"دلتنگی، مثل یک ابر خاکستری است که هیچ وقت نمیبارد. فقط سنگینیاش روی سینهات میماند و هیچ چیزی نمیتواند آن را از بین ببرد. حتی اگر همه چیز درست باشد، حتی اگر بخندی، باز هم در دلِ شب، در تنهایی، چیزی گم شده که هیچ وقت به دست نمیآید."
اگر راه بودم به شهری آرام منتهی میشدم، اگر خانه بودم پناه فراری میشدم و اگر مسیح بودم تمام مردگان را زنده میکردم. اگر امید بودم در کنج قلبهای منتظران چمباتمه میزدم و تکان نمیخوردم، اگر باد بودم از موهای پریشان دختران میگذشتم واگر طوفان بودم پادگانها و توپخانهها را ویران میکردم. اگر پرنده بودم، پشت پنجرهی مادری غمگین و چشم انتظار مینشستم و آرام به شیشهها نوک میزدم. اگر شادی بودم، جهان را روشن میکردم عزالدین اما اگر غم هم بودم تمام نمیشدم. اگر اشک بودم بسیار سرازیر میشدم، خون را میشستم.
سکوت من پر از کلماتیست که همواره در درونم حبس شدهاند. هیچکس نمیداند چه دنیایی در دل من میجوشد، تنها غم بزرگ این است که هیچکس برای شنیدن آنها کنارم نیست.
و چون حرفی از درد هایت نمیزدی گمان میکردند
همه چیز به خوبی پیش میرود.!
معمولا زود متوجه میشی، ولی چون نمیخوای باور کنی سعی میکنی نادیده بگیری و ادامه بدی.