دوست داشتن یه چیزی شبیه به گم شدن
توی یه آدم دیگست، حالا هر چی کسی رو
بیشتر دوست داشته باشی عمیق تر
گم میشی، یه جاهایی دیگه حتی نمیدونی
برای خودت داری زندگی میکنی یا برای اون...
من چیزایی رو با خنده برات تعریف میکنم ، که حتی با حرف زدن درموردش بغضم میگیره اما وسط بغض و گریه میخندم تا بگم این اشکا از خنده زیادیه
خواستم بهت بگم من انقدر تورو دوست دارم که حاضرم تو همیشه خوشحال تر از من باشی.
من انقدر تورو دوست دارم که میخوام همیشه همه چیزای خوب مال تو باشه.
من انقدر تورو دوست دارم که دوست دارم همیشه تو بیشتر از من بخندی...
من انقدر تورو دوست دارم که میخوام حتی اگه من ناراحت باشم تو به جاش خوشحال باشی.
من انقدر تورو دوست دارم که آرزو میکنم همیشه واسه تو همه چی راحت باشه حتی اگه من سختی بکشم.
خواستم بهت بگم که بدونی من تورو حتی از خودمم بیشتر دوست دارم.
"دلتنگی، مثل یک ابر خاکستری است که هیچ وقت نمیبارد. فقط سنگینیاش روی سینهات میماند و هیچ چیزی نمیتواند آن را از بین ببرد. حتی اگر همه چیز درست باشد، حتی اگر بخندی، باز هم در دلِ شب، در تنهایی، چیزی گم شده که هیچ وقت به دست نمیآید."
اگر راه بودم به شهری آرام منتهی میشدم، اگر خانه بودم پناه فراری میشدم و اگر مسیح بودم تمام مردگان را زنده میکردم. اگر امید بودم در کنج قلبهای منتظران چمباتمه میزدم و تکان نمیخوردم، اگر باد بودم از موهای پریشان دختران میگذشتم واگر طوفان بودم پادگانها و توپخانهها را ویران میکردم. اگر پرنده بودم، پشت پنجرهی مادری غمگین و چشم انتظار مینشستم و آرام به شیشهها نوک میزدم. اگر شادی بودم، جهان را روشن میکردم عزالدین اما اگر غم هم بودم تمام نمیشدم. اگر اشک بودم بسیار سرازیر میشدم، خون را میشستم.