هدایت شده از ❣کمال بندگی❣
#سكوتآفتاب🪴
#قسمتچهلششم🪴
🌿﷽🌿
ابن ملجم رو به على(ع) مى كند و مى گويد: اى على! بدان كه من اين شمشير را هزار سكّه طلا خريدم و هزار سكّه طلا هم دادم تا آن را زهرآلود كردند، من بارها و بارها از خدا خواستم كه با اين شمشير، بدترين انسانِ روى زمين، كشته شود!
بى حيايى تا كجا؟ اى ابن ملجم! عشق قُطام با تو چه كرد؟ تو چقدر عوض شدى!
امروز على(ع) را بدترين مردم روزگار مى خوانى؟ آيا يادت هست در همين مسجد ايستادى و در مدح على(ع) سخن گفتى؟
روزى كه از يمن آمده بودى چگونه سخن مى گفتى؟ آيا به ياد دارى؟
از جاى خود بلند شدى و رو به على(ع) كردى و گفتى: "سلام بر شما ! امام عادل ! سلام بر شما كه همچون مهتاب در دل تاريكى ها مى درخشيد و خدا شما را بر همه بندگانش برترى داده است...".
اكنون تو على(ع) را بدترين خلق خدا مى دانى؟ واى بر تو!
* * *
على(ع) نگاهى به ابن ملجم مى كند و تبسّمى مى كند و مى گويد: "به زودى خدا دعاى تو را مستجاب مى كند".
من تعجّب مى كنم. معناى اين سخن على(ع) چيست؟ ابن ملجم دعا كرده است كه با اين شمشير بدترين خلق خدا كشته شود و اكنون على(ع) مى گويد اين دعا مستجاب مى شود! چگونه چنين چيزى ممكن است؟
اكنون على(ع) رو به حسن(ع) مى كند و مى گويد: "فرزندم! اگر من زنده ماندم او را خواهم بخشيد، اگر از دنيا رفتم ديگر اختيار با خودت است، مى توانى او را عفو كنى و مى توانى او را قصاص كنى. اگر خواستى او را قصاص كنى او را با شمشير خودش قصاص كن، فرزندم! بايد دقّت كنى كه بيش از يك ضربه شمشير به او زده نشود، مبادا غير از ابن ملجم كسى كشته شود".
اكنون رو به فرزندانت مى كنى و از آنها مى خواهى كه تو را به خانه ات ببرند. همه كمك مى كنند و تو را به خانه مى برند. تو در خانه خودت اتاقى دارى كه آنجا مخصوص نماز و عبادت توست. تو به آنها مى گويى كه تو را به آنجا ببرند.
* * *
على(ع) را به محل عبادتش آورده اند، جمعى از ياران باوفاى على(ع) هم اينجا هستند. فرزندان گرد او را گرفته اند، حسين(ع)گريه زيادى نموده است، او در حالى كه اشك مى ريزد چنين مى گويد:
ــ پدر جان! بر من سخت است كه تو را اين چنين ببينم.
ــ اى حسين! نزديك من بيا.
حسين(ع) نزديك مى شود، على(ع) دست خود را بالا مى آورد، اشك چشمان حسين(ع) را پاك مى كند و بعد دست خود را روى قلب حسين(ع) مى گذارد و سخنى مى گويد كه مايه آرامش او مى شود.
اكنون نامحرم ها از خانه بيرون مى روند، بعد از لحظه اى صداى شيون به گوش مى رسد، زينب و اُم كُلثوم(ع) براى ديدن پدر آمده اند، قيامتى برپا مى شود، دختران على(ع) چگونه مى توانند پدر را در اين حالت ببينند؟
■■■□□□■■■
#سكوتآفتاب🪴
#امامشناسی🪴
#پانزدهمینمسابقه🪴
#ویژهعیدمیلادامیرالمومنینع
#نشرحداکثری🪴
eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
#بامدادخمار🪴
#قسمتچهلششم
🌿﷽🌿
.... من دايه و منوچهر را فرستادم خانه نزهت كه -
:پدرم حرف او را قطع كرد
مگر اين بچه شير نمي خواهد؟ -
خوب، براي همين فرستادم خانه نزهت. گفتم دايه محمود به
منوچهر هم شير بدهد. فيروز و دده خانم را هم -
.نزهت به بهانه نذر و نياز و شمع روشن كردن به شاه
عبدالعظيم فرستاده. مي خواستيم خانه خلوت باشد
خانه خلوت باشد؟ براي چه؟ كه چه بشود؟ -
:مادرم روي دو زانو نشست و دو دست خود را بر زانوها
نهاد و گفت
.مي خواهم با شما حرف بزنم -
.صدايش مي لرزيد
در باب چه؟ -
.محبوبه -
:مادرم سر به زير افكند و ادامه داد
.به نزهت گفته كه پسر عمو را نمي خواهد -
يعني چه؟ اين چه گربه رقصاني است كه در مي آورد! ا
گفت بايد پسر عطاالدوله را ببينم. بعد گفت او را نمي خواهم -
نمي دانست مگر از
بچه داشته؟ حالا هم منصور را نمي خواهد؟
.والله آقا، به خدا من هم عين همين حرف ها را بهش گفتم -
پس چه مي خواهد؟ تا كي توي خانه بنشيند؟ بچه كه نيست!
