از خودم بنویسم ،
دختری که لابلای مربع هایی که تیک زدنشان پله ایست برای رسیدن به هدفش دارد خودش را گم میکند .
از او بنویسم ،
اویی که بسیار به او بد کرده ام و با این حال ، هنوز مدعیست دلش را کنار روزهایی که باهم داشتیم جاگذاشته .
اویی که بسیار دوستش دارم اما ؛
نشد. نمیشود. نباید بشود.
از تو بنویسم ،
تویی که روزهای بسیاریست در تلخی ها و شیرینی ها کنارم ایستاده ای
و بی منت ، هرگاه که به آغوشی برای آرام گرفتن نیازداشتم دستانت را به سویم گشودی.
تویی که نمیدانم وجودت را چه بنامم ؛
تصادف ، تقدیر ، نعمت ، یا لبخند خدا ..
تویی که برایم مصداق عینی این شعربودی؛
« گاهی گمان نمیکنی ولی میشود..»
میخواهم بنویسم از این روزهایم ،
روزهایی که نه سیاه و سفیدند
و نه رنگی ؛
روزهایی که رنگی تر از خاکستری اند ، و بی رنگ تر از آبی آسمانی..
روزهایی که فقط می دانم می گذرند ، تلخ یا شیرین.
اما میان این روزهای گذرا ؛
میان فریاد سکوت ها و آرامش طوفان هایم ،
میان آسمان آفتابی اما بارانیِ زندگیام ،
تنها جنبنده حاضر نسیمیست بهاری
به نام "امید"
امید به روشنیِ پایان مسیرم ؛
امید به یافتن پاسخ سوال هایم ،
یافتن خودم ، تنها گمشده زندگیام.
امید به خوشبختی او ؛
رسیدنش به قله های پیشرفتی که در مسیرش تلاش میکند ،
امید به روزی که با شنیدن نام آشنایش به سمت صدا برگردم و خبرقهرمانیاش میان همهمه مردم گوشهایم را نوازش دهند
و لبخندش آرامم کند.
امید به داشتن تو ؛
رقم خوردنِ تقدیری که دلم میخواهد تنها با تو لحظه لحظه جاری شدنش در رگهایم را احساس کنم ،
امید به گرفتن دستهایت ، میان گرگ هایی که از دنیای بیرون نظاره گر ما هستند ،
امید به "دلیل لبخندت بودن" ، زمانی که با صدای خنده هایت از سرخوشی مست میشوم و دعامیکنم تا پایان دنیا بخندی و بخندی و صدایت در دنیای کوچک قلبم طنین انداز شود
امید به مسیر زیبایی که تو در آن کنارم خواهی بود..
چای را با قند شیرین میکنند اهلِ زمین؛
من دلم شیرین شود تنها به یک لبخند تو.