهى تا آبرویت پیش سکینه محفوظ بماند. به لحظه اى که تو در پرهیز از تلاقى نگاه سکینه ، چشمهایت را به حسین مى بخشى . جانم فداى اشکهاى تو! گریه نکن عباس من ! دشمن نباید چشمهاى تو را اشکبار ببیند. میان تو و سکینه فراقى نیست . سکینه از هم اکنون در آغوش رسول اللّه است . چشم انتظار تو. اول کسى که در آنجا به پیشواز تو مى آید، سکینه است ، سکینه فقط آنچنان در ذات خدا غرق شده است که تمام وجودش را پیش فرستاده است . تو آنجا بى سکینه نمى مانى ، عموى وفادار! من ؟! به من نیندیش عباس من ! اندیشه من پاى رفتنت را سست نکند. تا وقتى خدا هست ، تحمل همه چیز ممکن است . و همیشه خدا هست . خدا همینجاست که من ایستاده ام . برو آرام جانم ! برو قرار دلم ! من از هم اکنون باید به تسلاى حسین برخیزم ! غم برادرى چون تو، پشت حسین را مى شکند. جانم فداى این دو برادر! پرتو هشتم عجب سکوتى بر عرصه کربلا سایه افکنده است ! چه طوفان دیگرى در راه است که آرامشى اینچینین را به مقدمه مى طلبد؟ سکون میان دو زلزله ! آرامش میان دو طوفان ! یک سو جنازه است و خاکهاى خون آلود و سوى دیگر تا چشم کار مى کند اسب و سوار و سپر و خود و زره و شمشیر. و اینهمه براى یک تن ؛ امام که هنوز چشم به هدایتشان دارد. قامت بلندش را مى بینى که پشت به خیمه ها و رو به دشمن ایستاده است ، دو دستش را به قبضه شمشیر تکیه زده و شمشیر را عمود قامت خمیده اش کرده است و با آخرین رمقهایش مهربانانه فریاد مى زند: هل من ذاب یذب عن حرم رسول اللّه ... آیا کسى هست که از حریم رسول خدا دفاع کند؟ آیا هیچ خداپرستى هست که به خاطر او فریاد مرا بشنود و به امید رحمتش به یارى ما برخیزد؟ آیا کسى هست ... و تو گوشهایت را تیز مى کنى و نگاهت را از سر این سپاه عظیم عبور مى دهى و... مى بینى که هیچ کس نیست ، سکوت محض است و وادى مردگان . حتى آنان که پیش از این هلهله مى کردند، بر سپرهاى خویش مى کوبیدند، شمشیرها را به هم مى ساییدند، عمودها را به هم مى زدند و علمها را در هوا مى گرداندند و در اینهمه ، رعب و وحشت شما را طلب مى کردند، همه آرام گرفته اند، چشم به برادرت دوخته اند، زبان به کام چسبانده اند و گویى حتى نفس نمى کشند، مرده اند. اما ناگهان در عرصه نینوا احساس جنب و جوش مى کنى ، احساس مى کنى که این سکون و سکوت سنگین را جنبش و فریادهاى محو، به هم مى زند. هر چه دقیق تر به سپاه دشمن خیره مى شوى ، کمتر نشانى از تلاطم و حرف و حرکت مى یابى ، اما این طنین این تلاطم را هم نمى توانى منکر شوی. ⛱🇮🇷⛱🇮🇷⛱🇮🇷 💖به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم💖 ☘ 🌷☘ 🌷🌷☘ 🌷🌷🌷☘ 🌷🌷🌷🌷☘ eitaa.com/joinchat/3848601639C18dab506c9 🇮🇷🇮🇷🇮🇷