#سجادهصبر🪴
#قسمتهشتادچهارم🪴
🌿﷽🌿
اشتباه کردم.....
بدون حرفی برگشت به سمت در و در خونه رو باز
کرد، محسن که از رفتار سهیل تعجب کرده بود گفت:
وایستا!
مگه نمی خواستی حرف بزنی
اما سهیل بدون هیچ حرفی کفشش رو پوشید و رفت.
محسن نگاهی به راه پله خالی کرد، در رو بست و به
نقطه ای که سهیل خیره شده بود نگاه کرد، تابلو فرش
فاطمه
بود ...حتما سهیل هم اونو دیده بود... نکنه فکر بدی در
مورد فاطمه کنه... نکنه الان بره خونه و بلایی سرش
بیاره...ترسیده بود ... موبایلش رو برداشت و شماره فاطمه رو
گرفت ... اما فاطمه که شماره محسن رو دید گوشیش
رو
خاموش کرد و پرتش کرد یک گوشه...
+++
-تو نمیدونی کجاست؟ نکنه گرفته باشنش؟ سها تو رو
خدا یک فکری بکن
-آخه این پسره کله خر کجا گذاشت رفت؟ مگه من بهت
نگفتم نذار از خونه بره بیرون، زنگ زدی بهش؟
-گوشیش خاموشه، من خونه نبودم وقتی اومدم نبود
-ای بابا، بذار به کامران بگم ببینم چی میشه..
-خبرشو بهم بده... سها بدجوری دلم شور میزنه...
-نگران نباش ... پیداش میکنم
گوشی رو که قطع کرد باز هم قفسه سینش درد گرفته
بود، فورا به سمت آشپزخونه رفت و یکی از قرصهایی
که
دکتر براش تجویز کرده بود خورد تا کمی از دردش
کمتر بشه ... یعنی از دیروز تا حالا سهیل کجا میتونه
رفته باشه؟
...حتما طلبکارا گرفتنش و یک بلایی به سرش آوردن
... خدایا ... خودت نگهدارش باش ... صدای تلفن بلند
شد،
فورا به سمتش رفت:
-سلام-
بله؟
-سهیل! تویی؟!! کجایی تو؟ دلم هزار راه رفت
سهیل چیزی نمیگفت، فاطمه که فکر کرده بود تلفن قطع
شده گفت: الو، الو سهیل
-دارم گوش میدم. تموم شد؟
صدای خشک سهیل باعث شد تمام ذوق فاطمه از شنیدن
صداش از بین بره، گفت:
-چیزی شده؟!
-وسایل خونه رو جمع کن، تا چند روز دیگه باید از اون
خونه بریم. کارتون توی انباری هست، همه رو بسته
بندی
کن، من پنج شنبه با کامیون میام.
بعد هم در حالی که صدای خشن و عصبیش رو بالا
میبرد گفت: نه می پرسی چرا و کجا، نه به کسی چیزی
میگی، نه
توی این مدت پاتو از خونه میذاری بیرون، فهمیدی؟
فاطمه که از لحن حرف زدن سهیل تعجب کرده بود، با
صدای آهسته ای گفت: سهیل
اما صدای بوق تلفن باعث شد گوشی رو بذاره و اجازه
بده اشکاش برقصند ... این مرد سهیل اون نبود ...
سهیل
دوست داشتنی اون نبود ... چرا این طور شده بود؟ به
خاطر چند تا نامه؟!!! ... چطور میتونه انقدر بی انصاف
باشه؟...
پنج شنبه بود و فاطمه با کمک سها همه وسایل رو توی
کارتون چیده بود، داشتند با هم فرش رو جمع میکردند
که
کلیدی توی در چرخید، جفتشون به در نگاه کردند، سها
با دیدن مردی در لباس کارگری جیغ کوتاهی کشید که
سهیل سرش رو بالا آورد و نگاهش کرد، سها گفت: این
چه لباسیه روانی، ترسیدم...
سهیل با اخم نگاهی به سها انداخت و برگشت به سمت
فاطمه و گفت: مگه بهت نگفته بودم به کسی چیزی نگو؟
قبل از اینکه فاطمه بتونه حرفی بزنه سها پرید وسط و
گفت: یعنی چی به کسی چیزی نگه؟! اولا خودم دیروز
اومدم
اینجا و دیدم یه سری از وسایل توی کارتونه و فهمیدم
خبریه، دوما خیلی بی شعوری که میخواستی به من
چیزی
نگی، مگه من خواهرت نیستم.
سهیل کلاهش رو از سرش در آورد و گفت: تو که همه
جا جار نزدی؟
-نه، حتی به کامران هم نگفتم، یعنی فاطمه نذاشت...
سهیل کجا می خواین برین؟ بدون خبر؟...
سهیل بدون اینکه جوابی بده گوشی موبایلش رو گرفت و
مشغول صحبت شد:کجایی؟ کی میرسی؟
...-
-باشه، تا دو ساعت دیگه منتظرتم ها، دو تا کارگر هم با
خودت بیار
...-
-آره همون آدرسی که بهت گفتم
فاطمه که فهمیده بود سهیل خیلی عصبانیه به سمت
آشپزخونه رفت و با دو تا استکانی که هنوز جمع نکرده
بود برای
سهیل یک استکان چایی ریخت و پیشش گذاشت.
تلفن سهیل که تموم شد بدون توجه به چایی و فاطمه که
رو به روش نشسته بود رو کرد و به سها و گفت: بچه
ها
کجان؟
این بار قبل از اینکه سها جواب بده فاطمه پرید وسط و
گفت: من اینجا نشستم لازم نیست از سها بپرسی... خونه
مامان باباتن
سهیل اخمی کرد و گفت: سها همین الان میری
میاریشون... به مامان و بابا هم در مورد رفتن ما چیزی
نمیگی...
بعد هم به سمت دستشویی رفت. فاطمه رو کرد به سها و
گفت: زودتر برو سها جون، این خیلی عصبانیه...
سها هم در حالی که به سمت لباسهاش میرفت با صدای
بلند چند تا فحش آبدار نثار سهیل کرد و از خونه خارج
شد...
+++
-وقتی رفتیم می فهمی-
نمی خوای بگی کجا میخوایم بریم؟