امشب لیلی و مجنونی را دیدم که در آغوش هم در این جهان پر از هیاهو میرقصیدند و عشق بازی میکردند ناخودآگاه لبخندی زدم و گفتم کاش این لحظات با تو برایم حسرت نشوند
فعلا میسازم. چه میشود کرد؟
مگر میشود دنیا را پاره کرد و از داخلش خوشبختی در آورد؟! همین است که هست
خدایا من التماست کردم اون یه دونه آدمو ازم نگیر، گرفتی. قبول. چیزی نمیگم، صبر میکنم، شاید به نفعم باشه، ولی اگه نبود حق دارم گله کنم دیگه؟
تا تو و شهر شما عشق فقط کافی نیست
من در این معرکه جز عشق خدا هم دارم!