دو سال گذشت، ولی امشب انگار همه چی از اول شروع شده.
تو نیستی، ولی من هنوز همونجام… همون جایی که تنهام، با یه دل پُر، با یه ذهن پر از خاطرههات.
نمیدونم چرا هنوزم وقتی این تاریخ میرسه، قلبم سنگین میشه.
نزدیک یه سال و چند ماهه که رفتی… ولی توی من چی عوض شد؟ هیچ.
من هنوزم شبها قبل خواب بهت فکر میکنم. هنوزم گاهی میرم سراغ عکسهات، اون چت آخری که پاکش نکردم، اون آهنگی که باهاش برام خاص شدی.
تو رفتی… درست.
شاید دیگه حتی اسممم یادت نیاد. شاید با یکی دیگه آرومی.
ولی من هنوز با یه خاطره زندگی میکنم،
با یه تاریخ لعنتی که هر سال برام زنده میشه…
دلم تنگه برات. خیلی.
نه که نداشتم کسیو بعد تو…
اما هیچکس مثل تو نبود. هیچکس مثل تو "منو" نمیفهمید.
امشب فقط خواستم بنویسم… شاید بخونی، شاید نخونی.
ولی بدون…
یکی هنوز هست که با شنیدن ۲۸ اردیبهشت، میشکنه.
خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
دو سال گذشت، ولی امشب انگار همه چی از اول شروع شده. تو نیستی، ولی من هنوز همونجام… همون جایی که تنها
لعنت به ذهنی که تاریخ هارو خیلی خوب یادشه:)
آنهایی که به جزئیات کوچکی در مورد من که خودم متوجهشان نیستم، توجه دارند، قلب مرا لمس می کنند.
هیچکس هیچوقت به من فکر نمیکرد. حالا که مُردهام، فکرم بهشدت درگیر چیزهایی شبیه اینهاست: چه تعداد از تصمیمات مهم زندگیام را فقط به این خاطر گرفته بودم تا کسانی که حتی متوجه حضورم نشده بودند دربارهام بد فکر نکنند.
من سرد و بی احساس نیستم فقد خیلی وقته نتونستم کسی رو پیدا کنم که کنارش بتونم همونطور ک تو تنهایی رفتار میکنم کنار اون هم رفتار کنم
تو زندگی همیشه دنبال خوشحال کردن بقیه بودم
ولی کسی سعی نکرد منو خوشحال کنه، کسی از خودش نزد برای من
کسی تمام توانشو نزاشت برام
اصلا مگه برای جبران خوبی میکنیم...؟
یعنی توقع جبران و برگشت از دنیا و زندگی درسته...؟
و بعد از گذشت 123 روز از رفتنت ، امروز اولین روزیه که بهت فکرنمیکنم.