«ز دستِ جورِ تو گفتم ز شهر خواهم رفت
به خنده گفت: که حافظ برو، که پای تو بست؟»
چه تنهایی عجیبی! پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد.
- سمفونی مردگان ؛ عباس معروفی
بی اجازه برده ای قلب مرا دنبال خود
ای مسلمان، مال حق الناس می دانی که چیست..؟!