از بعضی اتفاقا که عبور کنی دیگه هیچ چیز نه اونقدر سخته، نه اونقدر قشنگ.
یهو به هم ریختم و همه گفتن سر یه چیز کوچیک چقدر سریع ناراحت شد اما خب هیچکس نمیدونست که من در حال تحمل چه حجمی از فشار بودم و زندگی و مشکلاتم چه بار روانیای رو دوشم گذاشته بودن، آدم گاهی طوری لبریزه که با وجود همه صبوریش هر اتفاقی میتونه اون رو سرریز کنه..
تشنه ی یک لحظه دیدار تو ام
حال مرا
روزه داری لحظه ی افطار می فهمد فقط
من حسادت می کنم حتی به تنها بودنت
من به فرد رو به رویی ، لحظه ی خندیدنت..
شب و دوست دارم..
میتونم خودم باشم،هر چقدر هم مزخرف و حوصله سر بر و بسیار غمگین (:
پریشانیم از این غم ها؛
دمی اما پشیمان نه؛
شکسته گرچه دل هامان،
ولیکن عهد و پیمان نه..