پانزده شانزده سال سن دارد. هنوز هم خودش نمي -
خواهد چه مي خواهد؟
چرا آقا، مي داند كه را مي خواهد؟ -
:پدرم انگار مجسمه، درجا خشك شده بود و پس از لحظه
اي گفت
چه گفتي؟ -
....آقا، شما را به جدت اگر داد و فرياد راه بيندازي -
:پدرم سيد بود. مادرم مكثي كرد و با صدايي كه به زحمت
شنيده مي شد، ادامه داد .مي گويد... مي گويد ... راستش خودش يك نفر را زير
سر دارد -
يك نفر را زير سر دارد؟ ... كي را؟ -
پدرم حال مير غضبي را داشت كه با آرامش محكوم به
اعدامي را نظاره مي كند كه مي خواهد تا چند لحظه ديگر
با
.فراغ بال سر از بدن او جدا سازد. پس به او فرصت مي
دهد. گوشه سبيلش را مي جويد. مادرم سر به زير افكند
... چه بگويم آقا -
گفتم كي؟ -
.صداي پدرم بلندتر شد. مادرم چه قدر عاقل بود كه
خواست در و پنجره ها را ببندند
.آقا، مي ترسم بگويم. خيلي اسم و رسم دار نيست -
.صداي مادرم در ناله اي گم شد. سكوتي بر اتاق مستولي
شد
او را كجا ديده؟ -
.نزهت با هيكل تپل و سفيدش پشت سر پدرم ايستاده بود و
با انگشتان خود ور مي رفت
:مادرم كه سر به زير داشت و با انگشت دور گل هاي قالي
خط مي كشيد با صدايي كه به زحمت شنيده مي شد گفت
.سرگذر -
:پدرم با صدايي كه در حكم آرامش قبل از طوفان بود، با
صدايي كه پيام آور انفجار گلوله توپ بود گفت
نازنين، با زبان خوش مي پرسم. چه كسي را زير سر
دارد؟ -
.به وضوح را بر زبان راندن نام من اكراه داشت
... اگر بگويم ناراحت نمي شويد؟ شما را به خدا -
گفتم اين آدم كيست؟ -
.يك شاگرد نجار، همان نجاري سرگذر. اسمش رحيم است
پدرم همان طور مثل مجسمه دست به سينه نشسته بود و
تكان نمي خورد. تا آن شب نديده بودم كه رنگ سرخ لب
انساني به ناگهان سفيد شود. لب هاي پدرم سفيد شدند. از
فراز سر مادرم به ديوار رو به رو خيره شده بود. يك
.لحظه در خاموشي سپري شد
مادرم با شگفتي و وحشت سربلند كرد و به پدرم زل زد.
سكوت او وحشت انگيز تر از هر داد و فرياد و جار و
:جنجالي بود. به آرامي گفت
!!آقا؟ -
:و چون پدرم باز ساكت مانده بود، با لحني اميد بخش گفت
.آقا، مي خواهد برود توي نظام. هميشه كه نجار نمي ماند -
پدرم همچنان كه به ديوار نگاه مي كرد، دهان گشود.
