چشم هایم به درو حسرت و دیدارت شد
قصه ای تلخ که در سینه پنهان کردم
نفسم بی تو به زنجیر سکوت الوده است
عمر خود را به خیالات تو ویران کردم
چشمهایت در دل شب، ستارهای درخشان است
هر کلامت، نغمهای از عشق و شوق جان است
گفتم با تو راز دل را در میان بگذارم
اما در سکوت گیسوانت، هیچچیز نماند . .
هرچه از دست میرود بگذار برود
چیزی که به التماس آلوده باشد نمیخواهم ، حتی زندگی را ..