بسم الرب الشهداء والصدیقین
#نحوهآشنایی_با_شهید_بزرگوار
سلام و خسته نباشید خدمت شما میخوام
نحوه ی آشناییم با شهید دهقان امیری رو تعریف کنم براتون.
تقریبا پنج شش ماه قبل بود که اومدم ایتا
و کانال های مختلفی پیدا کردم و عضو شدم .
نمیدونم کدوم کانال بود که راجب رفیق شهید یا همون برادر شهید مطلب میزاشت و مدام تشویق میکرد برای اینکه با شهدا حرف بزنیم و کارامونو به شهدا بسپاریم.
تا اینکه تصمیم گرفتم منم زندگی م رو شهدایی کنم . شاید باورتون نشه ولی اصلا نمیدونم چیشد
که من عکس شهید دهقان امیری رو دیدم
و بعدش به عنوان برادر شهیدم انتخابشون کردم
و بعد رفتم گوگل و شروع کردم به تحقیق کردن
از شهید ، در مورد خصوصیات اخلاقی ، رفتاری
شهید جستجو کردم.
دیگه از اون روز ایشون شدن داداش شهید من.
روز های اول باهاشون حرف میزدم
ازشون میخواستم کمکم کنن که تو راه شهدا باشم
و واقعا هم من حضورشون رو حس میکردم توی زندگیم . میگن اگه به سمت یک شهید کشیده شدی مطمئن باش انتخاب خود شهید هستش
که من واقعا ایمان پیدا کردم به این جمله
چون خب کی میدونست که من قراره یه روزی
یک شهید بیست ساله مدافع حرم رو به عنوان برادر شهیدم انتخاب کنم .
این رو هم بگم که قبل از این با شهدا بیگانه نبودم ، میشناختم شهدا رو ، کتاباشون رو خونده بودم ولی خب دروغ چرا قبل از شهید دهقان من ارتباطم با شهدا ضعیف بود تا حالا حاجت نگرفته بودم ازشون ولی آشنایی با شهید دهقان امیری
واقعا برکات زیادی داشت ، و یکیش این بود که من با شهدای زیادی آشنا شدم و از یکی از شهدا هم حاجت گرفتم.
روزگار همینجوری میگذشت .
تا اینکه من از شهید خواستم یه یادگاری ازشون به دستم برسه یا یه یادگاری مزین به اسم شهید داشته باشم . در کمال ناباوری دقیق نمیدونم چند روز بعد یا چند وقت بعد من تونستم کتابشون رو بخرم و بخونم. کتابشون هم عالی بود واقعا
باز یه مدت گذشت تقریبا یک ماه من خیلی در تب و تاب این بودم که برم سر مزار شهید ، منتها نمیشد چون من یه شهر دیگه بودم و ایشونم تو تهران . بخاطر همین دیگه کاملا ناامید بودم
ولی یکی از دعاهام این بود که مزارشون رو ببینم
به خاطر یک سفر کاری رفتیم تهران ، بهمن ماه سال قبل ، رفتیم اونجا ولی من باز ناامید بودم چون راه دور بود ولی بازم دعا میکردم
حتی یادمه بهشون گفتم اگر صدای من رو میشنوی یه کاری برام انجام بده من دلم میخواد مزارتون رو ببینم .
گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد و چند روز مونده بود که برگردیم شهر خودمون
گلایه کردم بهشون گفتم دلم نمیخواد مزارتون رو ندیده برم . گفتم من اولین عیدی امسالم رو از شما میخوام که دعوتم کنید سر مزارتون.
بازم در کمال ناباوری روز پنجشنبه که روز پدر هم بود شهید منو دعوت کردن و رفتم امامزاده چیذر.
یاد حرف خواهر شهید افتادم
که گفته بودن اگه با محمدرضا رفاقت کنید همیشه حواسش بهتون خواهد بود
و واقعا هم اینطور شد
از اون روز به بعد سعی میکنم برای کسی که برام برادری کرد خواهر خوبی باشم و
من از طرف خودم میگم تا ابد مدیون محبت های این شهید هستم .
التماس دعا دارم ازتون
ببخشید یکم طولانی شد
یاعلی
#ارسالیازکاربرمحترم
🌸|• @delneveshte_shahid_dehghan