صدايش متين، بم، خفه و آرام بود. به زحمت از حلقومش
خارج
:مي شد. انگار كسي گلويش را مي فشرد
كجاست؟ ... اين دختره كجاست؟ -
:مادرم با دو دست زانوهاي پدرم را گرفت
آقا، تو را به جدتان، چه كارش داريد؟ -
توي كوچه و بازار مي گردد؟ توي شهر ولو شده هر
غلطي دلش مي خواهد مي كند؟ كجاست؟ گفتم كجاست؟ -
:خواهرم به التماس گفت
آقا جان، شما را به خدا ببخشيدش. غلط كرد. اصلا من بي
خود با شما حرف زدم. روي بچگي يك غلطي كرده
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🌸به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸
☘
💖☘
💖💖☘
💖💖💖☘
💖💖💖💖☘
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#کانالدلنوشتهوحدیث
@delneveshte_hadis110
<====💠🔶🌹🔷💠====>
#سجادهصبر🪴
#قسمتچهلششم🪴
🌿﷽🌿
محسن لبخند محوی زد و گفت: ما اینجا به یک مسئول
روابط عمومی نیاز داریم که فکر میکنم شما مناسبش
باشید،
سها که فکر نمیکرد همچین چیزی بشنوه حسابی ذوق
کرد، اما جلوی خودش رو گرفت و گفت: خوب من باید
ببینم
شرایطش چیه
-البته، حق با شماست، من الان کار دارم اما از آقای
اصغری می خوام که براتون شرایط رو توضیح بدند.
بعدم گوشی رو برداشت و به آقای اصغری گفت بیاد،
خودش هم خداحافظی کرد و رفت. آقای اصغری هم
شرایط
کار رو برای سها توضیح داد، ازونجایی که این شغل
کاملا با روحیات سها سازگاری داشت فورا پذیرفت و
بعد از
خداحافظی از کارگاه اومدن بیرون.
-میبینم که پشیمون نشدی با زن داداشت اومدی، میگن
دست گیر تا دستت بگیرند.
-اولا که من هر جا برم واسم کار هست، خودم علاقه ای
به کار کردن نداشتم، اما از اونجایی که تو داری میری
سر
کار نمیشه که من نرم که، میشه؟ معلومه نه، بنابراین
برای اینکه اینجا تنها نباشی، قبول کردم کار کنم، بعدش
هم
مطمئنی اینی که گفتی ضرب المثل بود؟
فاطمه در حالی که سوئئچ ماشین رو میزد گفت
-من کی گفتم ضرب المثله، گفتم میگن
-کی میگه؟ کبری خانوم سر کوچه؟
-بشین بابا، بشین تو.
-عیب نداره، درکت میکنم حالت گرفته باشه، به هر حال
فکر کنم زیاد از فرش تو خوشش نیومد، بیشتر به خاطر
اینکه منو جذب کار کنه، به تو هم گفت حالا بذار ببینیم
سفارشی هست بهت بدیم یانه
فاطمه که از حرفهای سها خندش گرفته بود، ماشینو
روشن کرد و گفت: امان از زبون تو..
شب که شد فاطمه تمام اتفاقات اون روز رو برای سهیل
تعریف کرد، اما نمیدونست باید به سهیل بگه که قبلا
محسن
خواستگارش بوده یانه، با خودش میگفت شاید یک
روزی بفهمه که قبلا فامیلش بوده، مخصوصا با بودن
سها توی
کارگاه، حداقل اینو که باید بهش بگم، اگر نگم ممکنه
فکر بدی در موردم بکنه، برای همین به سهیل گفت:
-راستی میدونی این آقای خانی قبلا با ما فامیل بوده.
-جدی؟ چرا قبلا؟
-آخه برادر شوهر ساجده بوده
سهیل با شنیدن این حرف برگشت و با تعجب به فاطمه
نگاه کرد، و گفت:
خوب پس تو چرا قبول کردی بری توی کارگاه کسی کار کنی که برادرش قاتل خواهرته-
-چرا در مورد مردم اینجوری قضاوت میکنی؟ اولا که
برادرش آدم درستی نبود، به خودش چه ربطی داره، بعد
هم
توی ماجرای ساجده هر دوتاشون مقصر بودند، هم
مهران، هم ساجده.
-چه راحت با این قضیه برخورد میکنی!!!!
-خیلی وقت از اون قضایا گذشته، دلیلی نداره من سخت
بگیرم، از همون زمانم محسن، یعنی همین آقای خانی با
کارهای خانوادش مخالف بود، خیلی سعی میکرد روابط
این دو تا رو سر و سامون بده، بعد از مرگ ساجده هم
چند
بار اومد پیش بابا و کلی حلالیت طلبید.
-دو تا آدم توی یک خانواده بزرگ شن و این قدر با هم
فرق داشته باشن؟!
