زنی با چشمهای قهوهای جا مانده در جانم
خیالش با من است اما حواسش را نمیدانم
زنی که چشم او از شعر سعدی سر درآورده
و من هر شب برای دیدن او شعر میخوانم:)
آنقدر ترسيدهام از اين همه عشق دروغ
تا به گوشم ميخورد ،من دوستت...، كر ميشوم.!
ولی
من هیچوقت نفهمیدم وقتی حالم بده چطوری باید درخواست کمک کنم؛..
معمولا تو حال بد فقط غیب میشم و وقتی حالم خوب شد برمیگردم .
ما که دل کندیم از او دیگر چه فرقی میکند ؛
با سگان زرد باشد یا شغالان سیاه .