کاش پیرتر بودیم،مِثل ریشهها
یا جوانتر،مِثل شاخهها
اِینجا که ما اِیستادهایم،فقط تبر میخورد…
کاش پیرتر بودیم، مثل ریشهها
یا خیلی جوانتر بودیم، مثل شاخهها
اینجا که ایستادهایم
فقط تبر میخورد...
هدایت شده از براۍِهَمیشہ|𝑩𝒂𝒓𝒂𝒚𝒆 𝒉𝒂𝒎𝒊𝒔𝒉𝒆
این روزها نیاز داشتم یکی بهجای خودم حواسش بهم بود.
من از خود، نیمهای را دیده بودم عاقل اما
تو مرا با نیمه ی دیوانه ی من آشنا کردی.
"من نمیخوام از خودگذشتگی کنی اما آدم گاهی واقعا احتیاج داره به یه حرف محبتآمیز''
او نگفت دوستم دارد،
اما وقتی سرتاپا از من خون میچکید در آغوشم گرفت و اهمیتی نداد که لباس تنش سفید بود
تاب نفرینت ندارم ، روزگارت خوش ولی؛
بشکند دستی که مویت را نوازش میکند...!