-آخه این محسن پیش پدر بزرگ و مادر بزرگ پدریش
بزرگ شده، اونها آدمهای خوبی بودند و خوب تربیتش
کردند، اما مادرشون خیلی آدم درستی نبود، کلا تو
خونشون زن سالاری بود، مهران هم زیر دست مادرش
تربیت
شد و پدرش هم کلا غلام حلقه به گوش زنش بود.
-چرا محسن پیش مادر و پدرش زندگی نمیکرد؟
-چون بچه که بود آسم کودکان گرفته بود، نباید توی
شهرهایی زندگی میکرد که ارتفاعشون از سطح دریا
زیاده،
مادر بزرگ و پدربزرگش هم شمال زندگی میکردند،
اینم پیش اونا موند، بعد که مریضیشم خوب شد، پدر
بزرگش
نذاشت برگرده، میگفت دلم میخواد زیر دست خودم
بزرگ شه، مادرش خیلی قشقلق به راه انداخت اما
ازونجایی که
خود محسنم پدر بزرگش رو بیشتر دوست داشت،
بالاخره پیششون موند.
-تو اینا رو از کجا میدونی؟
ساجده تعریف میکرد واسمون، همیشه میگفت کاش به جای مهران زن محسن میشدم، اما قسمته دیگه، کاریش-
نمیشه کرد. خوب حالا که شما مشکلی نداری با این که
من اونجا کار کنم؟
-وقتی خودت مشکلی نداری من چرا مشکل داشته باشم،
نه عزیزم، تازه سها هم که هست، دو تایی که با هم
باشید،
خیال منم راحت تره.
⛱🇮🇷⛱🇮🇷⛱🇮🇷
💖به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم💖
☘
🦋☘
🦋🦋☘
🦋🦋🦋☘
🦋🦋🦋🦋☘
#قبلازازدواجخوبفکرکن
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#دلنوشتهوحدیث
eitaa.com/joinchat/3848601639C18dab506c9
🇮🇷🇮🇷🇮🇷
#پسركفلافلفروش🪴
#قسمتچهلششم🪴
🌿﷽🌿
تشييع وتدفين
خبر پيدا شدن پيكر هادي درست زماني پخش شد كه قرار بود شب جمعه،
يعني شب اول ايام فاطميه در مسجد موسي ابن جعفر علیه السلام تهران براي او
مراسم برگزار شود.
همزمان با مراسم اعلام شد كه امروز پنجشنبه، براي شهيد هادي ذوالفقاري
چهار مراسم تشييع برگزار شده!
هادي وصيت کرده بود پيکرش را در سامرا، کاظمين، کربلا و نجف
طواف دهند. اين وصيت بعيد بود اجرا شود؛ زيرا عراقيها شهداي خود را
فقط به يکي از حرمين ميبرند و بعد دفن ميكنند.
اما درباره ي هادي باز هم شرايط تغيير کرد، ابتدا پيكر او را به سامرا و بعد
به کاظمين بردند. سپس در کربلا و بين الحرمين پيکر او تشييع شد. بعد هم به
نجف بردند و مراسم اصلي برگزار شد.
در همه ي حرمها نيز برايش نماز خواندند! پرچم زيباي ايران نيز بر روي
پيكر اين شهيد، حرفهاي زيادي با خود داشت. اينكه مردم ما، برادران شيعه
خود را رها نميكنند.
تشييع هادي در نجف بسيار با شكوه بود. چنين جمعيتي حتي در تشييع علما
و فرمانده هان ديده نشده بود.
مرحوم آيت لله آصفي )نماينده ي مقام معظم رهبري( هم در نجف بر پيکر
هادي نماز خواند. در آخر هم همه ي جمعيتي که براي تشييع پيکر هادي آمده
بودند براي تدفين به سمت وادي السلام رفتند.
ميگويند عراقيها در نجف براي شهداي خودشان تشييع خوبي در حرمها
راه مياندازند، ولي بعد از آنکه ميخواهند شهيد را دفن کنند، همه ميروند
و فقط چند نفر ميمانند.
ولي در تشييع پيکر هادي همه چيز فرق کرد. صدها نفر وارد وادي السلام
شدند. خود عراقيها هم از شرکت چنين جمعيتي در مراسم تدفين شهيد
تعجب کرده بودند و ميگفتند اين شهيد استثنايي است.
اما نكته ي ديگر اينكه قطعه ي شهداي عراق در نجف از حرم حضرت امير
علیه السلام فاصله ي بسياري دارد اما مزار هادي به حرم حضرت علي علیه السلام بسيار
نزديک است.
