گفت: از دور که به خودت نگاه میکنی چه میبینی؟
گفتم: کسی که از بیچارگی صبور شد،
و از دوام آوردن، قوی!
خواستم از رنجش دوری بگوییم یادم امد
عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد
.
درد، جوری در من ریشه کرده که انگار
من پوستهام و او هسته؛ او زنده است
و من فقط او را حمل میکنم.
تو مرا در آغوش کشیدی و من گمان کردم که دوستم داری، درحالی که تو فقط نمیتوانستی از دور، خنجر را در سینهام فرو کنی.