او نمیداند چگونه کمک بخواهد.
او ناپدید میشود
و وقتی بهتر شد
برمیگردد.
برمیگردد.
میخندد.
حرف میزند
میخنداند
ولی هنوز حالش بد است.
و دوباره میرود.
و این چرخه باطل ادامه پیدا میکند.
شاید تا ابد.
من خودم رو به کسی تحمیل نمیکنم و اینکار رو خیلی خوب بلدم.
خیالت راحت. گذر کن. برو.
نمی دانستم چرا می خواهم گریه کنم ولی همین قدر می دانستم که اگر کسی از نزدیک به من نگاه می کرد یا با من حرف می زد، اشک هایم از چشمانم جاری می شد و بغضم در گلویم می ترکید و یک هفته تمام گریه می کردم. می توانستم تلاطم و لبریز شدن اشک را در خودم حس کنم، مثل لیوان آبی که لبریز است و در محل ناآرامی قرار دارد!
تو که رفتی منم دیگه خودمو دوست نداشتم، گذاشتم یه گوشه برا خودم بمیرم.
دلتنگی واقعا چیز عجیبیه ، برای من. جوری بیتابم کرده که بعضی وقتا میبینم کل روز و شبمو فدای افکارم کردم ، این آدم حواسش به خودش نیست ، نمیفهمه چجوری این آهنگ کِی تموم شد و آهنگ بعدی کِی شروع شد ، ایناست که ترس داره! که یهو به خودم میام میبینم هیچی یادم نمیمونه ، نمیشه به هیچی فکر نکرد مخصوصا تو! من همیشه گوشهی مغزم یه چیزی پیدا میکنم که تهش وصله به تو.