اين قبر متعلق به يکي از دوستان هادي بود كه او هم قبر را براي مادرش در
نظر داشت، اما هادي قبل از اعزام با او صحبت كرد. او هم مادرش را راضي
نمود تا مزار را براي هادي قرار دهد.
يكي از دوستانش ميگفت: هادي در اين روزهاي آخر، بيشتر شبها و
سحرها بر سر مزاري که براي خودش در نظر گرفته بود حاضر ميشد و دعا
و نماز ميخواند.
دست آخر درست در شب جمعه و شب اول فاطميه، در همان مزار )كمي
جلوتر از قبر عالمه سيد علي قاضي( به خاک سپرده شد.
شهيد ذوالفقاري وصيتهاي عجيبي براي تدفين داشت که عمل کردنش
مشکل بود، اما به خواست خدا همه اش تحقق يافت.
او وصيت کرده بود قبر مرا سياهي بزنيد و بعد مرا در آن دفن کنيد! اما
امکانش نبود، قبرهاي نجف به شکلي است که ماسه هاي سستي دارد. ممکن
است خيلي ساده فرو بريزد.
ً هادي در معرکه شهيد شد و غسل نداشت. خودش قبلا پرچم سياهي تهيه
کرده بود که خيلي ناگهاني پيکرش را در ميان آن پرچم پيچيدند و در قبر
قرار دادند! ناخواسته کل قبرش سياه و وصيت شهيد عملي شد.
به گفته ي دوستانش يک شال »يا فاطمـه الزهرا سلام الله علیها « هم بود که آن را
روي صورتش گذاشتند و به خواست خودش بالاي سنگ لحد شهيد نوشتند:
يا زهرا سلام الله علیها
اما همه ي دوستان و آشنايان بر اين باورند که شايد علت اين مفقوديت
ارادت ويژه ي شهيد به حضرت زهرا سلام الله علیها بوده. چون وقتي پيکر او با اين
تأخير چندروزه پيدا شد، آغاز ايام فاطميه بود. شبي که او به خاک سپرده شد
شب اول فاطميه بود.
دوستانش ميگويند بعد از شهادت هادي وقتي به خانه اش رفتيم ديديم
حتي سجاده اش پهن بوده است.
انگار که او بعد از نماز براي رفتن و جنگيدن به قدر سجاده جمعکردني
هم درنگ نکرده است.
والسلام 🌸🌺
⛱🇮🇷⛱🇮🇷⛱🇮🇷
💖به نیت فرج امام زمانمون
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم💖
☘
🦋☘
🦋🦋☘
🦋🦋🦋☘
🦋🦋🦋🦋☘
#قبلازازدواجخوبفکرکن
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
#دلنوشتهوحدیث
eitaa.com/joinchat/3848601639C18dab506c9
🇮🇷🇮🇷🇮🇷
#آفتابدرحجاب🪴
#قسمتچهلششم🦋
🌿﷽🌿
اگر چه خسته و شکسته اى زینب ! اما نمازت را ایستاده بخوان ! پیش روى خدا منشین !
پرتو سیزدهم
آدمى به سر، شناخته مى شود، یا لباس ؟
کشته اى را اگر بخواهند شناسایى کنند، به چهره اش مى نگرند یا به لباسى که پیش از رزم بر تن کرده است ؟
اما اگر دشمن آنقدر پلید باشد که سرها را از بدن جدا کرده و برده باشد، چه باید کرد؟
اگر دشمن ، کهنه ترین پیراهن را هم به غنیمت برده باشد، چه باید کرد؟
البد به دنبال علامتى ، نشانه اى ، انگشترى ، چیزى باید گشت.
اما اگر پست ترین سپاهى دشمن در سیاهى شب ، به بهانه بردن انگشتر، انگشت را هم بریده باشد و هر دو را با هم
برده باشد، به چه علامت نشانه اى کشته خویش را باز مى توان شناخت ؟
البته نیاز به این علائم و نشانه ها مخصوص غریبه هاست نه براى زینبى که با بوى حسین بزرگ شده است و رایحه
جسم و جان حسین را از زوایاى قلب خود بهتر مى شناسد.
تو را نیاز به نشانه و علامت نیست . که راه گم کرده ، علامت مى طلبد و ناشناس ، نشانه مى جوید.
