عمر من غارت شد و غارتگر از من دور شد، من صبوری کردم و غارتگر مغرور شد...
ان شب کسی نبود که بگوید من وجود دارم
پنج نفر بودیم ،
چهار دیوار . .
یک من !.. ؛
± پیدا شد جسد آنان که میگفتند بی تو میمیریم ؛
در بغلِ دیگران جان داده بودند
به اندازهی تمام دفعاتی که ازت ناراحت شدم،
و تو فهمیدی و حتی سعی نکردی درستش کنی؛
ازت دور شدم.