نیست دردی کُشنده تر ز فراق
استخوان آب میکند مرفاق
غم دوری تو مصیبت شد
شده ام با همه بجز تو عیاق
عمری از دیدن تو محرومم
گله از چه؟ ندارم استحقاق
از گناهِ زیاد خسته شدم
شده پرونده ام پُر از اوراق
اشک چشمِ مرا دو چندان کن
چونکه محتاجِ گریه اند عشاق
اِکفیانی؛ غریب و تنهایم
وَانصرانی؛ شدم به تو مشتاق
میهمان کن مرا به خیمه ی خود
جان اگر ماند، می کنم انفاق
دل به دل راه دارد آقاجان
دل به هم بسته ایم بی اغراق
نمکِ روضه ی مرا بفرست
روزی ام دست توست یا رزّاق
سحری روبروی شش گوشه
دست من را بگیر بین رواق
ای ضریح حسین؛ دلتنگم!
برسان ناله ی مرا به عراق...
#دل
-رضا دینپرور
خواستم از همین تریبون تشکر کنم. راستش من خودم نتونستم خودمو ببخشم ولی تو فرق داری، تو نذاشتی وقتی فکر میکردم تنهام واقعاً تنها بشم. همیشهی همیشه بودی؛ اونی که بغلم میکرد و هوامو داشت تو بودی.
معلوم نیست چند بار برای من آبرو خرج کردی. ممنونم ازت. ممنون که راهم دادی بین آبرودارا، بین مشتیهای منظومهی عشقیت، ممنون که بدون تفتیشِ رنگ قلبم راهم دادی.
تو ناجی دلهای شبزدهای، خورشید منظومهی عشقی، محبوب همهی دلهایی که بارها بیصدا شکستن، عشقت چسب زخم روحمون بود، غمت [غمِ مقدست] قلبمونو زنده نگه داشت.
بین خیل عاشقات، هر سینهای رو که بشکافی روی قلبش به وضوح اسم تو هست.
حسینِ خستهها و از در رونده شدهها! حسینِ ناامیدها و پشیمونها! حسینِ ما! ذرهای داغ غمت رو تو دلمون سرد نکن.
- https://t.me/KhabKeChi
حاج منصور ارضیenc_17104443020060497062567.mp3
زمان:
حجم:
3.1M
دل به دل راه دارد آقاجان
#دل به هم بستهایم بی اغراق
هدایت شده از مَرقومه
آن روزها همهچیز ارزشمند بود. حتی کلمات، حتی شعر، حتی خط و خطوط نقاشی، حتی کتاب.. آن روزها برای چیزهایی ارزش قائل بودند که امروز آنها را یا اصلا به حساب نمیآورند، یا عدهای که به حساب میآورند فقط با آنها فیگور میگیرند، و فقط قلیلعدهای گوهرشناس باقیاند.. آنروزها همهچیز ارزشمند بود؛ نه شش ریال و چار قران و دوزار! ارزش و حقیقتِ متعالی، روحی بود حاکم بر بسیاری از اجسام و اجزاء عالم ماده.. امشب بعد از نفسکشیدن میان ورقههای کتابچههای قدیمی، به ریهکشیدن خاک روی قابها و قدمزدن میان چادریهای روگرفته و جوانهای پیرشده و پیرهای ازدنیا رفته؛ فهمیدم حتی ارزشها هم کیلو کیلو لای کفنها زیرخاک رفتهاند. پدربزرگِ ما گمان کنم تا همان پنجم-ششم قدیم سواد داشت. اما به اندازهی تمام ساعاتی که من پای آموختن و هم پای بطالت گذراندهام؛ و به اندازهی هیکل تمامی فرزندان و نوههایش حکایت و شعر و پند و اندرز داشت. آری؛ آن روزها همهچیز ارزش داشت و من حالا میفهمم چرا شاطرناصر مرحوم ما روزهایی که هنوز حالش وخیم نبود هم حرف دلش را با شعر میگفت که :
چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو..
- ریحانه شناوری