تویى که حضور حسین را در مدینه به یارى شامه ات مى فهمیدى ، تویى که هر بار براى حسین دلتنگ مى شدى ،
آینه قلبت را مى گشودى و جانت را به تصویر روشن او التیام مى بخشیدى . تویى که خود، جان حسینى و بهترین
نشانه براى یافتن او، اکنون نیاز به نشانه و علامت ندارى . با چشم بسته هم مى توانى پیکر حسین را در میان بیش از
صد کشته ، بازشناسى . اما آنچه نمى توانى باور کنى این است که از آن سرو آراسته ، این شاخه هاى شکسته باقى
مانده باشد.
از آن قامت وارسته ، این تن درهم شکسته ، این اعضاى پراکنده و در خون نشسته .
تنها تو نیستى که نمى توانى اىن صحنه را باور کنى . پیامبر نیز که در میانه میدان ایستاده است و اشک ، مثل باران
بهارى از گونه هایش فرومى چکد، نمى تواند بپذیرد که اىن تن پاره پاره ؛ حسین او باشد. همان حسینى که او بر
سینه اش مى نشانده است و سراپایش را غرق بوسه مى کرده است .
این است که تو رو به پیامبر مى کنى و از اعماق جگر فریاد مى کشى :
یا جداه ! یا رسول الله صلى علیک ملیک السماء)( این کشته به خون آغشته ؛ حسین توست ، این پیکر بریده
بریده ؛ حسین توست ! و این اسیران ، دختران تواند. یا محمد! حسین توست این کشته ناپاك زادگان که برهنه بر
صحرا افتاده است و دستخوش باد صبا شده است . اى واى از این غم و اندوه ! اى واى از این مصیبت جانکاه یا ابا
عبدالله !
گریه پیامبر از شیون تو شدت مى گیرد، آنچنانکه دست بر شانه على مى گذارد تا ایستاده بماند و تو مى بینى که در
سمت دیگر او زهراى مرضیه ایستاده است و پشت سرش حمزه سید الشهداء و اصحاب ناب رسول الله .
داغ دلت از دیدن این عزیزان ، تازه تر مى شود و همچنان زجرآلوده فریاد مى کشى :
از این حال و روز، شکایت به پیشگاه خدا باید برد و به پیشگاه شما اى على مرتضى ! اى فاطمه زهرا! اى حمزه سید
الشهداء!
داغ دلت از دیدن این عزیزان تازه تر مى شود و به یاد مى آورى که تا حسین بود، انگار این همه بودند و با رفتن
حسین ، گویى همه رفته اند.
همین امروز، همه رفته اند، فریاد مى کشى :
امروز جدم رسول خدا کشته شد! امروز پدرم على مرتضى کشته شد!
امروز مادرم فاطمه زهرا کشته شد! امروز برادرم حسن مجتبى کشته شد!
اصحاب پیامبر، سعى در آرام کردن تو دارند اما تو بى خویش ضجه مى زنى :
اى اصحاب محمد! اینان فرزندان مصطفایند که به اسارت مى روند.
و این حسین است که سرش را از قفا بریده اند و عمامه و ردایش را ربوده اند.
اکنون آنقدر بى خویش شده اى که نه صف فشرده دشمنان را در مقابلت مى بینى و نه حضور زنان و دختران را در
کنارت احساس مى کنى .
در کنار پیکر حسینت زانو مى زنى و همچنان زبان مى گیرى :
پدرم فداى آنکه در یک دوشنبه ، تمام هستى و سپاهش غارت و گسسته شد. پدرم فداى آنکه عمود خیمه اش
شکسته شد. پدرم فداى آنکه سفر، نرفته تا چشم به بازگشتش باشد و مجروح نگشته تا امید به مداوایش برود. پدرم
فداى آنکه جان من فداى اوست . پدرم فداى آنکه غمگین درگذشت . پدرم فداى آنکه تشنه جان سپرد. پدرم فداى
آنکه محاسنش غرق خون است . پدرم فداى آنکه جدش محمد مصطفاست . جدش فرستاده خداست . پدرم فداى
آنکه فرزند پیامبر هدایت ، فرزند خدیجه کبراست ، فرزند على مرتضاست ، یادگار فاطمه زهراست .
صداى ضجه دوست و دشمن ، زمین و آسمان را بر مى دارد.
زنان و فرزندان که تاکنون فقط سکوت و صبورى و تسلى تو را دیده اند، با نوحه گرى جانسوزت بهانه اى مى یابند تا
سیر گریه کنند و عقده هاى دلشان را بگشایند.