دلم میخواهد
خودم را از تنم در بیاورم،
بشویم، بچلانم
و روی طناب حیاطمان پهن کنم،
فردا بیایم و ببینم که مرا
باد با خود برده است.
دلم از خیلی چیزا میگیره ...
ولی نمیتونم بگم ...
دلم از خیلی حرفا میشکنه ، ولی به روم نمیارم :)
وانمود میکنم که هیچ دردی ندارم
اما .... دردایی که تو دِلَمه
داره تموم استخوانای سینمو میشکنه ...
من دیگه تموم شدم ، همِچیم تموم شده !!
احساساتم ، شادیم ، اشکام ، باورام ...
دیگه هیچ تلاشی برای فهموندن خودم نمیکنم
حتی ذوقم دیگه نمیکنم ، من خیلی زود تموم
شدم ! دیگه هیچ حسی به هیچی ندارم ،
هیچی رو نمیتونم باور کنم ، حوصله هیچی روهم ندارم حوصله خودمم ندارم :))))