eitaa logo
🌷دلنوشته و حدیث🌷
1.1هزار دنبال‌کننده
13.4هزار عکس
4.3هزار ویدیو
43 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌹 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ❣کمال بندگی❣
🪴 🪴 🌿﷽🌿 على(ع) بارها با اين مردم سخن مى گويد تا شايد اين خفتگان بيدار شوند. گوش كن اين فرياد مظلوميّت اوست كه به گوش مى رسد: من شما را به جهاد فرا مى خوانم و شما خود را به بيمارى مى زنيد و به گوشه خانه خود پناه مى بريد. كاش هرگز شما را نمى ديدم و شما را نمى شناختم. شما دل مرا خون كرديد و غم و غصّه هاى زيادى به من داديد.17 درد شما چيست؟ من چگونه بايد شما را درمان كنم؟ چرا اين قدر در دفاع از حقِّ خود سست هستيد كه دشمن به سرزمين شما طمع مى كند؟18 خوشا به حال آنانى كه به ديدار خدا رفتند و زنده نماندند تا بار اين غصّه را بر دوش كشند.19 معاويه مردم خويش را به معصيت خدا فرا مى خواند و آنها او را اطاعت مى كنند، امّا من شما را به طاعت خدا دعوت مى كنم و شما سرپيچى مى كنيد؟ به خدا دوست داشتم كه معاويه ده نفر از شما را بگيرد و يك نفر از سربازان خود را به من بدهد. همه مردم از ظلم و ستم حاكمان خود شكايت مى كنند ولى من از ظلم مردم خود شكايت دارم. اى مردم! شما گوش داريد، ولى گويا نمى شنويد، من چقدر با شما سخن بگويم و شما فرمان نبريد.20 ديروز رهبر و امير شما بودم و امروز گويى شما رهبر من هستيد و من فرمانبردار شمايم.21 خدايا! تو خوب مى دانى كه من رهبرىِ اين مردم را قبول نكردم تا به دنيا و نعمت هاى آن برسم، من مى خواستم تا دين تو را زنده كنم و از بدعت ها جلوگيرى كنم. من مى خواستم سنّت پيامبر تو را زنده كنم.22 خدايا! من از دست اين مردم خسته شده ام، آنان نيز از دست من خسته اند، مرا از دست آنان راحت كن! ■■■□□□■■■ 🪴 🪴 🪴 🪴 eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
🪴 🪴 🌿﷽🌿 هر دختر ديگري به جاي من بود، يا اگر من همان دختر يك ماه پيش بودم، اگر كمي عقل در سرم داشتم، معطل نمي كردم. فوراً بله را مي گفتم و خدا خدا مي كردم كه او پشيمان نشود. ولي چه كنم كه او يك ماه دير آمده بود. مي فهميدم كه دارم سقوط مي كنم. دارم از دست مي روم. از دست رفته بودم ولي چاره اي نبود. ديگر قادر نبودم .جلوي خودم را بگيرم :نزهت آهسته صدايم زد !كجا رفتي؟ پس بيا تماشا كن ديگر نصير خان با اصرار، براي اين كه ما بتوانيم او را بهتر ببينيم، يك صندلي بالاي اتاق مقابل در ورودي كه ما پشت آن .ايستاده بوديم گذاشت و داماد بيچاره را وادار كرد روي آن بنشيند :مرتب مي گفت ... اينجا بفرماييد، نه، اين جا راحت تر است. بالا و پايين كه ندارد - :نزهت آهسته پنجه به صورت كشيد و گفت .خاك بر سرم، پايه آن صندلي لق است. الان داماد مي افتد -و هيكل سنگينش از فرط خنده فرو خورده اي كه عارض شده بود مي لرزيد. من هم آهسته مي خنديدم. تو را به خدا :نخند نزهت، متوجه مي شوند. نزهت بريده بريده از ميان حمله خنده آهسته مي گفت تو تماشا كن ... به من چه كار داري؟ از نوك كفشهاي فرنگي نو و براق و گتردار او شروع كردم تا سر زانوهايش رسيدم. يك بري روي صندلي لم داده بود. آرنج دست چپ را روي دسته صندلي تكيه داده و مچ پاي چپ را بر زانوي راست انداخته بود. دست راستش روي مچ پاي چپ قرار داشت. بدون شك از علت مهماني امشب بو برده بود. ولي اصلا خجالت زده و شرمگين به نظر نمي رسيد. آيا او هم عاشق بود؟ او را هم به زور به اين جا كشيده بودند؟ نگاهم تا روي سينه اش، جليقه اش و پيراهن سفيد و زنجير طلائي ساعتش بالا آمد و ناتوان از صعود بيشتر روي دست هاي او فرو افتاد. دلم مي خواست آن ها را ببينم. دست هايش چه طور بودند؟ مثل دست هاي رحيم نجار سر گذرمان بود يا نه؟ البته كه نبودند. اين دستها تميز و نرم بودند. كار نكرده بودند. البته چندان سفيدتر از دست هاي او نبودند. روي مفاصل و انتها و پشت دست ها موهاي تيره اندكي روييده بود. دست هاي زيبايي بودند ولي به درد مجسمه سازها مي خوردند. به نظر من اصلا مردانه نبودند. دست هاي جوان نازپرورده مطمئن به خود بود. دست هاي آدمهايي كه عادت دارند هميشه :برنده باشند. دست هايي كه به من مي گفتند مرا ببين، صاحبم را ببين، آقا جان، مرا ببين. خواهر و مادرم را هم كه ديده اي. با آن كالسكه، دايه و خدم و حشم. آرزو نمي كني تو را بپسندم؟ نمي ترسي از دستت بروم؟ ولي من هم دست كمي از او نداشتم. زير بار زور نمي رفتم. من آنچه را مي خواستم پيدا كرده بودم. پس چرا بترسم؟ چرا به صورتش نگاه نكنم؟ چشم ها را بالا بردم و تا حدي كه شكاف در اجازه مي داد، به چهره اش خيره شدم. راستي زيبا بود. چشم و ابرويش كه حرف نداشت. بي برو برگرد به طايفه مادريش رفته بود. لب ها كوچك و برجسته و سرخ. بيني عقابي. سيبيل نازك. حرف زدن محكم و آمرانه ... ولي، ولي. به خودم مي گفتم پس بگو ديگر چه مرگت است؟ بهتر از اين چه مي خواهي؟ نه. آخر بوي ادكلن مي دهد. دلم را اصلا نگرفت. هيچ نمك ندارد. ... همان به درد دختر عمو جانش مي خورد 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ @delneveshte_hadis110 <====💠🔶🌹🔷💠====>
🪴 🪴 🌿﷽🌿 وقتی بستنی رو به خانم فدایی زاده تعارف کرد سینی رو گذاشت روی اپن و کنارش نشست، نگاهش مستقیم به سمت سهیل بود، سهیل که تمام سر و صورتش کیکی شده بود داشت با بچه ها میخندید و اصلا متوجه این ور مجلس نبود، فاطمه رو کرد به این زن مرموز و گفت: چه خبر خانم فدایی زاده؟ خوبید؟ چند سالی هست ندیدیمتون شهر در امن و امان است- بله، ممنون، مشتاق دیدار بودیم، خبر خاصی نیست، -خدا رو شکر، خیلی خوش اومدید، راستی شما از کجا فهمیدید امروز تولد ریحانست؟ لبخند مرموزی که روی لبهای اون زن نشست حسابی فاطمه رو بی تاب کرد، جوابی به سوال نداد و همین باعث شد که فاطمه حسابی عصبانی بشه، سها که تازه از توی آشپزخونه اومده بود بیرون بعد از سلام کردن به خانم فدایی زاده کنار فاطمه نشست و شروع کرد به سوت زدن، سوت سها باعث شد توجه سهیل به اون طرف معطوف باشه اما با دیدن اون صحنه در جا خشکش زد، هیچ حرکتی نمی تونست بکنه، باورش نمیشد، اون اینجا چیکار میکنه؟ با دستمالی صورت کیکیشو پاک کرد و بیشتر دقیق شد، خودش بود.... چرا اومده اینجا!!!! نگاهش به فاطمه بود، به غمی که توی چشماش موج میزد، احساس سنگینی کرد و به سمتی که فاطمه و سها و خانم فدایی زاده نشسته بودند حرکت کرد، خانم فدایی زاده که اسمش شیدا بود و فقط سهیل از اسمش خبر داشت به احترام سهیل از جاش بلند شد و لبخند به لب سلامی کرد و گفت: ببخشید که مزاحم شدم، تولد ریحانه جون بود میخواستم کادویی که براش خریده بودم بیارم. سهیل که گیج بود درست رو به روی شیدا قرار گرفت، نمی دونست چی باید بگه، دوباره نگاهی به صورت پر از سوال فاطمه کرد، اما چیزی نداشت که بگه، فقط سرش رو پایین انداخت و رفت توی آشپزخونه، فاطمه هم پشت سرش، شیدا لبخندی زد و بی تفاوت سر جاش نشست، سها که از این صحنه ها و برخوردها کمی مشکوک شده بود، گرم صحبت با شیدا شد... توی آشپزخونه: -سهیل، به من نگاه کن... این اینجا چیکار میکنه؟ سهیل جوابی نداد و فقط صورت کیکیشو زیر شیر آشپزخونه میشست -با توام سهیل همچنان ساکت بود و داشت با حوله صورتش رو خشک میکرد که فاطمه عصبی آستین بلوزش رو کشید و با صدایی که سعی میکرد به بیرون از آشپزخونه نرسه گفت: نمیشنوی؟ دارم باهات حرف میزنم، این اینجا چیکار میکنه؟ این خونه ما رو چه جوری پیدا کرده؟ از کجا میدونست امروز تولد ریحانست، با توام سهیل... ⛱🇮🇷⛱🇮🇷⛱🇮🇷 💖به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم💖 ☘ 🦋☘ 🦋🦋☘ 🦋🦋🦋☘ 🦋🦋🦋🦋☘ eitaa.com/joinchat/3848601639C18dab506c9 🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🪴 🪴 🌿﷽🌿 دست سوخته سيد روح‌الله ميرصانع از بالاترين ويژگيهاي آقا هادي كه باعث شد در اين سن كم، ره صدساله را يكشبه طي كند طهارت دروني او بود. بر خلاف بسياري از انسانها كه ظاهر و باطن يكساني ندارند، هادي بسيار پاك و صاف و بدون هر گونه ناپاكي بود. حرفش را ميزد و اگر اشكالي در كار خودش ميديد، سعي در برطرف نمودن آن داشت. يادم هست اواخر سال 1390 آمد و در حوزه‌ي كاشف‌الغطا نجف مشغول تحصيل شد. بعد از مدتي كار پيدا كرد و ديگر از شهريه استفاده نكرد. آن اوايل به هادي گفتم: نميخواي زن بگيري؟ ميخنديد و مي گفت: نه، فعلا بايد به درس و بحث برسم. سال بعد وقتي درباره‌ي زن و زندگي با او صحبت ميكردم، احساس كردم بدش نميآيد كه زن بگيرد. چند نفر از طلبه هاي هم مباحثه با هادي متأهل شده بودند و ظاهراً در هادي تأثير گذاشته بودند. يك بار سر شوخي را باز كرد و بعد هم گفت: اگر يه وقت مورد خوبي براي من پيدا كردي، من حرفي براي ازدواج ندارم. از اين صحبت چند روزي گذشت. يك بار به ديدنم آمد و گفت: ميخواهم براي پياده‌روي اربعين به بصره بروم و مسير طولاني بصره تا كربلا را با پاي پياده طي كنم. با توجه به اينكه كارت اقامت او هنوز هماهنگ نشده بود با اين كار مخالفت كردم اما هادي تصميم خودش را گرفته بود. آن روز متوجه شدم كه پشت دست هادي به صورت خاصي زخم شده، فكر ميكنم حالت سوختگي داشت. دست او را ديدم اما چيزي نگفتم. هادي به بصره رفت و ده روز بعد دوباره تماس گرفت و گفت: سيد امروز رسيديم به نجف، منزل هستي بيام؟ گفتم: با كمال ميل، بفرماييد. هادي به منزل ما آمد و كمي استراحت كرد. بعد از اينكه حالش كمي جا آمد، با هم شروع به صحبت كرديم. هادي از سفر به بصره و پياده‌روي تا نجف تعريف ميكرد، اما نگاه من به زخم دست هادي بود كه بعد از گذشت ده روز هنوز بهتر نشده بود! صحبتهاي هادي را قطع كردم و گفتم: اين زخم پشت دست براي چيه؟ خيلي وقته كه ميبينم. سوخته؟ نميخواست جواب بده و موضوع را عوض ميكرد. اما من همچنان اصرار ميكردم. بالاخره توانستم از زير زبان او حرف بكشم! مدتي قبل در يكي از شبها خيلي اذيت شده بود. ميگفت كه شيطان با شهوت به سراغ من آمده بود. من هم چاره اي كه به ذهنم رسيد اين بود كه دستم را بسوزانم! من مات و مبهوت به هادي نگاه ميكردم. درد دنيايي باعث شد كه هادي از آتش شهوت دور شود. آتش دنيا را به جان خريد تا گرفتار آتش جهنم نشود. ⛱🇮🇷⛱🇮🇷⛱🇮🇷 💖به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم💖 ☘ 🦋☘ 🦋🦋☘ 🦋🦋🦋☘ 🦋🦋🦋🦋☘ eitaa.com/joinchat/3848601639C18dab506c9 🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🪴 🦋 🌿﷽🌿 سکینه هم به وضوح بوى فراق و شهادت را از این کلام استشمام مى کند. اما نمى خواهد با پدر از پشت پرده اشک وداع کند. چرا که جایگاه خویش را در قلب حسین مى داند و مى داند که گریه او با دل حسین چه مى کند. بغض ، راه گلویش را بسته است و سیل اشک به پشت سد پلکها هجوم آورده است .اما بغضش را با زحمتى طاقت سوز در سینه فرو مى برد، به اسب سرکش اشک مهار مى زند و با صداى شکسته در گلو مى گوید: ))پدر جان ! تسلیم مرگ شدى ؟(( پیداست که چنین آتشى پنهان کردنى نیست . با همین یک کلام شرر در خرمن وجود حسین مى افکند. حسین اما در آتش زدن جان عاشقان خویش استادتر است . گداختگى قلب حسین ، از درون سینه پیداست اما با آرامشى اقیانوس وار پاسخ مى دهد: ))دخترم ! چگونه تسلیم مرگ نشود کسى که هیچ یاور و مددى براى او نمانده است !؟(( نشترى است انگار این کلام بر بغض فرو خورده سکینه که اگر فرود نیاید این نشتر چه بسا قلب سکینه در زیر این فشار بترکد و نبضش از حرکت بایستد. سکینه صیحه مى زند، بغضش گشوده مى شود و سیل اشک ، سد پلکها را درهم مى شکند. احساس مى کند که فقط با بیان آرزویى محال مى تواند، محال بودن تحمل فراق را بازگو کند: پس ما را برگردان به حرم جدمان پدر جان ! او خوب مى فهمد که این آرزو یعنى برگرداندن شیر به سینه مادر. اما وقتى بیان این آرزو، نه براى محقق شدن که براى نشان دادن عمق جراحت است ، چه باك از گفتن آن . حسین دوست دارد بگوید: ))با قلب پدرت چنین مکن سکینه جان ! دل پدرت را به آتش نکش . نمک بر این زخم طاقت سوز نریز. اما فقط آه مى کشد و مى گوید: ))اگر این مرغ خسته را رها مى کردند...(( نه ، کلام نمى تواند، هیچ کلامى نمى تواند آرامش را به قلب سکینه برگرداند، مگر فقط آغوش حسین ! وقتى سکینه در آغوش حسین فرو مى رود و گریه هایشان به هم پیوند مى خورد و اشکهایشان درهم مى آمیزد، آه و شیون و فغانى است که از اهل خیمه بر مى خیزد. و تو در حالیکه همه را به صبر و سکوت و آرامش فرامى خوانى ، خودت سراپا به قلب زخم خورده مى مانى و نمى دانى که بیشتر براى حسین نگرانى یا براى سکینه . اما اگر هر کدام از این دو جان بر سر این وداع جانسوز بگذارند، این تویى که باید براى وجدان خویش ، علم ملامت بردارى . ⛱🇮🇷⛱🇮🇷⛱🇮🇷 💖به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم💖 ☘ 🌷☘ 🌷🌷☘ 🌷🌷🌷☘ 🌷🌷🌷🌷☘ eitaa.com/joinchat/3848601639C18dab506c9 🇮🇷🇮🇷🇮🇷