دیگه شبام رنگی از یادت نداره!
نمیدونم سنگ دل شدم،
یا که تو دعا کردی اینطوری بشه..
از بعضی اتفاقا که عبور کنی دیگه هیچ چیز نه اونقدر سخته، نه اونقدر قشنگ.
یهو به هم ریختم و همه گفتن سر یه چیز کوچیک چقدر سریع ناراحت شد اما خب هیچکس نمیدونست که من در حال تحمل چه حجمی از فشار بودم و زندگی و مشکلاتم چه بار روانیای رو دوشم گذاشته بودن، آدم گاهی طوری لبریزه که با وجود همه صبوریش هر اتفاقی میتونه اون رو سرریز کنه..
تشنه ی یک لحظه دیدار تو ام
حال مرا
روزه داری لحظه ی افطار می فهمد فقط
من حسادت می کنم حتی به تنها بودنت
من به فرد رو به رویی ، لحظه ی خندیدنت..