خواستم از رنجش دوری بگوییم یادم امد
عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد
.
درد، جوری در من ریشه کرده که انگار
من پوستهام و او هسته؛ او زنده است
و من فقط او را حمل میکنم.
تو مرا در آغوش کشیدی و من گمان کردم که دوستم داری، درحالی که تو فقط نمیتوانستی از دور، خنجر را در سینهام فرو کنی.
آدمیزاد گاهی دچارِ دردهای عمیقی میشود،
که از شدت دردناک بودنشان لال میشود.
من دل نفرین ندارم پس دعایت میکنم:
بعد من دلداده ی یاری شوی مثل خودت!