شده دردی به دلت ریشه کند آب شوی ؟!
همه شب با غم دلتنگی خود خواب شوی ؟!
شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند؟!
گره در روح و روانت به جهانت بزند ؟!
شده دلتنگ بشوی هم به جهانت برسد ؟!
گره آن کور شود غم به روانت برسد ؟!
شده دلتنگ بشوی چاره نیابی جز اشک؟!
من به این چاره ی بیچاره دچارم هر شب !
خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
کاش میشد توی بغلش مرد .
کاش همون روزا مرده بودم ؛
یا انقدر بمون ک رفتن یادت بره ، یا انقدر برو که برگشتن یادت بره.
وسط این دوتا فقد دلواپسیه!
خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
_
خاطرش نیست ولی خوب به خاطر دارم ،
که در آغوش خودم قول نرفتن میداد.